تبليغاتX
:: وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86 ::

  

وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86

 

                 وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه  

اعلانات
آرشيو موضوعات
پيوند هاي روزانه
پيوند هاي وبلاگ
آرشیو مسابقات

به نام خاتمی

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


خاتمی کنار کشید اما قهرمانانه هم چون دلاوری که می داند پیروز است اما به خاطر دیگران و خود فداکاری می کند.او نمی خواست مقابل میرحسین بایستد چون او یک دوست بود و بیشتر مردی بود که او را تحسین می کرد پس با این کناره گیری مصلحت بزرگی را محقق نمود تا دغلکاران و مردانی که اخلاق برایشان وسیله ای برای قدرت طلبی است به یاد آورند که سیاست بی اخلاق یعنی مرگ .

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/29ساعت   16                                                                                  

ستاره شانس اسلوین

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


آدم وقتی این فیلم شماره شانش اسلوین را می بیند یاد خیلی از فیلمهای ماندگار تاریخ سینما می افتد.فیلم فیلمنامه محکمی دارد و بازیهای آن فوق العاده است.پایان فیلم به شدت غافلگیر کننده از آب درامد.ساخت فیلم که شکسته و بازگشتی است ما را به این نتیجه می رساند که فیلمساز هم به سبک تازه ای که چند سالی است راه افتاده بسیار مسلط است.فیلم یاداور بسیاری از فیلمهای سالهای اخیر مثل حس ششم،تصادف،21 گرم و ممنتو است.فیلم آنقر خوب هست که ما اونو با حس ششم در یک سطح قرار بدهیم.فیلم شش تا بازیگر خوب دارد که چهارتاشان یعنی جاش هارتنت،بروس ویلیس،مورگان فریمن و بن کینگزلی فوق العاده اند.بازی بروس ویلیس به شدت شبیه بازیش در فیلم شغال است.اما ستاره فیلم بیشک هارتنت است.او با بازی زیبایش بارها مرا یاد وسترن اسپاگتی های لئونه و بازیهای بینظیر ایستوود می اندازد.او همه را به بازی می گیرد حتی تماشاگران را و آنها را با یک پایان فوق العاده میخکوب می کند.به همه دیدن این فیلم را توصیه می کنم.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/29ساعت   16                                                                                  

آن سوی جهنم

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


فیلم از جهنم تجسم یک فیلم تمام عیار است.جانی دپ هرگز به قدرتمندی این فیلم در هیچ فیلمی ظاهر نشده است.فیلم در قالب یک پرونده جنایی مسائل بزرگتری را طرح می کند.دنیایی تلخ،گزنده،دهشتناک و ستمکار که در آن حتی یک ارزن احساسات بشری یافت نمی شود.مردان و زنانی که از اخلاق و انسانیت می گویند در واقع دراکولاهایی در لباس اشرافند.بی جهت نیست که باید انسانیت و احساسات را در میان یک معتاد دلشکسته و یک زن هرزه بقول آن جامعه یافت.فضای فیلم به شدت به آثار شکسپیر،دیکنز و فیلمهای تیم برتن شبیه است.در یک دنیای نمایشی واقعیت تلختر از هر چیز است.اشرافیت فساد عمیق خود را در لفافه نمایشها و آیینی خرافی،وحشی و ددمنشانه پیچیده و می خواهد آخرین نشانه های هویدای فساد خود را در بطن تاریخ دفن کند.فیلم به زیبایی دنیای بیرحم این آدمیان را تصویر می کند.شیطان به شاهرگ جامعه زده است و آن را آلوده کرده است.

در این فیلم به خوبی ماهیت پلید جامعه ای که برای آزادی زاده شد اما در بند فساد و ثروت به قهقرا رفت و نابود شد تا از خاکستر آن شیطان برخیزد.جامعه ای که به زور ثروت و مقام خود انسانها را در بند خود اسیر کرده تا خود را در این جهنم خوش آب و رنگ نگه دارد.بریتانیای ویکتوریایی هر چند انگلستان را به اوج و دنیایی که در آن خورشید غروب نمی کند برد اما به واقع اوج ستمکاری این نظام بر مردم خود و ممالک مستعمراتی بود.فقر،گرسنگی و بیرحمی در این دوره زیر لایه متفرعن و اشرافی سلطنت رشد کرده و همه را به پرتگاه سقوط کشاند.ایرلند،هندوستان،چین،افغانستان،فلسطین وایران هنوز طعم تلخ سیاستهای استکباری این دوره تاریخی را حس می کنند.سیاهی که عمق جان سیاستمداران و صدر جامعه انگلیس را گرفت تا جهانی سیاه همچون این فیلم را حاکم کند.

بازی های این فیلم بالای استانداردهای جهانی بود.جانی دپ اوجی را تجربه کرد که بی شک اگر فیلم موضوعی انقدر چالش برانگیز چون جامعه ماسونی را دستمایه نداشت مستحق اسکار بود.هیدر گراهام یک بازی دیکنزی فوق العاده ارائه داد.یان هلم در نمایش یک شیطان مجسم بسیار موفق بود.فیلم کیفیتی برتنی داشت که بی شک آن را متمایز می سازد.اما شاید طراحی صحنه و جلوه های صوتی و تصویری خاص به خوبی لندنی سیاه و فلاکت زده و ترسناک را در پایان عصر ویکتوریایی به تصویر می کشد.

فیلم بی شک یک شاهکار اساسی است  و دپ عنصر اصلی آن می باشد.

والسلام

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/23ساعت   20                                                                                  

سال انتخابات

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


سال آینده سال مهمی در حرکت سیاسی و اقتصادی کشور ایران است.سالی که با انتخابات ریاست جمهوری سکان مهمترین نهاد این کشور برای چهار سال به دست یک شخص سپرده خواهد شد.اما چرا این بار موضوع بسیار مهم است زیرا جهان به آستانه یک بحران بزرگ رسیده است که بی توجهی و تعلل در برنامه ریزی و عملکرد برای آن زیانهای جبران ناپذیری را به کشور و آینده آن وارد می سازد.نکته مهم این است که این انتخابات بیشتر از هر زمانی در تاریخ انتخابهای ما اقتصادی است و نه سیاسی.ایران در مقابل انتخابی ایستاده که باید با آن مشخص کند آیا به کشورهای پیشرو جهان می پیوندد و یا در همان رده در حال توسعه های پشت سر باقی می ماند.اگر ما درست تصمیم نگیریم شاید برای بیست تا چهل سال از قافله توسعه عقب بیفتیم و یک یا دو نسل جامعه ما به یأس و سرخوردگی دچار شوند.

سیاست های دول سازندگی و اصلاحات هر چند نقص های آشکاری داشت اما توانست کشور را از حالت جنگ زده ویران به کشور با قابلیت های بالقوه بالا برای پیشرفت و توسعه برساند و آن را برای ورود به دوره جدیدی در اقتصاد و صنعت یعنی توسعه کیفی وارد سازد اما با روی کار آمدن دولت نهم نه قابلیت های بالقوه بالفعل نشد بلکه شاهد سقوط بیش از پیش استانداردهای اقتصادی و صنعتی و حتی معیشتی مردم در همه زمینه ها بودیم.چرا با وجود تأکید دولت بر عدالت محوری و مردمی بودن همه چیز دگرگونه به نظر می رسد.شاید باید آن را در نگاه فردگرایانه و ابزاری دولت برای نیل به قدرت و نفی هر گروه مخالف و منتقد به بهانه دشمنی با دولت جستجو کرد. دولت اقتصاد را به ابزاری برای پروپاگاندای سیاسی و قدرت طلبی صرف تبدیل کرده و همچون بچه ای که برای رسیدن به یک درک مناسب به آزمون و خطا روی می آورد و از مدرسه و درس فراری است تبدیل شده است.این نشان می دهد که استبداد رأی و دیکتاتوری نظری دولت نه تنها باعث پیشرفت کارها نشد بلکه به نابودی آنچه کاشته بودیم انجامید.این امر مشخص می سازد که رأی دوباره به این دولت یک اشتباه استراتژیک و خطرناک در دنیای متلاطم امروزاست.ما امروز به رئیس جمهوری نیاز داریم که بتواند با اتخاذ سیاست های کارآمد ضمن کاهش هزینه عمومی سرمایه های ملی در منابع مصرفی و نه سرمایه ای بتواند نیروی انسانی عظیمی که پشت در مانده اند و بیکاری آنها ضربه جبران ناپذیری به آینده اجتماعی و سیاسی کشور می زند بکار گرفته و چرخ تولید داخلی را از خطر توقف کامل به علت واردات غیر اصولی عدم تطابق با نیاز جامعه و سیستمهای قدیمی و نا کارآمد نجات دهد.سیاسی بازی در اقتصاد و تبدیل آن به ابزاری برای قدرت طلبی سم بزرگ جامعه ماست.دولت در این دوران بحرانی باید به نیروی جوان و پرشور دانشگاهی ما که به تازگی به سطح جامعه آمده اعتماد کند و آنها را به جای تفکرات قدیمی و یا مدیران سیاستبازی که به جای تفکر اقتصادی سیاسیند قرار دهد.چیزی که ما احتیاج داریم یک رئیس جمهور عاقل و کمتر احساساتی است که با منطق با مسائل برخورد کند نه با نظرات شخصی و جناهی خود.

اما از این میان چه کسانی مناسبترند.به واقع همه کاندیداها قوت و ضعفهای بعضا مهمی دارند اما آنچه مهم است مصالح ملی و اقتصادی اوست و نه نظرگاه سیاسیش.خاتمی،میر حسین موسوی و قالیباف به نظر من بهترین شخصیت ها برای آینده ما هستند.

سید محمد خاتمی شاید مهمترین رقیب رئیس جمهور فعلی است.او که سابقه هشت ساله در همین مقام دارد با تجربه ای گران به این دوره گام نهاده است.به واقع او با کناره گیری از عناصر جنجالی اصلاحات و جمعآوری تعدادی از نیروهای میانه رو تر و متخصص تر دوباره راه در گامی دیگر گذارده است.او موفق شد با ایجاد نوعی مصلحت منطقی در انتخابات گذشته مجلس دوباره گفتمان اصلاحات خود را بازیابی کند و از جنجال های حاشیه ای دوری نماید.هر چند او همچنان زیر هجمه سنگین جناح اکثریت است و مرتب مورد خطاب و عقاب و تهدید آنها قرار دارد اما هرگز زبان منطقی ،شیرین ،فصیح و منتقدانه خود را از دست نداده و نمی دهد.عملکرد اقتصادی او شاید خیلی آرمانی نبود اما حداقل توانست کشور را در زیر فشار سقوط قیمتهای نفت و بحرا مالی اواخر قرن گذشته به خوبی اداره و به وضعی متعادل برساند.سیاست خارجی تعامل گرای او ایران را به کشوری فعال در صحنه سیاسی جهان و حتی اقتصاد منطقه ای که کاملا زیر نفوذ ترکیه و چین بود رساند.اما جنجال های سیاسی مخالفانش و بی تدبیری تعدادی از تندروان اصلاحات باعث شد مردم کمی نست به او بی میل شوند و خدماتش را کم ارزش کنند.اما در خدمت خاتمی همین بس که به نظام بسته مدیریتی کشور نفسی جدید دمید که باعث تحرکی نسبی در آن شد و با باز کردن فضای سیاسی به مردم امکان نقادی داد حتی اگر علیه خودش به کار می رفت.خاتمی مردی بود که از سوی دوست و دشمن انچنان که باید درک نشد و مظلوم واقع گشت.

میر حسین موسوی بی شک تنها کسی است که دوست و دشمن او را مدیر کاربلد و استثنایی در مدریت کشور می دانند.او ایران فقیر و بحران زده را در ابتدای جنگ تحویل گرفت و با سیاست خاصش توانست در مقابل عراق تا دندان مسلح و مورد حمایت جهانی در مقابل تحریم همه جانبه ما  هشت سال ایران را مقاوم و پایدار نگه دارد.او مرد روزهای بحرانی است و مدیری برجسته اما تنها اشکال کارش این است که او به روشی معتقد است که رهروهای بسیار کمی دارد.او باید بداند در صورت رسیدن به این کرسی باید بتواند یک دولت همراه و معتقد به راهش تشکیل دهد اما تعداد موافقان روش اقتصادی او به اندازه یک کابینه نیست.او حتی در دوره نخست وزیری هم مخالفان جدی داشت و فقط حمایت امام خمینی او را بر سر کار باقی گذاشت.او برای عملی کردن خواستهایش حتی از خاتمی بیشتر مشکل دارد.او مناسب تر است با عنوانی چون معاونت یا وزارت به سراغ تحقق برنامه هایش باشد.

محمد باقر قالیباف امید و آینده جناح اصول گراست.مدیری فن مدار و موفق که سابقه موفقش در پلیس و شهرداری تهران از او یه شخصیت محبوب ساخته است. او که گفتمانی متفاوت با کلیه کاندیداهای اصولگرا دارد در دور گذشته با وجود تازه وارد بودن و عدم داشتن هیچ مسئولیت اجرایی اما با این وجود با بیش از چها ملیون رأی چهره ای آینده دار از خود ارائه داد.حال بعد از تجربه بسیار موفق در شهرداری تهران می رود تا به یک مدیر برجسته حتی در سطح جهانی بدل  شود.اما شاید جوانی و عدم شناخت چندان جامعه بخصوص جوانان از او برای این دوره او را کم امیدتر نشان دهد اما مطمئنا در دور یازدهم او شانس اصلی پیروزی در انتخابات خواهد بود.

به نظر میرسد که جناح اصول گرا با وجود حمایت ضمنی از احمدی نژاد با دو یا سه کاندیدا وارد شود و در طرف اصلاح طلب میر حسین به نفع خاتمی وارد نشود و رقابت اصلی بین احمدی نژاد و خاتمی خواهد بود.

انتخاب خوبی داشته باشید.

والسلام

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/19ساعت   16                                                                                  

شاهکارهای ندیده شده تاریخ سینما

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


این فیلمها که از لحاظ کیفی جزو پنج ستاره های سینمایی اند اما گمنام مانده اند:
1. حرفه ای ها (ریچارد بروکس،1966) Professionals وسترنی بامزه،بدبینانه و خشن با یه لشگر بازیگر بزرگ مپل برت لنکستر،لی ماروین،رالف بلامی و جک پالانس
2. شرلوک جونیور (باستر کیتون،1924) Sherlock Junior فیلمی ماندگار از اسطوره سینمای کمدی باستر کیتون
3. سواری روی بلندی ها (سام پکین پا،1962) Ride the High Country یک وسترن زیبا اما متفاوت از استاد خشونت بصری در سینما
4. خم رودخانه (آنتونی مان،1952) Bend of the river یکی از اثر بینظیر و متفاوت از جیمز استوارت دوستداشتنی در یک نقش کاملا منفی
5. میدان نبرد (ویلیام ولمن،1949) Battleground یک فیلم جنگی خشن اما زیبا درباره گیر افتادن یک تیپ هوایی در یک شهر بلژیکی توسط نازی ها
6. مایل جادویی (استیو دوجارنت،1988) Miracle Mile تبدیل درخشان یک رومانس به یک فیلم کابوس مانند
7. ناقوس های نیمه شب (اورسن ولز،1965) Chimes At Midnight یک دنیای شکسپیری تمام عیار از نابغه همیشگی سینما
8. آخرین فرصت (جاناتان دمی،1979) Last Embrace یک نوآر تمام عیار و هیچکاکی از خالق سکوت بره ها
9. آخرین مأموریت (هال اشبی،1973) The Last Detail یک نوآر ماندگار از جک نیکلسون
10. سونات پاییزی (اینگمار برگمن،1978) Autumn Sonata تنها تقابل دو بزرگ بزرگ سینما اینگرید و اینگمار در یک درام خانوادگی برگمانی
11. رمز بزرگ (جوزف لوئیس،1955) The Big Combo نوآر اکسپرسیونیستی فریتز لانگ
12. تک خال در حفره (بیلی وایلدر،1951) Ace in the Hole یک نمایش ماندگار از کرک داگلاس که به خوبی قدرت رسانه را به نقد می کشد
13. یک روز تابستانی شاداب تر (ادوارد یانگ،1991) A Brighter Summer Day یک درام سیاسی اجتماعی زیبا از یک کارگردان بزرگ تایوانی
14. قصر (راب سیچ،1997) The Castle یک از بهترین کمدی های سینمای استرالیا
15. از ظهر تا ساعت 3 (فرانک گیلروی،1976) From Noon Till Three یک وسترن کمدی اگزیستانسیالیستی از چارلز برانسون تعجب نکنید!!!
16. چشمان بدون چهره (ژرژ فرانژو،1959) Eyes Without A Face تضمین می شود فیلم شما را مثل تابلوی جیغ ادوارد مونک باقی بگذارد!!!
17. نفرین مردمان گربه ای (گونتر فن فریتش،1944) The Curse Of The Cat People یک فیلم دل انگیز شاعرانه تخیلی و ماورایی
18. شهر امید (جان سیلز،1991) City of Hope یک اثر سیاسی ضد ریگانی بدون گنده گویی های معمول
19. روز خشم (کارل تئودور درایر،1943) Day of Wrath اثری بزرگ از خالق فیلم بزرگ مصائب ژاندارک
20. انگشتان (جیمز توبک،1978) Fingers یکی محبوب ترین های کوئینتین تارانتینو با بازی هاروی کایتل
21. خانه بر روی تپه (وینسنت مینه لی،1960) Home From The Hill یک اثر اعتراضی در فضایی ملودرام خانوادگی
22. می دانم کجا می روم (مایکل پاول/امریک پرسبرگر،1945) I Know Where I'm Going! یک ملودرام مفرح و شاعرانه بریتانیایی
23. کی کی (هایائو میازاکی،1989) Kiki's Delivery Service اثری از غول انیمیشن ژاپن و خالق چیهیرو،پرنسس مونونوکه و ...
24. میتوان (جان سیلز،1987) Matewan یک اثر ضد استثماری و ضد نژادپرستی
25. هانا – بی (تاکه شی کیتانو،1997) Hana – Bi یک فیلم کیتانویی تمام عیار یک اکشن خشونت بار متفاوت شاعرنه درباره مرگ و زندگی
26. مهمانی ییلاقی (ژان رنوآر،1936) Partie De champagne یک ملودرام شاهکار فرانسوی
27. افتخار پنهان (رابرت آلتمن،1984) Secret Honor یک فیلم درباره ریچارد نیکسون برابر با نیکسون الیور استون
28. اعتصاب (سرگئی آیزنشتاین،1924) Strike شاهکاری دیگر از بهترین فیلمساز روس تاریخ سینما
29. هدف ها (پیتر باگدانویچ،1968) Targets یک هری کثیف مانند دیوانه در فیلمی کورمنی
30. سرگردان های توکیو (سیجون سوزوکی،1966) Tokyo Drifters یک فیلم گنگستری ژاپنی سورئالیستی پاپ آرت دیوید لینچی
31. یقه آبی (پل شریدر،1978) Blue Collar یک فیلم اسکوسیزی وار بدون او
32. من با یک زامبی گام زدم (دل لوتون،1943) I Walked With A Zombie تبدیل جین ایر به یک تریلر پرمعمای ترسناک
33. راه فرعی (ادگار جی اولمر،1945) Detour فیلمی سیاه تلخ و واقعا یکتا!
34. دیوانه ی اسلحه (جوزف اچ لوئیس،1949) Gun Carzy یک فیلم بانک زنی زیبا
35. تحت تعقیب (رائول والش،1947) Pursued وسترن نوآری رابرت میچم
36. دهه پر شر و شور بیست (رائول والش،1939) The Roaring Twenties یکی از بزرگترین نوآر های تاریخ سینما با یک جیمز کاگنی عالی و یک همفری بوگارت عالی تر
37. پرنده ای با پر و بال بلورین (داریو آرجنتو،1970) The Bird With The Crystal Plumage اولین دلهره آور کارگردان دلهره آور ایتالیا
38. خانم خون برفی (1973) Lady Snowblood فیلمی که الهام بخش قسمتهایی از بیل رو بکش تارانتینو شد
39. اعمال شبانه (آرتور پن،1971) Night Moves فیلم در فضایی چندلری و پساواترگیتی با یک کاراگاه خسته و اخمو مثل جین هاکمن
40. آنها در شب زندگی می کنند (نیکلاس ری،1949) They Live By Night یک نوآر جاده ای شاعرانه اما بی سرانجام
41. واندا (باربارا لورن،1971) Wanda برای برخی زندگی همین طور میگذرد که می بینی تلخ و نافرجام!
42. امپراتوری آفتاب (استیون اسپیلبرگ،1987) Empire of the Sun یک درام جنگی تاریخی بینظیر با بازی بیادماندنی کریستیان بیل نوجوان
خلاصه شده از شماره 147 دنیای تصوید ترجمه ای از سعید خاموش

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/02ساعت   15                                                                                  

به نام عشق

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


در دوران بعد از انقلاب شعرای زیادی ظهور کردند و معروف شدند اما یکی از آنها برای من یگانه است.شاعری که از درد و عشق به طور توامان سخن می گفت.اون شاعر قیصر امین پور بود.
اگر سهراب شاعر عشق بود قیصر شاعر درد بود.بیشک او او یکی از مردان ماندگار تاریخ این کشور است.
من به یاد اون سه تا از شعراشو میارم.سه تایی که خیلی دوستشون دارنم.
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي کني:
وقت رفتن است
بازهم همان حکايت هميشگي !
پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود
آي...
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
غزلی که من به شدت دوست دارم
سراپا اگر زرد وپژمرده‌ایم
ولى دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه‌ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم!
گواهی بخواهید اینک گواه:
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر‌به‌زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
دردواره ها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/02ساعت   14                                                                                  

ملكه اليزابت نوشته مصطفی مستور

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


1

همه اش تقصير اسي بود. لعنت به اسي. لعنت به خودش و اون بازي مسخره اش. خبر مرگ اش يعني بازي جديدي آورده بود. گفت چيزهايي از راديو شنيده و بازي را از روي اون چيزها خودش اختراع كرده. طوري مي گفت "اختراع" انگار بيوك جي.اس.ايكس اختراع كرده بود.

اسي گفت: "خيلي كيف مي ده." گفت: "سر پول بازي مي كنيم. هرچي باشه از درخت بالا رفتن و تيله بازي و دنبال گربه ها افتادن كه بهتره."

عيدي گفت: "م م من نيستم. م من پو پول ندارم. گفت: اَ اَ اَ اگه پول داشتم سري س س س سه تايي سبز آپولو سييييزده رو از داود مي خريدم. ش ش شايد هم ت ت تمبر تكي تاج محل رو."

زير درخت كُناري، لب رودخانه نشسته بوديم. هوا شرجي بود و عيدي خيس عرق شده بود. بس كه چاق بود لا مسب. پيراهن هاي باباش را مي پوشيد. به خاطر هيكل گنده اش.

اسي گفت: "پول زيادي نمي خواد بدي خره. اما اگه بردي، اگه تا آخرش رفتي، كلي كاسب مي شي. مي توني صدتا تمبر بخري. مي توني همه ي تمبرهاي داود رو با آلبوم ش بخري. شير فهم شد؟"

رسول گفت: "من هستم،" گفت: "مي خوام با پول اش مجله ي خارجي بخرم."

عاشق عكس هنرپيشه هاي خارجي بود، رسول. مخصوصاً همفري بوگارت و سوفيالورن و گاري كوپر. توي كوچه ي ما فقط رسول اين ها تلويزيون داشتند. هنرپيشه ها را از توي تلويزيون مي شناخت. حتي يك بار هم سينما نرفته بود. يعني پول اش را نداشت كه برود اما گاهي شب ها با هم مي رفتيم خرابه ي پشت سالن تابستاني سينما مولن روژ و چندتا سنگ زير پامان مي گذاشتيم و از روي ديوار فيلم تماشا مي كرديم. خيلي كيف داشت. عكس ها را از كريم درازه كه توي سينما مولن روژ كنترل چي بود، مي خريد. عصرها مي رفت جلو سينما مولن روژ و طوري زل مي زد به عكس ها انگار عكس هاي اپل و فيات و ب.ام.و را توي ويترين سينما گذاشته بودند.

گفتم: "حالا بازي چي هست؟ "

اسي گفت: "سخت نيست." گفت ديشب با قصه ي شب راديو به فكر اين بازي افتاده. گفت توي قصه ي شبِ راديو، پيرمردِ تنهايي براي عوض كردن زندگي اش ـ كه خيال مي كرد تكراري شده ـ شروع مي كند به عوض كردن اسم چيزها. مثلا اسم صندلي اش را مي گذارد ساعت. اسم ساعت ديواري اش را مي گذارد چاقو. اسم آينه را مي گذارد روزنامه. اسم تخت خواب اش را مي گذارد اجاق. خلاصه اسم همه ي چيزها رو عوض مي كند. گفت پيرمرد براي اين كه اسم ها فراموش اش نشوند آن ها را نوشته بود روي يك برگ كاغذ.

بعد اسي ساكت شد و با راديوش ور رفت. دنبال موج تازه اي مي گشت. هميشه راديو گوش مي داد، اسي. يعني هميشه راديوش روشن بود اما بيش تر وقت ها گوش نمي داد. راديو توشيباي كوچولويي داشت كه پدرش از كويت براش آورده بود. پدرش كارگر لنج بود. راديو هميشه توي جيب اش بود. حتي وقتي مي رفت مبال. شب ها به اخبار فارسي و عربي و فرانسوي و انگليسي و تصنيف هاي تركي و هندي و عربي و به هر موجي كه صداي كسي از توش در مي آمد گوش مي داد. آن قدر گوش مي داد تا خواب اش مي برد.

رسول گفت: "آخرش چي شد؟ پيرمرده چي شد؟ "

اسي تصنيف عربي شادي را كه پيدا كرد نيش اش باز شد. راديو را گذاشت بيخ گوش اش و سرش را با آهنگ تكان داد.

رسول باز پرسيد: "نگفتي، بالاخره پيرمرده چي شد؟"

اسي گفت: "نمي دونم. آخر قصه خوابم برد."

2

عيدي گفت: "ف ف فقط يه دفعه. اَ اَ اَ اگه بردم بازم هستم اَ اَ اما اگه باختم نيستم."

گفتم : "من هم هستم."

به خاطر عكس ماشين ها بود. عكس ها را از قماره ي پرويز كچل كه جلو سينما مولن روژ بود مي خريدم. عكس هاي سياه و سفيد شش در چهار، يك ريال. رنگي، سه ريال. نه در دوازده، پنج ريال. سيزده در هجده، دوازده ريال. شانزده در بيست و يك هفده ريال. اگر برنده مي شدم مي توانستم پنجاه تا، يا شايد هم صدتا، عكس بخرم.

زير چراغ برق كوچه نشسته بوديم. پشه ها توي سر و سينه مان وول مي خوردند و نيش مان مي زدند. اسي زير لب فحشي داد به پشه ها و گفت: "هر روز صبح نفري يك تومان پول مي ذاريم. هركي تا آخر رفت، يعني هركي از كله ي سحر تا آخر شب اشتباه نكرد و برنده شد پول ها رو ور مي داره. . ."

رسول گفت: "يعني همه ي چهار تومان رو؟ "

اسي گفت: "همه ي چهار تومان رو. اما اگه دو نفر برنده شدند پول ها رو نصف مي كنند. اگه سه نفر برنده شدند پول ها تقسيم به سه مي شه. اگه همه برنده شديم يا همه باختيم، پول ها مي مونه براي روز بعد. هيچ كس چيزي برنمي داره. شير فهم شد؟"

اسي كف دست هاش را توي هوا محكم به هم زد و زير لب گفت: "پدر سگ!" دست هاش را كه باز كرد لاشه ي پشه اي افتاد روي زمين.

گفتم: "حالا بايد چي كار كنيم؟"

اسي گفت: "هيچي، اسم چيز ها رو عوض مي كنيم. هر شب چهارتا اسم. هركس اسم يه چيز رو بايد عوض كنه. شير فهم شد؟"

رسول گفت: "خر كه نيستيم، فهميديم چي گفتي." بريده ي روزنامه اي را از توي جيب اش بيرون آورد و تاي آن را باز كرد.

عيدي با دستمال عرق سينه اش را گرفت و گفت: "ز ز زكّي، يعني پو پو پول توجيبي پ پ پنج روز م م ماليده."

اسي راديوش را گذاشت توي جيب پيراهن اش و دست اش را دراز كرد. كف دست اش بالا بود.

رسول بريده ي روزنامه را كه عكس مارلون براندو توي آن چاپ شده بود گذاشت توي جيب اش و دست اش را گذاشت توي دست اسي. من هم دست ام را گذاشتم روي دست رسول. عيدي به ته كوچه نگاه كرد و بعد به لامپ تير چراغ برق كه حشره ها توي نور آن وول مي خوردند. شك داشت انگار. آخرسر دست اش را گذاشت روي دست من و گفت: "ل ل لعنت بر شِ شِ شيطون، م م من هم هستم."

اسي گفت: "بازي بايد فقط بين خومون باشه، شير فهم شد؟ خوب، از چي شروع كنيم؟"

رسول گفت: "از راديوي خودت"

اسي گفت: "اسم ش رو چي بذاريم؟"

عيدي گفت: "آ آ آپولو سيزده."

اسي با اخم به او نگاه كرد و بعد با صداي بلند اعلام كرد: "از حالا به بعد راديو مي شه آپولو سيزده."

من گفتم: "اسي تو هم براي تمبرهاي عيدي اسم بذار."

اسي نيش اش باز شد و گفت: "چي بذارم؟"

رسول به حشره اي كه جلو چشم هاش بال بال مي زد نگاه كرد و گفت: "بذار سوفيالورن."

اسي انگشتان دست اش را مثل بلندگويي گرد كرد و گذاشت جلو دهان اش. باز صداش را بلند كرد. انگار داشت تعويض بازيكن هاي فوتبال را توي بلندگوي ورزشگاه امجديه اعلام مي كرد: "تمبر از زمين خارج و به جاي ايشون سوفيالورن وارد مي شوند."

عيدي گوش هاش سرخ شدند. به من نگاه كرد و گفت: "بَ بَ براي ماشين هم اِ اِاسم بذارين."

اسي گفت: "ام كلثوم."

گفتم: "اين ديگه چه اسميه؟"

اسي گفت: "بهترين خواننده ي مصريه خره. خيلي هم دلت بخواد." بعد دست هاش را جلو دهان اش گذاشت و صداش را نازك كرد. دوباره ادا درآورد. "ماشين از زمين خارج و به جاي ايشون ام كلثوم با شماره يك وارد زمين شد."

گفتم: "حالا نوبت منه." و زير چشمي به رسول نگاه كردم. "به جاي فيلم مي ذاريم كاديلاك."

رسول گفت: " كاديلاك؟"

گفتم: "تا حالا سوارشون نشده اي و گمون م تا آخر عمرت هم سوارشون نشي."

رسول گفت: "تو چي؟ تو سوار شده اي؟"

گفتم: "نه، اما يكي از اون ها رو توي خيابون لشكر ديده م."

3

روز اول كسي نباخت اما شب اش زير چراغ برق چهار اسم ديگر را عوض كرديم و نفري يك تومن ديگر گذاشتيم توي جعبه اي كه پيش اسي بود. اسي اسم كوچه را عوض كرد با راديو. رسول گفت به جاي رودخانه مي گذاريم سينما مولن روژ . عيدي اسم دوچرخه را گذاشت برج ايفل كه توي يكي از تمبرهاش آن را ديده بود. من هم اسم تيله را عوض كردم با جگوار ايكس كه كه خيلي دوست اش داشتم. تا دويست كيلومتر سرعت مي رفت. عكس اش را توي مجله اي ديده بودم و آن را چسبانده بودم روي كتاب فارسي ام.

روز دوم من و رسول باختيم و پول ها را اسي و عيدي برداشتند. روز سوم همه باختيم. روز چهارم من و رسول قلك هامان را شكستيم تا بتوانيم مسابقه را ادامه بدهيم. اسم ها تندتند عوض مي شدند و حفظ كردن شان سخت تر مي شد. عيدي آن ها را روي تكه كاغذي مي نوشت و كاغذ را گذاشته بود توي جيب پيراهن اش. يعني توي جيب پيراهن گشاد پدرش كه تازه به او داده بود.

روز شد، تاج محل. به خاطر تمبر داود كه عيدي دوست اش داشت. شب، رومينا پاور ـ خواننده ي ايتاليايي ـ كه فقط اسي او را مي شناخت. يعني صداش را از راديوي توشيباش شنيده بود. سينما، گاري كوپر. رسول گفت: " تلويزيون؟" من گفتم: "مرسدس بنز."

دو هفته بعد پدر عيدي مرا توي كوچه ديد و گوش ام را گرفت. آن قدر محكم كشيد كه من از درد روي نوك انگشتان پاهام ايستادم. و گفتم: "آ آ آ خ!"

گفت: "بزمجه، اگه اين بازي مسخره رو تموم نكنيد گوش ت رو مي بُرم. شير فهم شد؟"

سرم را تكان دادم و باز گوش ام درد گرفت.

گفت: "به اون رفيق هاي عوضي ت هم بگو. شير فهم شد؟"

ديگر سرم را تكان ندادم. گفتم: "مي گم، مي گم آقا."

شب اسم پدر عيدي را گذاشتم فولكس واگن 1200 كه زشت ترين ماشيني بود كه توي همه ي عمرم ديده بودم. اسي اسم مدرسه را گذاشت الويس پريسلي. اسم يك خواننده ي آمريكايي كه صداش را از راديو بي بي سي شنيده بود و مي گفت از صداش خوش اش آمده. اسم گربه را رسول گذاشت عشق در بعد از ظهر. گفت اسم فيلمي است با شركت گاري كوپر. عيدي هم اسم پول را گذاشت ناپلئون. لابد عكس اش را توي يكي از تمبرها ديده بود. خودش اما حرفي نزد. دمغ بود انگار.

4

بعد عيدي عاشق شد. نمي دانم چه طوري اما گفت عاشق دختري به اسم زيور شده. گفت زيور اين ها تازه به اين محل آمده اند و همسايه ي ديوار به ديوار داود اين ها شده اند. خانه ي داود اين ها سه كوچه پايين تر بود. چسبيده به سيل بند خاكي كه جلو رودخانه كشيده بودند. داشتيم آلبوم تمبر او را ورق مي زديم كه گفت عاشق زيور شده. رسيده بوديم به صفحه ي ملكه اليزابت كه عيدي يك بلوكِ تمبرش را داشت. يعني چهار تا سري شش تايي به هم چسبيده. هرسري به يك رنگ. آبي، زرد، نارنجي، سبز. بلوك اليزابت توي آلبوم عيدي يك صفحه ي تمام جا گرفته بود. اين تنها بلوكي بود كه عيدي داشت. بقيه ي تمبرهاش هيچ ارزشي نداشتند. يعني يا بلوك ها ناقص بودند ـ مثل بلوك مجسمه ي ابوالهول كه سري قهوه اي اش كم بود ـ يا تمبرها مُهر خورده بودند و يا دندانه هاشان كنده بود. عيدي مي گفت داود حاضر است بلوك چهارتايي تاج محل و يك سري كليساي جامع مهر نخورده و بيست تومان پول بدهد و در عوض بلوك ملكه اليزابت را بگيرد.

عيدي گفت: "مي مي خواي بِ بِ بيني ش؟"

گفتم: "كي رو؟"

گفت: "ز ز ز زيور رو ديگه خ خ خره؟"

گفتم: "كجا ديدي ش ناقلا؟"

گفت: "با بُ بُرج ايفل رَرَرَفته بودم كنار س سينما مولن روژ. مي خواستم ت تو سينما مولن روژ ششنا كنم ك كه دي ديدم ش. عينهو م م م ماه. با بَ بَ برادرش اُ ووومده بود ت تماشاي سينما مولن روژ. زيور ده سال داشت. شايد هم يازده سال. يعني دو سال از عيدي كوچك تر. شايد هم سه سال. از اين كه عيدي با آن هيكل اش عاشق شده بود خنده ام گرفت.

گفت: "كُ كجاش خ خنده داره؟"

چيزي نگفتم و زل زدم به ملكه اليزابت، كه با آن كلاه سفيد خوشگل اش هرچند عين عروس ها شده بود اما انگار مي خواست گريه كند.

5

آن قدر اسم عوض كرده بوديم كه حساب اش پاك از دست مان در رفته بود. براي هر چيز كه مي ديديم يا نمي ديديم اسم مي گذاشتيم. وقتي مي گفتيم خوابيد منظورمان اين بود كه دويد. شنا كرد يعني نشست. شكست يعني خورد. سوار شد يعني خوابيد. بازي كرد يعني خنديد. خورد يعني گريه كرد. كشت يعني دوست داشت.

خيلي وقت بود كه كسي نبرده بود. هيچ كس. ديگر پولي هم نداشتيم كه توي جعبه بريزيم. هيچ كس. اسي گفت دويست و چهل و هشت تومان پول جمع شده. اسي گفت ديگه نمي خواد پول اضافه كنيم. همه ي عكس هايي كه من داشتم نود و هشت تا بود اما اگر كسي برنده مي شد، اگر كسي مي توانست يك روز را بدون اشتباه با اسم ها و فعل هاي جديد حرف بزند و تا آخرش برود و برنده شود، با پول اش مي توانست هزارتا عكس رنگي و سياه و سفيد ماشين، هر مدلي كه دوست داشته باشد، از پرويز كچل بخرد. عيدي مي توانست همه ي تمبرها و حتي آلبوم داود را بخرد. رسول اگر برنده مي شد مي توانست يك كيسه ي پر از عكسِ همفري بوگارت و سوفيالورن و گاري كوپر از كريم درازه بخرد. اسي مي توانست بزرگ ترين راديوي دنيا را بخرد. مي توانستيم دوچرخه ي رالي يا هرچيز ديگري كه عشق مان مي كشيد بخريم. مي توانستيم صد بار برويم سينما. آن هم با تخمه و ساندويچ و پپسي.

عصر خواب بودم كه با سر و صداي در بيدار شدم. كسي محكم و تند تند مي كوبيد توي در.

پدرم گفت: "ببين كدوم الاغ داره پاشنه ي در رو از جا مي كنه؟"

پريدم توي هشتي و در را باز كردم. عيدي بود.

گفتم: "چه مرگ ته؟ سرآوردي؟"

گفت: "او او . . . . . "

گفتم: "خبر مرگ ت حرف ت رو بزن ديگه، چي شده؟"

گفت: "او . . . او . . . اومده تو . . . تو رررراديو."

منظورش از راديو، كوچه بود. خميازه اي كشيدم و گفتم: "كي؟ كي اومده تو كوچه؟"

كف دست هاش را كشيد روي پيراهن گشادش تا عرق شان خشك شود.

گفت: "ب ب باختي، ك ك كوچه نه، راديو."

من به ته كوچه نگاه كردم. هيچ كس توي كوچه نبود.

گفت: "ت . . تو رررراديوي خ . . خودشون نه اين جا. ز ز . . . زود باش بُ بُ برج ايفلِ ت رو بيار بريم س س س سراغ راديوشون."

دوچرخه را از توي هشتي بيرون آوردم و رفتيم به سمت كوچه زيور اين ها. من روي ترك نشسته بودم و عيدي تند تند ركاب مي زد. سركوچه شان كه رسيديم ديدم اش. من از روي ترك پياده شدم و عيدي دوچرخه را نگه داشت. مات اش برده بود. انگار سري هاي يك بلوك مهر نخورده ي آپولو سيزده را روي زمين ديده باشد، خشك اش زد و زل زد به دختر لاغري كه با چادر سفيد گلدارش داشت روي خط كشي هاي پياده رو سيماني لي لي بازي مي كرد. بعد صداي زمين افتادن دوچرخه ام را شنيدم كه از دست عيدي رها شده بود روي زمين و چراغ جلوش شكست.

6

چند روز بعد عيدي گفت دوبار با زيور حرف زده. گفت يك سنجاق سينه براش خريده و به او داده. گفت مي خواهد يك جفت گوشواره ي طلا براي تولدش بخرد.

رسول گفت: "اگه جاي تو بودم فردا زنگ آخر از الويس پريسلي فرار مي كردم و مي بردم ش گاري كوپر."

اسي گفت: "پول گوشواره ها رو از كجا مي آري؟ نكنه مي خواي سوفيالورن هات رو بفروشي؟ شايد هم مي خواي برنده شي؟ مي خواي برنده شي خپل؟"

رسول گفت: "بايد بازي رو سخت ترش كنيم." و به عيدي نگاه كرد.

عيدي گفت: "ه ه هرچي هم س سخت كنيد ب ب بازم من مي برم."

اسي گفت: "اسم زيور رو چي بذاريم؟"

عيدي گفت: "خ خ خ خفه شو اسي!"

اسي گفت: "بازي همينه، شير فهم شد؟"

گوش هاي عيدي از ناراحتي سرخ شده بود. به انگشتان دست اش نگاه كرد و بعد صورت اش را با آستين پيراهن اش پاك كرد و گفت: "م م م ملكه اليزابت. اِ اِ اسم ش رو مي ذاريم م م ملكه اليزابت."

رسول گفت: "اسم هاي خودمون رو هم بايد عوض كنيم."

عيدي اسم اسي را گذاشت ابوالهول. من اسم رسول را گذاشتم فيات 1500. ماشين خيلي خوبي نبود. بد هم نبود. چهار سيلندر داشت و قدرت اش 167 اسب بخار بود. حداكثر سرعت اش صد و پنجاه كيلومتر بر ساعت بود. رسول اسم عيدي را گذاشت كينگ كنگ. اسي اسم من را گذاشت تام جونز. گفت خواننده ي انگليسي است. گفت گمون م مُرده.

حفظ كردن اسم ها روز به روز سخت تر مي شد. آن ها را توي دفترچه اي نوشته بودم و هر جا كه مي رفتم دفترچه را با خودم مي بردم. توي صف نانوايي يا سلماني يا مدرسه. سعي مي كردم حتي با اسم هاي جديد به چيزها فكر كنم. مثلاً وقتي چشم ام به اسكناس هاي توي دست بابام مي افتاد با خودم مي گفتم: چقدر ناپلئون! يا وقتي پدرِ عيدي را مي ديدم ياد فولكس واگن 1200 مي افتادم. وقتي مادرم مي گفت: تيله هات رو از توي دست و پا بردار! من مي نشستم و انگار يكي يكي ماشين هاي جگوار را برمي داشتم. كم كم قيافه ي دوچرخه ام شده بود عينهو برج ايفل. يعني من اين طور مي ديدم اش. عيدي اما بيش تر از ما كلمه مي دانست. مي گفت شب ها آن قدر به اسم هاي جديد فكر مي كند تا خواب اش بگيرد. مي گفت دوبار اشتباهي به پدرش گفته بود فولكس واگن 1200 و پدرش دو سيلي آبدار خوابانده بود توي گوش اش.

غروبي بود كه عيدي گفت مي خواهد چند تا از تمبرهاش را به داود بفروشد. من و رسول روي سيل بند خاكي داشتيم تيله بازي مي كرديم. رسول تيله اش را رها كرد و زل زد به عيدي. تيله تا لب چاله جلو آمد. عيدي گفت با پول اش مي خواهد زيور را ببرد سينما. گفت با ساندويچ كالباس و پپسي و تخمه و هرچيز ديگري كه زيور بخواهد. وقتي گفت سينما، با دست به رودخانه كه اسم اش را سينما مولن روژ گذاشته بوديم اشاره كرد.

7

بعد اوضاع عيدي پاك به هم ريخت. بازي را به بقيه ي بچه هاي كوچه و مدرسه كشاند. به پدرش و داود و حتي زيور. گفت نمي تواند جلو خودش را بگيرد.

اسي به اش گفت: "بازي نبايد لو بره، اگه لو بره ديگه تو بازي نيستي، شير فهم شد؟"

توي كوچه، زير چراغ برق بوديم. لامپ نيم سوز شده بود و دائم روشن و خاموش مي شد. يعني چند دقيقه روشن بود بعد خاموش مي شد و باز روشن مي شد.

عيدي گفت: "دد ديشب ف ف ف فولكس واگن 1200 فلكم كرد. گ گ گفت نبايد بري تو ررراديو. گفت نبايد با ابوالهول و تام ج ج جونز و ف ف فيات 1500 بگردم. گفت اَ اَ اَ گه يه بار ديگه ب ب با اونا ب بينمت، م م مي كشمت. همه تون رو مي مي مي كشم."

چراغ خاموش شد. توي تاريكي حرف مي زديم. همديگر را نمي ديديم و فقط صداي هم را مي شنيديم.

رسول گفت: "صداي چي بود!؟ صدايي شنيدم."

اسي گفت: "لابد عشق در بعد از ظهرها افتاده ند دنبال موش ها."

عيدي گفت: "مي مي خوام ببرم ش گا گا گاري كوپر. حتي اگه شده همه ي سوفيالورن ها رو..." اين را كه گفت گمان م گريه اش گرفت چون چند دقيقه اي ساكت شد و ما فقط صداي بالا كشيدن دماغ اش را مي شنيديم. بس كه تاريك بود لامسب. بعد گفت: "خيلي مي كشمش. خيلي زياد مي كشمش . ب به ج ج جون فولكس واگن 1200."

رسول گفت: "به جون مادرم صدايي شنيدم. صداي عشق در بعد از ظهرها نيست، گمون م صداي پاي كسي بود." راست مي گفت رسول. من هم صدا را شنيده بودم.

چراغ كه روشن شد اسي گفت: "ديدم ش، خودشه، فولكس واگنه. به خدا خودش بود، رفت پشت ديوار."

همه از ترس چسبيديم به هم. بعد پدر عيدي از پشت ديوار بيرون زد و آمد به طرف ما.

رسول گفت: "واويلا."

از جامان تكان نخورديم تا آمد و ايستاد درست بالاي سرمان. بعد با يك دست يقه ي من و اسي را گرفت و با دست ديگرش گوش رسول را كشيد. هر سه از زمين كنده شديم. بعد فرياد كشيد. عين غلام سگي نعره مي زد. غلام وقتي حسابي مست مي كرد طوري عربده مي كشيد كه زن ها از ترس مي رفتند روي پشت بام او را تماشا مي كردند. تا حالا همچو صدايي از پدر عيدي نشنيده بودم. همسايه ها ريختند توي كوچه. انگار دزد گرفته باشد هوار مي كشيد لامسب. گفت بايد اين بازي مسخره را تمام كنيم. گفت اگر بازي را تمام نكنيم، اگر يك بار ديگر دور و بر عيدي بپلكيم، همه مان را مي كشد. گفت بچه اش ـ يعني عيدي ـ دارد مشاعرش را از دست مي دهد. لامپ تير چراغ برق خاموش شده بود اما او هنوز داشت توي تاريكي فرياد مي كشيد.

صبح روز بعد من و اسي و رسول و عيدي رفتيم روي سيل بند.

اسي گفت: "تو مي دوني مشاعر يعني چي؟"

گفتم: "نمي دونم."

رسول گفت: "حالا چي كار كنيم؟"

اسي گفت: "هيچي، بازي تعطيل شد. خلاص. همه چي تموم شد. شير فهم شد؟"

عيدي انگار كر شده باشد حرفي نزد. زل زده بود به آن طرف رودخانه كه دود غليظي داشت از پشت سيلوي گندم بالا مي رفت. گمان ام داشتند زباله ها را مي سوزاندند.

اسي به عيدي نگاه كرد و باز گفت: "بازي تموم شد. شنيدي؟ شنيدي چي گفتم؟ همه چي تموم شد، عصر بيا همين جا پول ت رو بگير. شير فهم شد؟"

عصر، اسي جعبه ي پول ها را آورد. من و رسول هم بوديم اما هرچه منتظر مانديم عيدي نيامد. جعبه را باز كرد و پول هاي من و رسول را پس داد. پول هاي خودش را هم برداشت. سهم عيدي را هم گذاشت توي جعبه تا فردا توي مدرسه به او بدهد.

نه آن روز و نه هيچ وقت ديگر عيدي به مدرسه نيامد. توي كوچه هم نيامد. كسي او را نديد. انگار آب شده بود رفته بود توي زمين.

سه روز بعد جنازه ي عيدي را ماهي گيرها پيدا كردند. گفتند لاي نيزارهاي كنار رودخانه پيداش كرده اند. شكم اش. شكم اش به اندازه ي لاستيك چرخ جلو فوردهاي قديمي بالا آمده بود. گمان ام آمده بود براي خودش و زيور بليت سينما بخرد. آلبوم اش را كنار رودخانه پيدا كرديم. برگ هاش. كثيف شده بود برگ هاش. و تمبرهاش. خيس شده بود تمبرهاش. از شيب، از شيبِ سيل بند كه بالا مي آمديم، مي آمديم. آلبوم را ورق زدم. ورق زدم آلبوم را. بلوك چهارتايي تاج محل و سري، و سري مهر نخورده، و سري مهر نخورده ي كليساي جامع درست توي همان صفحه، صفحه اي بود كه ملكه اليزابت قبلاً بود. با آن كلاه. با آن كلاه سفيد خوشگل اش. كه تور داشت. كه تور سفيد داشت. كه او را مثل عروس ها كرده بود. كه از پشت تور انگار داشت گريه مي كرد.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/02ساعت   14                                                                                  
:::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::
  کشف بقایای اجساد 2500 ساله سربازان ایرانی در صحرای مصر
  تفسير روشن انديشانه از قانون اساسي راه حل مشکلات است
  انتشار کتابی بسیار اسرارآمیز از یونگ برای اولین بار درجهان در ابان ماه امسال و شرح سفرم به آکسفورد
  هتل‌داری آقای هیلبرت
  هتل بی نهایت
  مصطفی تاجزاده:شریعتمداری اگر اعتماد به نفس لازم را در خود سراغ دارد برای مناظره آماده باشد.
  سید محمد خاتمی برنده ”جایزه گفتگوی جهانی“ در سال 2009 شد.
  سيد محمد خاتمي: نمي‌گذارند معتقدان به نظام جمهوري اسلا‌مي حرف بزنند
  دیکشنری افرنگ
  بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی منتشر شد
  آسیه فرزند شهید باکری: پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند
  پسر شهید همت: افتخار می کنم وقتی مردم می گویند بسیجی واقعی همت بود و باکری
  بیانیه شماره 12 مهندس موسوی
  شیر دره پنجشیر
  سالگرد پدرعلم فیزیک (پروفسورحسابی)
  استفن هاوکينگ کيست؟
  زندگینامه گل آقا
  درخواست گل آقا در پاسخ به دختر یک زندانی سیاسی
  !مردم چیزی جز احترام به رأی خود نمی‌خواهند
  گفتم: بخفتی، شهر!
All Rights Reserved 2008 © khuisf-com86.Blogfa.Com

کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .