وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه
نکته و ترفند
خبرها و نظرها
درسی و علمی
معرفی نرم افزار
حل پروژه و تکلیف
مسائل حاشیه ای
دست نوشته اعضا
مقالات درباره ی وب
مقالات درباره ی شبکه
داستان, حکایت و دردودل
مسابقات و جوایز (KCESA)
گفتگوی هامونیک
پایگاه اطلاع رسانی فن آوری اطلاعات وارتباطات ایران
جامعه کاربران لینوکس استان یزد
وبگاه همچون کرگدن تنها
سبیت 2008 ؛ میدان مبارزهای برای نسل آینده رایانههای فوق همراه
سبیت با چراغهای خاموش
راهنمای مصور و گام به گام نصب ویندوز XP به صورت بوت دو گانه در کنار ویندوز ویستا (ویستا اول نصب شده باشد)
وزارت دفاع آمریکا انتشار نقشه های گوگل را منع کرد
حمله هکرها به MySpace و Facebook
دختران در فناوري اطلاعات موفقتر از پسران هستند
فرندفید
کلوب
دانلود رایگان
اخرین فیلمهای هالیوود
دانشجویان ای تی پیام نور ارومیه
جامعه کاربران لینوکس یزد
هفته نامه عصر ارتباط
پیج رنگ گوگل
سافت دانلود
وبلاگ دانشجویی مهندسی کامپیوتر
رشته های دانشگاهی
بهترین موزیک های تاریخ
توتستان-محمدرضا آزادی
رضا بزرگی
فروشگاه فیلم دایویکس
همه
رضا بزرگی
علیرضا توسلی
بهنام ستار
شاهین ارباب شیرانی
محمد ایزدی
مسعود سلطانی
محمدعلی جعفری
محمدرضا آزادی
دختر ها
مجید
حمید
دیگری
مسعود میرزایی
جابر افضلی
مسعود خلقی
احمد پاچینو
ساسان شایسته::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
به یاد سینمای کلاسیک
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
من امروز یه فیلم زیبا به نام امپراطور قطب شمال دیدم.یه فیلم که میشه اونو سمبلی از فیلمهای قدیمی سینما بود سینمایی که در اون زندگی جریان داره و هنوز اسیر تکنولوژی نشده و در اون آدمهای واقعی کارهای واقعی می کنن.یه فیلم که میشه اونو یه وسترن اسپاگتی بدون لورور دونست.جدال دو مرد با آرمانهای متفاوت که یکی برای سرمایه داران می جنگه و یکی برای فقیرا هردو سرسخت و لجوج هردو بی کله که حاضرند برای رسیدن به هدفشون به هر کاری دست بزنن.این فیلم نماد مبارزه همیشگی خیر و شره که در اون لی ماروین آدم خوبس و ارنست بورگناین آدم بده اما این فیلم جذابه چون توش اینا واقعین و ما اونا رو باور می کنیم.البته یه پسر ولگرد که باید آدم بشه و یاد بگیره یه مرد باشه.فیلم به زیبایی در روی یک قطار جدال زیبای دو مرد دو تفکر در امریکا رو به تصویر میکشه.بازی ها فوق العاده زیبا است و موسیقی زیبا تر است.
اما بحث من این است که دوران اصلی سینما دوران شکوه مند آن و دوران ابرمردان سینما به پایان رسیده است دیگر ما با یک فیلم کمتر کمتر احساساتی می شویم و احساس شکوه کمتری می کنیم چون آدمیت و واقعیت در پس پرده تکنولوژی رنگ باخته و دیگر کمتر از آن شکوه سینمای قبل دهه هشتاد می بینیم.چرا؟ پاسخ چیست؟شاید اعمال اراده پول بر سینما و از دست رفتن ارزشهای واقعی مردان قدیمی چون جان فورد و آلدریچ و هاکس و دیگران باشد.
آیا سینما در حال مرگ است؟
همه مردان رئیس جمهور
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
این اتفاقات کاملا خیالی بوده و هیچ منظوری را نمی رساند.
فرودگاه JFK:
رئیس جمهور و هیأت همراه وقتی در فرودگاه JFK از هواپیما پیاده شدند،هیچ اثری از استقبال و خوشآمدگویی ندیدند.مسئول هماهنگی بلافاصله گفت: مثل اینکه باز تو این کشور اعتصاب کردن من نمی دونم چرا این کشور انقدر هرکی هرکیه.حتی خودمانی ها هم نیامده بودند.کل یوم فرودگاه سوت و کور بود.مسئول هماهنگی وقتی اوضاع را اینگونه دید رفت تا خبری بگیرد.بلاخره بعد یه جستجوی کامل ته گیت یه جاروکش که برای 18 دلار در هفته تو فرودگاه کار می کرد رو پیدا کرد و ازش پرسید: do you know why nobody is here? جارو کش گفت: police arrested anybody that was here مسئول هماهنگی بدوبدو برگشت پیش رئیس جمهور و گفت:اینجا یه خبراییه خیلی اوضاع مشکوک میزنه بهتره برگردیم.اما رئیس جمهور گفت:فکر کردی من بیدیم که به این بادا بلرزم من حالشونو میگیرم بیا بریم.پس رئیس جمهور و هیأت همراه به سرعت به سوی سالن اصلی فرودگاه حرکت کردن.تو سالن پرنده هم پر نمی زد پس از چندین ساعت معتلی بلاخره با یه ون که اتفاقی به فرودگاه اومده بود به هتل رفتند.راننده ون خیلی هیجان زده شده بود به طوری که نزدیک بود از روی پل بروکلین بیفته پایین اما بخیر گذشت.
هتل :
مسئول هماهنگی به رزروشن هتل رفت و از یه آقای خوش لباس خندون پرسید: do you know why evacuate JFK airport? مسئول پذیرش هتل گفت : you make a mistake.look!!! سپس به تلویزیون اشاره کرد.تلویزیون یه باند دیگه فرودگاه JFK را نشون میداد که داشتن از نیکلا سارکوزی و زن جدیدش استقبال می کردن.نیکلا یه قیافه مکش مرگ ما گرفته بود و با بوش دست می داد.همه اونجا جمع شده بودن.خبرنگارا،تلویزیونی ها و کارکنان فرودگاه که فرت و فرت از اونا به خصوص زن سابقا مانکن سارکوزی عکس می گرفتن.مسئول هماهنگی گفت:بخشکی شانس تازه فهمیدم چرا خودمونی ها رو دستگیر کردن فکر کردن تروریستن.بعد دوید پیش رئیس جمهور و همه چیزو تعریف کرد.رئیس جمهور گفت:اینا همش توطئه است و اونا احتمالا از اومدن من با خبر بودن برای همین این نقشه رو کشیدن حتما یه عده تو داخل به اونا خبر دادن خائنا اصلا انتظار نداشتم از پشت خنجر بخورم من می دونم مردم منو دوست دارن اما این خائنا مرتب جو مسموم می کنن بهتره بریم به اتاقم.
وقتی به اتاق رسیدن مسئول هماهنگی و رئیس جمهور خشکشون زد.اتاق بیشتر شبیه یه سوئیت دانشجویی بود تا سوئیت مخصوص مقامات.کوچیک و در هم ریخته.هنوز تو شوک بودن که صدای خور و پوف یه نفر تو اتاق پیچید.مسئول هماهنگی بلافاصله امنیتی ها رو خبر کرد.رئیسشون و هشتا مأمور ریختن تو اتاق و بعد از یه بازرسی مبسوط یه نفرو تو وان حموم خوابیده پیدا کردن.رئیس جمهور گفت:این چه وضعیه؟ مسئول امنیتی گفت:قربان شرمده من و افرادم قبلا همه جارو گشتیم کسی نبود نمی دونم این از کجا پیداش شده.به هر حال من نیرو کم دارم قربان.توی کمد یه جوون ژولی پولی با ته ریش و لباسای چروک و کثیف و موهای پانکی و لی پاره پوره خوابیده بود و از وجانتش پیدا بود که مسته لایعقله و بوی بدش همه جارو گرفته بود.مسئول امنیت به زور بدارش کرد و ازش پرسید: who are you? طرف یه نیشخندی زد و با قیافه خماری گفت: hi friends!!! و بعد باز پس افتاد.یه بار دیگه بیدارش کردن و ازش پرسیدن: hoy who are you? طرف باز یه نیشخند زد و گفت: I am vagrant davy.nice to meet you.bully!!! مسئول امنیتی عصبانی شد و خواست طرفو بندازه بیرون که رئیس جمهور گفت:لااقل بپرسین چه جوری از این جا سر در اورده.-why you are here?- I have sleeped in solon hotel but I donot know why I am here. مسئول امنیتی خواست توضیح بده که ریس جمهور گفت:فهمیدم بروید ببینید این جا چه خبره.مسئول هماهنگی رفت پذیرش و از مدیر هتل پرسید:I am in 666 suite.why aperson is sleep in our room? مدیر هتل گفت:what?who?!!! هماهنگی:his name is vagrant davyمدیر:is he a homeless? هماهنگی:yesمدیر:a indigent man!probably he donot has a place of sleepهماهنگی:But here is a private suite!!! مدیر:it is unimportant.you are very hospitable!!! وقطع کرد.
مسئول هماهنگی با تأثر برگشت و گفت:اون مرد دیوونه است!این هم عاقبت ابر شهر!اصلا اهمیت نداد.رئیس جمهور گفت:پس اینجوریاست.باشه می بینیم کی می بره.
دفتر بیضی شکل در کاخ سفید:
تق تق جوابی نیامد.در به آهستگی باز شد.خانم کارمند سرکی به داخل کشید.از رئیس جمهور بوش خبری نبود.کارمند خواست برود ولی وسوسه شد یه نگاه دقیقتری به اونجا بندازد پس رفت و نشست روی صندلی قرمز ریاست جمهوری.چقدر نرم وراحته.یه احساس غرور و افتخار به آدم دست می ده.توی خیالاتش خودشو دید که مقابل هزاران نفر که با هیجان براش دست تکون می دن سخنرانی می کنه یا داره یه کارخونه جدیدو افتتاح میکنه یا جلوی خبرنگارا با یه لبخند ملیح با سران جهان دست میده یا دستور آغاز جنگ جهانی سوم رو صادر می کنم آی آی آی این دیگه تو مرام من نیست باید از اثرات قدرت باشه .یه دفعه یه صدای پا به گوش می رسه و اون فقط فرصت می کنه که از اولین در دم دستش فرار کنه که البته دستشویی از کار در میاد.اوه عجب توالت باحالیه لعنتیا برای ما یه جای خراب می زارن و برای خودشون اینو بعدم می گن دچار مشکلات بودجه ایم.
صدای باز شدن در اومد و اون از ترس قلبش به تپش در اومد.بوش وارد دفترش شد و با حالتی متفکرانه روی صندلی ولو شد.مثل اینکه متوجه چیزی نشده ها.یه تعداد کاغذ رو روی میز ولو کرد و بهشون زل زد.دوباره صدای در اومد.تق تق بوش گفت:بیاید تو.در باز شد و مشاور عالی رئیس جمهور وارد شد.اون گفت:خوب جناب رئیس جمهور امروز چطورید؟بوش گفت:خیلی خستم صبح تا حالا کوندلیزا مجبورم می کنه که لبخند بزنم و دست تکون بدم اینم شد کار منم آدمم باید استراحتی چیزی.مشاور گفت:بلاخره شما رئیس یه کشور بزرگ و قدرتمن مثل امریکایید.بوش گفت:برو بابا کشور قدرتمند ما خرجش می کنیم بقیه حالشو می برن اون سارکوزی مشنگ دیدی چه هلویی بالا انداخته تازه همم به اون توجه می کنن هیچکی برای ما ترم خورد نمیکنه.تازه باید یه سخنرانی پرطمطراقو حفظ کنم .این لیزا هم که هیچ وقت راضی نیست.تازه پدرم هم اومده بود و ازم انتقاد می کرد. اینم نوبرشه والا.حالا توی دوره خودش چه گلی زده که از من توقع داره.حال کاری دارید مشاور؟باز چی شده رو سر من هوار شدید.مشاور گفت:راستیاتش کاری نداشتم داشتم می رفتم کوندلیزا اینو داد بدم به شما.بوش در حالی که با تعجب خودنویسو می گرفت گفت:این چیه دیگه؟خودنویس.من که خودنویس دارم.مشاور گفت:به نظر منم بهتره از مال خودتون استفاده کنید.امن تره!بوش :چرا؟!مشاور:راستش نمی خوام دخالت کنم اما...بوش:ده بگو دیگه.مشاوربا اشتیاق صداشو یه کم پایین آورد و گفت:به نظر می رسه کوندلیزا با یه شرکت لوازم التحریر چینی قرارداد تبلیغاتی امضا کرده.به چند نفرم یه دونه از اینا داده.بوش تو دلش گفت:لعنت اینم که تاجر شد اگه کنگره بفهمه پدرمون در اومده بعد بلند گفت:هیچ معلومه چی بلغور می کنی قرار داد کدومه تازه یادم اومد اینو روز تولدم مادر زنم داد بهم فرستادم سیا بررسیش کنه ببینه ویروسی چیزی توش نباشه.اگه پسش اوردن باید سالم باشه.بعد درشو باز کرد اما تا این کارو کرد جوهر توی صورتش فوران زد.بوش از جا پرید و خودنویسو رها کرد که افتاد رو میز.مشاور که جا خورده بود گفت:نگفتم اینم از اونا بود.بوش ناسزا گویان به همه از جمله لیزا و سیا و مادرزنش لعنت می فرستاد.مشاور گفت:بهتره مواظب باشید این فحشا رو به خبرنگارا یا کنگره ندید وگرنه فاتحتون خوندس.اون دستمالم انقدر به صورتتون نمالید تمام صورتو سیاه کردید.بهتره خیسش کنید بدین من تا اونو خیس کنم.بعد به طرف دستشویی رفت.تا درو باز کرد و صورت سفید شده خانم کارمن رو دید که می خواست جیغ بکشه بدجوری جا خورد.خانم کارمند به جای جیغ زد زیر گریه.مشاور نیم نگاهی به کارمند و نیم نگاهی به رئیس جمهور مات برده انداخت و گفت:بله دیگه وقتی هر کس پاش به این دفتر باز میشه کار به این جاها هم میکشه.هیچ می دونید با این کار چه لطمه ای به ما و حزب و کشور می زنید؟اگه دموکراتا بفهمن جورابمون رو پرچم میکنن.بوش معترضانه گفت:من اصلا نمی دونم این جا چه خبره و این خانم این جا چه کار می کنه.مشاور گفت: البته که نمی دونید حتما این خانم خودش پاشده و اینجا قایم شده یا دستشویی های کاخ سفید همه غیر این خراب شدن!!!امیدوارم من اولین کسی باشم که فهمیده حالم دیگه بسه باید تموم بشه و بلافاصله خواست از اتاق خارج بشه.بوش گفت: وایسا من باید توضیح بدم اما مشاور گفت:لازم نیست همه چیز معلومه.خانم کارمند هنوز گریه می کرد.بوش:این چرا اینقدر زار میزنه؟هی بگو ببینم چند وقته اینجایی؟کارمند که زبونش بند اومده بود تته پته ای کرد.بوش گفت:اگه بفهمم جیک زدی پدرتو در میارم.حال برگرد سر کارت و دیگه هم این طرفا پیدات نشه.خانم کارمند مثل یه مار گزیده به بیرون فرار کرد.رئیس جمهور خواست دراین باره برای مشاور توضیح دهد اما اونم رفته بود.بوش با عصبانیت در حالی که به زمان و مکان بد وبیراه می گفت یه گلدون عتیقه که زنش بهش هدیه داده بود شکست.با عصبانیت روی صندلی افتاد و گفت:بخشکی شانس عجب روز گندی!!! و ناگهان زد زیر گریه.یاد مادرش افتاد و مثل بچگی هاش شستشو مکید.
هشت کیلومتر اونورتر توی سفارت چین مأمورای سازمان جاسوسیشون که به صدای این اتفاقات گوش می کردن از فرت قهقهه و خنده روی زمین ولو شده بودند.
هتل:
اونجا رئیس جمهور و هیأت همراه سرشون خیلی شلوغ بود.این وسطم مسئول هماهنگی دائم غذا سفارش می داد و می گفت:چرا نمی خورید بفرمایید شما که روزه نیستین.خیلی خوشمزس حیفه از دست بره.یکی گفت:بابا اینقدر بیت المال رو حیف ومیل نکن.هماهنگی:سخت نگیر یه روزم اومدیم ینگه دنیا شما هی حال مارو بگیر.چرا اینطوری نگام میکنید؟خوب دوست نداری نخور.
بازم اتاق بیضی شکل:
بوش به موضوعی فکر می کرد.اون زنه تو تو اتاق من چکار می کرد؟نکنه با هم آشنایی داریم.نه بابا این چه فکریه!شاید جاسوسه.شاید بهتره به CIA خبر بدم.نه بابا!اون وقت مشاور پوستمو می کنه.بهتر از خود خانمه بازجویی کنم.بوش با محل کار خانم کارمند تماس گرفت و خواست بلافاصله بفرستنش پیشش.بعد یه مدت بجای خانم کارمند مشاورش پیداش شد.از قیافش عصبانیت می بارید.گفت:من بهتون نگفتم؟باز هم سراغشو گرفتید.اومد به من گفت.هنوز یه روزم نشده.شما آخر همه مارو به باد فنا می دید.تازه دل خانمتونم می شکنید.بوش اعتراض کرد و گفت:من اونو نمی شناسم آخه به کی بگم حتی اسمشم نمی دونم.مشاور لبخندب پیروزمندانه زد و گفت:چرا اسمشو نمی دونید؟واقعا که قربان از همسرتون خجالت بکشید.آخه اسم هم قحطی بود.بوش با تعجب گفت:مگه اسمش چیه؟مشاور گفت:لورا!!!
چند روز بعد مقابل دانشگاه کلمبیا:
دو نفر با موها و چشمهای مشکی وانمود می کنند ایرانی هستند.اولی در حالی که صداش رو بالا برده بود تا رهگذران بشوند می گوید:وی گویینگ تو کیلز اور تریتور پرزیدنت تودی.دومی جواب داد:یس یس پرزیدنت ویل ترورد بای اور بمب.
کم کم دانشجویان می رسند و سالن سخنرانی شلوغ می شود.در حیاط دانشگاه جای سوزن انداختن هم نیست.ماشین رئیس جمهور وارد می شود و با محافظانش به سمت سالن می رود.مسئول هماهنگی که به علت ازدحام جمعیت عقب افتاده سعی می کند خودشو به سالن برسونه ولی به خاطر فشار جمعیت با اونا از در سالن دور می شود.اون به پارکینگ دانشگاه میرسه و سعی میکنه از دست جمعیت خلاص بشه.بلاخره یه در پیدا می کنه و میپره تو.اونجا محل تأسیسات ساختمونه و درست زیره سالن سخنرانی قرار داره.اون که دنبال یه راه به سالن می گرده با یه بمب مواجه میشه که در آستانه انفجار قرار داره.می خواد فرار کنه که یه فکری به سرش میزنه.با خودش میگه اگه این بمب منفجر شه و همه بمیرن نمیگن تو اون موقع کجا بودی حتما خودتم توش دست داشتی.پس برمی گرده و سعی می کنه بمبو خنثی کنه ولی خیلی ترسناکه.فایده نداره وقت تمامه دیگه امیدی نیست.دست از کار می کشه.با خودش میگه من که میمیرم پس بگذار وقتی میمیرم سیر باشم.پس یه موز از جیبش که همیشه پر خوراکی بود در اورد و شروع کرد به خوردن.بعد که خوردنش تموم شد راه افتاد که بره تو سالن اما پاش رو پوست موز رفت و افتاد در حال افتادن دستش به بمب گرفت و یه قسمت از سیما را کند.
همان موقع روبروی دانشگاه:
وزیر خارجه اسرائیل در حال سخنرانی برای یک مشت آدم که معلوم نبود از کجا اومدن و داشتن مثلا تظاهرات می کردن رأس ساعت مقرر در حال سخنرانی بود.دستانش را به میز خطابه گرفته تا بلافاصله زیر میز قایم شه ولی هیچ اتفاقی نمیفته مثل اینکه مأموریت شکست خورده است.
فردای همان روز:
هیئت همراه و رئیس جمهور به سازمان ملل میرن تا رئیس جمهور سخنرانیش رو بکنه ولی مسئول هماهنگی باهاشون نمیره چون قهر کرده.بی انصافا باور نکردن که اون جونشونو نجات داده اونم با دلخوری هتل رو ترک می کنه و میره بیرون.توی یه پارک که سر چهارراه بود روی یه نیمکت میشینه که یه خانومه هم روش نشسته.اون همون کارمن کاخ سفیده که تازکی اخراج شده.اون خیلی ناراحت به نظر میرسه ومرتب اشک میریزه.مسئول هماهنگی که احساس همدردی میکنه با دلسوزی می پرسد: why you cry?can I help you? خانم می گوید: Iam very sad مسئول هماهنگی هم با قیافه متأثر نفسی بیرون میده و میگه: I am too آنها کمی صحبت می کنند و حالشون بهتر میشه.مسئول هماهنگی دوست دارد اونو به یه قهوه مهمون کنه.می پرسه:what is your name? خانم میگه:My name is lora
چند ماه بعد یه گوشه دنیا:
اخبار داره سخنان رئیس جمهور را نشون میده.اون از یه ترور نافرجام در یکی از سفرهاش خبر میده.مسئول هماهنگی با خودش میگه ببین همه چیزو به نام خودش کرده کاش میذاشتم بمبه منفجر میشد.بعد دنبال اون خانمه رفت تا برن ماه عسل.
پایان
یک سالگی !
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
راستش حرف برا گفتن زیاد دارم. اما اگر روند پیشرفت و سپس افول وبلاگ را از آرشیو نگاهی بیاندازید میبنید که من تلاشم را کردم تا این وبلاگ که قرار شده بود دسته جمعی نوشته بشه و هر کسی هم که دوست داشت بنویسه و مطلب بگذاره به خوبی پیش بره. اما بلخره به هر دلیلی استقبال کم بود. و برخی اونایی که مینوشتند دیگه ننوشتند و در نتیجه این شد که وبلاگ به گِل نشست.
برخی دلایلی که این وبلاگ مورد توجه و استقبال قرار نگرفت را در این تولد یک سالگی قصد دارم که بررسی کنم:
همانطور که همه ما میدونیم در بازار روز برای ایجاد تقاضا باید تبلیغ کرد. عَرضه ای که بدون تقاضا باشه.یا با کمبود بودجه تبلغاتی بوده و یا اینکه در اون برحه خاص از زمان موردنظر و نیاز نبوده. و از سویی دیگر ممکن است کار آنقدر ضعیف بوده که حتی با تبلیغات هم در تقاضای آن چندان فرقی نکند.
این مقدمه سه خطی بالا را تشریح میکنم:
اول اینکه وبلاگ داشتن و وبلاگ نوشتن برای انسان قرن بیست و یکمی یک چیز عادی شده. یک زمانی من یادم میاد که افرادی که وبلاگ داشتند احساس غرور میکردند. و تو هر جمعی که میرفتند دوست داشتند سر صحبت را با وبلاگشون آغاز کنند که هم به نوعی برا وبلاگشون تبلیغ بشه و هم مثلا به خیال باطل خودشون افراد تو اون جمع احساس حقارت کنند و یا اینکه بهشون ثابت بشه که منی که وبلاگ دارم خیلی از کامپیوتر و اینترنت بارمه. اما و اما ! دیگر آن زمانها گذشت. باور کنید اینقدر سرویس وبلاگ دهی بزرگ و کوچک رشد کرده و اینقدر تعدد وبلاگها زیاد شده که میتونید برید و توی سایت تکنوراتی کاملا آمار این چیزها دستتون بیاد. حرفم اینه که زمانی که این وبلاگ قرار شد به کارش به صورتی که قرار بود ادامه پیدا کنه زمانی بود که وبلاگ داشتن جزو افتخارات و دانستن فناوری نوین و پیشرفته به حساب نمیامد. و چه بسا افرادی بودند که تجربه ی وبلاگ نویسی هم تو این جمع خودمون را داشتند. پس این مهم که وبلاگ پدیده ی نوینی بود و از این دست حرفها اصلا قابل قبول نیست.
گذشته از این, تصور غلط ولی حاکم مردم کنونی براین است که یک رشته کامپیوتری از کامپیوتر(!) در هر جهتی باید بداند. با اینکه این تصور کاملن غلط است.اما این تصور جاری است.
دوم اینکه هر چیزی نیاز به اطلاع رسانی و تبلیغات جهت اطلاع رسانی داره. خوب مسلم است که اگر این وبلاگ در سطح بیشتری تبلیغ میشد حتما استقبال بیشتری میشد. قبول دارم. اما به عنوان یک کار گروهی و هماهنگ اگر به این پدیده اینقدر اهمیت میدادیم احتمالن بیشتر سعی در معرفیش داشتیم.و بیشتر به دیگران این اطلاع را میدایم که ما هم یه وبلاگ گروهی داریم که همه بچه های 86 کامپیوتر توش مینویسند. و خونده میشند.
وبلاگ شروعی خوبی داشت. اما با گذشت زمان دختران خود را محدود به یک نام کلی کردند. و فردی که هنوز هم برای من ناشناس است به من میل زد و گفت ما با این یوزر و فلان میل هستیم. و نماینده همه دخترایم!. و با این یوزر مطلب میگذاریم. افرادی که به عنوان نفرات نویسنده بودند بعضا تلاش زیادی کردند وبلاگ زنده بماند. من جمله بهنام ستار و آقای آزادی . اما دیگران کم کم بی اعتنا شدند. با آمدن تابستان هم یک باره شد. و نویسندگان کاملا به کنار رانده شدند. و من تنهایی تقریبا نصف بیشتر تابستان را مطلب با فاصله متناسب گذاشتم. که تو آرشیو همشون هستند.
حرفم اینه که اگر جدی میگرفتیم و تبلیغات بیشتری میشد و بیشتر پایبند بودیم. وبلاگ خیلی بهتری داشتیم. که اگر آنچنان میبود هم باعث اطلاع رسانی داخلی بود و اینکه به نوعی تعامل افکار ورای زندگی حقیقی و در دانشگاه با هم در وبلاگ میبود.
سوم اینکه وبلاگ وقتی محلی شد که اکثریت جامعه داخلی تویش مشارکت داشته باشند (اعمم از کامنتگذار و پستگذار) جای خوبی برای رشد و توسعه و بالندگی افکاری میشه که شاید ازش بی اطلاع باشیم و در اون مورد به آگاهی برسیم. همانند کلاسهایی که در ترم گذشته توسط دوستانمان برگزار شد.
کلا به نظر من مشارکت افکار در هر کاری باعث آموختن چیزهایی مفیدی میشود که شاید در هیچ کتابی به اون اشاره نشده باشه. حرفم اینه که با مشارکت افکار - نوشتن پست و نظر دادن در وبلاگ و مکانی که تقریبا همه ی ما از یک رِنج و قشر هستیم(هم دانشگاهی - هم ورودی - هم رشته ای - هم کلاسی - هم برابری نمرات و ...) میتواند مفید باشد.
* چه خوب میشد که اگر این وبلاگ دوباره سروسامون میگرفت و مطالب هرکسی را دیگران میخوندند و نظر میدادند و چرخ دنده های خشکیده وبلاگ دوباره به راه می افتاد.
من نظری در این رابطه دارم. بسی زیاد خوشحال میشوم شما هم نظر سازندتون را در همین رابطه و در همین کامنتدونی پست.
اما نظر من در این مورد این است که با خرید یک دومین domain و در اختیار داشتن هاستی host رایگان اقدام به برپایی سایتی کنیم و یک سیستم مدیریت محتوا CMS (مث wp) بر روی ان میگذاریم. سایت را به درستی تبلیغ میکنیم. و در اطلاع دیگران قرار میدهیم. تا با اطلاع دسته جمعی همگان باعث گردآوری و همبستگی در ان سایت شویم.
* مطالب جالبی که برای تجدید خاطره مناسب میباشد :)
خبرگذاری دانشجویی (که از همون اول به گِل نشست!)
اولین بای بای از طرف نویسندگان (م.ا)
یه پروژه از درس ساختمانهای گسسته (ماج)
به گِل نشست از همون اول - گروپ
موجی که باعث تحول وبلاگ شد (بهنام ستار)
هر هفته . یک مسابقه . یک جایزه
مراسم اهدای KCESA1 (جایزه مسابقه شماره 1)
شعار بهنام ستار - وبلاگ برتر + نویسندگان برتر = ما
خداحافظی آقای آزادی - علت عمده افول وبلاگ !
شعر زیبای "ما در دل دانشگاهیم" از بهنام ستار
تابستان و خشکیدن چرخ دنده های وبلاگ
بازگشت آزادی ! و بهنام ستار
* در پایان مطالبم,باید تشکر کنم از همه بچه هایی که مینوشتند و نظر میگذاشتند و مطالب را میخوندند.امیدوارم اگر گامی برداشته شد شما هم همکاری کنید تا با هم و به صورت گروهی به هدفمان نایل شویم. و تولد یک سالگی وبلاگ هم مبارک.
یک نکته
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
یک آهنگ یک تاریخ
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
The Beatles Hey Jude

آهنگ زیبای هی جود یکی از بهترین و زیباترین و پرفروش ترین کارهای بیتل ها است.
آهنگی که پل مکارتنی (یکی از اعضای گروه و خواننده این آهنگ) آن را برای پسر جان لنون (عضو وخواننده دیگر گروه) که به دلیل طلاق پدر و مادر افسرده بود ساخت .
اسم پسر لنون ،جولیان بود که مکارنتی برای جوردرآمدن ترکیب شعر و سازگار شدن بیشتر آن با آهنگ از کلمه جود استفاده کرد.نکته جالب دیگر در مورد این آهنگ این است که خود جولیان لنون تا سالها بعد از این که این آهنگ برای او ساخته شده مطلع نبود!
آهنگ زیبای هی جود در حدود 7 دقیقه است و برای ساخت آن از 36 ساز مختلف استفاده شده است به اضافه اینکه یک گروه کر مک کارتنی را در خواندن این آهنگ همراهی می کنند.

متن ترانه:
Hey Jude, don’t make it bad
Take a sad song and make it better
Remember to let her into your heart
Then you can start to make it better
Hey Jude, don’t be afraid
You were made to go out and get her
The minute you let her under your skin
Then you begin to make it better
And anytime you feel the pain
Hey Jude refrain
Don’t carry the world upon your shoulders
For well you know that it’s a fool
Who plays it cool
By making his world a little colder
Na na na na na
Na na na na
Hey Jude don’t let me down
You have found her, now go and get her
Remember to let her into your heart
Then you can start to make it better
So let it out and let it in
Hey Jude begin
You’re waiting for someone to perform with
And don’t you know that it’s just you
Hey Jude, you’ll do
The movement you need is on your shoulder
Na na na na na
Na na na na yeah
Hey Jude, don’t make it bad
Take a sad song and make it better
Remember to let her under your skin
Then you begin to make it better
Better, better, better, better, better, oh
Yeah
Na, na na na na na na
na na na na, hey Jude

پی نوشت:من بارها و بارها این آهنگ رو گوش کردم شکوهی داره که تو کمتر ترانه ای دیدم.شما هم گوش کنید و لذت ببرید.
جملات قصار
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
در اینجا تصمیم دارم تعدادی جمله قصار که به نظرم جالب بود بیاورم پس میریم سر اصل مطلب:
موفق باشید.
سینما به واقع چیست؟
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سینما چیست؟شاید بگویید سینما ،هنر تلفیق صدا ،نور و حرکت است یا سینما یک داستان تصویری است و یا سینما دنیایی خیالی با المانهای حقیقی است اما سینما باز هم چیزی فراتر از اینهاست.سینما هنریست که شاید آخرین دستاورد انسان در حوزه خیال و تصور است.هنر خلق که بر گرفته از هنر خالقیت خداوند است و چنان نیرو و باوری ایجاد می کند که حتی ادبیات با همه شکوهش از درک آن ناتوان است.من ترس را با سینما شناختم.آنجا که با ابتدای فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق ساخته سیدنی لومت در فضایی ضد نور فرزند چارلز لیندبرگ ربوده می شود.عشق را در کازابلانکا یافتم وقتی ریک معشوق را به شوهرش می سپارد تا با خود ببرد.من ایمان را با صحنه اعدام عمر مختار در فیلم مصطفی عقاد شناختم و چه زیبا آنتوان کوئین نقش مردی که به راه و ایمان خود اعتقاد دارد ایفا کرد.من وحشی گری را در انک آخرالزمان کاپولا دیدم که چگونه انسان به ماشینی خون ریز بدل می شود و نابودی یک انسان را در پدر خوانده دیدم.تحول را در مالکوم ایکس دیدم و سرگشتگی انسان مدرن را در سقوط جوئل شوماخر و بازگشت را در بن هور دیدم.من زندگی را طور دیگری در روز هشتم شناختم.من با اسپارتاکوس قیام کردم و با ویلیام والس در دلاور اعدام شدم.
سینما جایی است که ما در آن خود را میابیم، باز تولید می کنیم و به آرمانها و ارزوهایمان دست می یابیم .سینما هنر ازلی و ابدی انسان است.
البته سینما فقط بخشی از این قدرت خلاقه انسان است که اصل آن همان تخیل ناب انسانی است.
200 فیلم برتر تاریخ سینما از نگاه شخصی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
از چندین ماه قبل که صد فیلم ایرانیم را روی وبلاگ گذاشتم می خواستم صد فیلم جهانیم را هم بگذارم اما وقت دست نداد و حالا ۲۰۰ شد. این لیست را تقدیم می دارم شاید راهگشای دیدن آنها برایتان شود.این لیست ترتیبی ندارد و فیلمهای مجموعه ای یکی حساب شده است.به ترتیب نام فیلم ،نام کارگردان و سال ساخت آمده است.اگر بعضی از تاریخ ها نادرست بود به بزرگی خودتان ببخشید.بعضی از کارگردانها هم یادم نیامد.در ضمن این مجموعه از نگاه شخصی خودم و فیلمهایی که دیدم است
.لیست را در ادامه مطلب ببنید.نقد فیلم
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
برای یک فیلمساز تازه کار همین بس است که فیلمش در سطوح معمولی سینمای جهان قرار گیرد اما وقتی شخصی با اولین فیلمهایش در سطوح بالای تکنیکی قرار می گیرد به واقع تماشاگر تشخیص می دهد با یک استعداد تازه و بدیع روبروست.
مارتین مک داناگ با دومین فیلم کارنامه اش اثری بدیع،زیبا،خوش تکنیک و چند لایه را به ما ارائه می دهد.اثری که ما را به یاد بهترین فیلم نوآرهای تازیخ سینما می اندازد و اگر با آنها برابری نکند به آنها بسیار نزدیک می باشد.او با تلفیق زیبا و کارآمد معماری قرون وسطایی و موسیقی بسیار زیبای متن فیلم و یک تراژدی انسانی که با بهترین کیفیت پرداخته شده است توانسته بیننده را تا پایان فیلم به خوبی درگیر کرده و همراه سازد.
فیلم عناصر موفق زیادی دارد.از جمله می توان به موسیقی متن فیلم اشاره کرد که به خوبی با فضای داستان و موقعیت های فیلم جفت و جور شده و آنها را تکمیل می کنند به عنوان مثال هنگام نشان دادن اماکن تاریخی شهر موسیقی مارا به عمق تاریخ می برد و ما به زیبایی در تصاویر غرق می شویم.از دیگر عناصر فیلم می توان مجموعه بینظیر بازیگران فیلم را نام برد.کالین فارل بیشک یکی از بهترین بازی های تاریخ زندگی اش را ایفا کرده است.او به خوبی نقش مردی که هنوز بچه مانده است و عذاب وجدان عمیق او را نشان می دهد.برندان گلیسن که بدون شک یکی از بهترین بازیگران حال حاضر جهان است هم به خوبی توانسته نقش یک حرفه ای افسرده که می خواهد گذشته را جبران و با رهایی ری او را به زندگی عادی باز گرداند بازی کرده است.او بسیار یادآور یک فاوست پشیمان است.رالف فاینس نیز بار دیگر درخشیده است.او بخوبی نقش یک شخصیت خشن و بیرحم اما سرسخت در اصول خود را ایفا کند.اما در واقع این فیلم محملی برای درخشش یک کارگردان باهوش و با استعداد است که با تلفیق همه عناصر یک نوآر درخشان به سینما تقدیم کرده است.
یکی نکات جالب فیلم استفاده از نقاشی های بروگل به خصوص نقاشی های مرتبط با قیامت،برزخ و جهنم او بود که به خوبی عاقبت گنه کاران را و شخصیتهای فیلم را نشان می دهد و تنها توبه کنندگان همچون ری شاید نجات یابند که ما در فصل پایانی شاهد بازسازی از تابلوی قیامت بودیم که ری در آنجا می گوید نمی داند چه سرنوشتی در قیامت خواهد داشت.
در پایان باید گفت این فیلم یکی از بهترین فیم نوآر های تاریخ سینما بودو نوید دهنده ظهور یک استعداد جدید در دنیای سینماست.
هفته پیش سینما یک فیلمی دیگر از بازیگر بزرگ سینما دنزل واشنگتن البته در قالب کارگردان پخش کرد.فیلم به غیر از خود واشنگتن در نقش یه استاد کالج و یک مبارزر سیاسی سیاهان و فارست ویتاکر در نقش پدر یک دانش آموز و یک سخنران و وکیل بیشتر با بازیگران جوان و تازه کار ساخته شده بود و روی آنها دور می زد اما این تمهید به هیچ وجه به ساختار و جذابیت فیلم لطمه ای نزده بود.واشنگتن در این دو سه فیلمی که کارگردانی کرده است بخوبی نشان داده می تواند جاپای بزرگان عرصه کارگردانی بگزارد و به یک کارگردان مثل ایستوود بدل شود بطوری که خودش هم سمبلش را ایستوود می داند و او را سرمشق قرار داده است.او که با بازی در فیلمهای متعدد و درعین حال بازی در نقشهای سیاسی درباره سیاهان به شهرت رسیده در این فیلم می کوشد بخشی از تاریخ مبارزاتی سیاهان را به نمایش گزارد.
اما مهمترین پیام فیلم این است که جامعه باید مبارزات مدنی اقشار جامعه را بپذیرد و در تحقق خواست های مدنی آنها کوشا باشد زیرا تلاش برای سرکوبی خواستهای اقلیتها و گروه های دیگر جامعه باعث نشو و نشر خشونت می شود که به هر دو گروه رودررو آسیب می رساند و رسیدن به آرامش و صلح را غیرممکن می سازد.فیلم می خواهد این پیام را در قالب یک داستان تاریخی از گذشته به گوش امروزیان برساند،نافرمانی مدنی به جای خشونت و قبول کردن این نوع رفتار از سوی جامعه به عنوان حق مظلوم واقع شده.
فیلم در عین حال محلی برای درخشش چهره جوان آن دنزل ویتاکر است که به خوبی در این فیلم بازی حرفه ای به نمایش گذاشته است.
کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .