
صفحه پروژه (دولوپر: محمدعلی جعفری)
وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه
نکته و ترفند
خبرها و نظرها
درسی و علمی
معرفی نرم افزار
حل پروژه و تکلیف
مسائل حاشیه ای
دست نوشته اعضا
مقالات درباره ی وب
مقالات درباره ی شبکه
داستان, حکایت و دردودل
مسابقات و جوایز (KCESA)
گفتگوی هامونیک
پایگاه اطلاع رسانی فن آوری اطلاعات وارتباطات ایران
جامعه کاربران لینوکس استان یزد
وبگاه همچون کرگدن تنها
سبیت 2008 ؛ میدان مبارزهای برای نسل آینده رایانههای فوق همراه
سبیت با چراغهای خاموش
راهنمای مصور و گام به گام نصب ویندوز XP به صورت بوت دو گانه در کنار ویندوز ویستا (ویستا اول نصب شده باشد)
وزارت دفاع آمریکا انتشار نقشه های گوگل را منع کرد
حمله هکرها به MySpace و Facebook
دختران در فناوري اطلاعات موفقتر از پسران هستند
فرندفید
کلوب
دانلود رایگان
اخرین فیلمهای هالیوود
دانشجویان ای تی پیام نور ارومیه
جامعه کاربران لینوکس یزد
هفته نامه عصر ارتباط
پیج رنگ گوگل
سافت دانلود
وبلاگ دانشجویی مهندسی کامپیوتر
رشته های دانشگاهی
بهترین موزیک های تاریخ
توتستان-محمدرضا آزادی
رضا بزرگی
فروشگاه فیلم دایویکس
همه
رضا بزرگی
علیرضا توسلی
بهنام ستار
شاهین ارباب شیرانی
محمد ایزدی
مسعود سلطانی
محمدعلی جعفری
محمدرضا آزادی
دختر ها
مجید
حمید
دیگری
مسعود میرزایی
جابر افضلی
مسعود خلقی
احمد پاچینو
ساسان شایسته::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
کشف بقایای اجساد 2500 ساله سربازان ایرانی در صحرای مصر
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
from نقد فیلم - صفحه 6 - انجمن گفتگوی پرشین فروم Persian Forum
اين سربازان پس از هفت روز راهپيمايي در بيابان به منطقهاي ميرسند که هماکنون با نام «الخرقه» شناخته ميشود، پس از آن بود که سربازان ايراني ناپديد شدند و هيچ کس اثري از آنها نيافت... «کامبيز»، فرزند کوروش پنجاه هزار سرباز را از منطقه «تبس» به «سيوا» فرستاد تا با طرفداران ـ بت پرست ـ معبد آمون در مصر که يکي از ساتراپها يا استانهاي ايران به شمار میرفت و سر به شورش برداشته بودند، مقابله کند.
در حالی که شاهد پیشنهادهای تأسفباری مبنی بر حذف تاریخ نیاکانمان و سلسلههای پادشاهی ایران زمین از کتابهای تاریخی هستیم، گروهی از پژوهشگران بینالمللی، با یکی از بزرگترین کشفیات تاریخی خود، سند دیگری بر حقانیت تاریخی و واقعیت هژمونی قدرت تمدن باستانی ایران بزرگ بر سرزمینهای وسیعی از جهان قدیم صحه گذاردند.
به گزارش خبرنگار «تابناک» و به نقل از سایت «ام.اس.ان.بی.سی»، در این اکتشاف، در کنار بقایای اجساد سربازان تنومند، حجم بزرگی از تجهیزات نظامی از جمله سلاحهای برنزی، دستبندهای نقرهای، گوشوارهها به همراه صدها استخوان در یک منطقه عظیم بیابانی در منطقه صحرایی دور افتاده غرب مصر کشف شده که بر پایه استنادات تاریخی، بقایای سربازان ایرانی کامبیز دوم، پادشاه هخامنشی ایران باستان ـ که اعراب نام او را به کمبوجیه تغییر دادهاند ـ است. این سربازان در 525 سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در یک توفان شن، زنده در زیر لایههای شن صحرا مدفون شده بودند.


تفسير روشن انديشانه از قانون اساسي راه حل مشکلات است
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
| ميرحسين موسوي در سالگرد صدور منشور برادري اظهار داشت؛ |
تفسير روشن انديشانه از قانون اساسي راه حل مشکلات است |
ميرحسين موسوي وجود حلقه هاي متعدد از هر جناحي را عامل ارتباط امام با اقشار مختلف جامعه ارزيابي و تصريح کرد؛ اين حلقه ها، واسط ارتباط امام با بخشي از قاعده جامعه بودند. يقيناً افرادي که از طريق آقاي موسوي خوئيني ها - که امروز مورد اتهام و فحاشي قرار گرفته اند - به امام وصل مي شدند، از طريق آقاي مهدوي کني نمي توانستند وصل بشوند. همان هايي که از طريق آقاي مهدوي کني به امام وصل مي شدند و سخنان اينها از طريق ايشان به گوش امام مي رسيد يقيناً نمي توانستند از طريق آقاي موسوي خوئيني ها وصل شوند. اين خودش يک روش خوبي بود. براي همين ايشان در مقابل حذف هر کدام از اين چهره ها در گرداگرد خودش به سختي مقاومت مي کرد. همه تا آخرين دم در کنار ايشان ماندند. حذف اينها موجب اختلال مي شد و اين اختلافات را به بدنه اجتماعي مي کشاند. حذف هر کدام از اين چهره ها، به معناي حذف يک قاعده اجتماعي نبود، چرا که قاعده که حذف نمي شود، بلکه رابطه رهبري و بخشي از قاعده اجتماعي قطع مي شد. به نظر مي رسد اين مساله غير از اينکه بعد اعتقادي داشت، يک جنبه استراتژيک هم در ذهن امام داشت. ايشان هر کسي را که قصد خدمت و نيت پاک داشت، در انقلاب اسلامي و نظام به نوعي مشارکت مي داد. کانديداي معترض به نتايج انتخابات رياست جمهوري دهم به مقايسه شرايط اخير با جامعه گذشته پرداخت و گفت؛ ما مي توانيم از گذشته درس بگيريم اما دو تا موقعيت دشوار را به سختي مي توان روي هم انداخت و با هم مقايسه کرد. ما آن موقع تازه انقلاب کرده بوديم و تازه از سلطه رژيمي درآمده و رو به نظام جديدي آورده بوديم. نظام سابق ريشه عميق تاريخي داشت و اثر خود را در فرهنگ، سياست، اجتماع و ساختارهاي حکومت گذاشته بود. به علاوه حرکتي که انقلاب آغاز کرده بود برخلاف نظم موجود جهاني تلقي مي شد و به خاطر همين دشمنان زيادي در سطح جهان بودند که مشکلات زيادي مثل کودتاي نوژه، شورش ها و حمله صدام براي ما به وجود آورده بودند. در سطح بين المللي هم حرکت هاي ديگري وجود داشت. آنچه در اين شرايط به ما قدرت مي بخشيد، وحدت و همدلي بر گرداگرد يک ايدئولوژي بسيار پيشرفته، مترقي و به روز بود و يک نوع صيانت از اين وحدت در مقابل امواج فتنه هايي که مي توانست اين وحدت را مورد حمله قرار بدهد، وجود داشت. ميرحسين موسوي به نظريه امام در مورد باز بودن باب اجتهاد در نظام اسلامي اشاره و تصريح کرد؛ امام توجه داشتند که مبادا تکيه بر نظام ارزشي اسلامي و مباحث تام فقهي، منجر به اين شود که انديشه هاي ديگر و حتي خود اين انديشه ها خفه بشوند و امکان بروز و ظهور پيدا نکنند. امام مدام تاکيد مي کردند در زمينه هاي فقهي نظرات مختلفي گرداگرد مسائل گوناگون مي تواند وجود داشته باشد. وي در ادامه بر ضرورت آزادي در فقاهت اشاره کرد و افزود؛ اولين ويژگي اين تفکر اين است که خيلي راحت نمي شود افراد را تکفير کرد و آنها را خارج از مدار دين به حساب آورد. نمي شود به اعتبار اينکه کساني که مختصر اختلافي با نظرات رسمي در يک گروه يا جمعي دارند، آنها را به عنوان افرادي که مخالف دين و نظام هستند، قلمداد کرد و مورد حمله قرار داد. اين تنگ نظري ها به نوعي بر روشنفکران اعمال شده و به نوعي ديگر بر فقها. امام اين نگاه را مخالف وحدت بر سر منافع ملي مي دانستند. اما بحث وحدت مورد تاکيد مهندس ميرحسين موسوي قرار گرفت و وي اظهار داشت؛ از نظر امام وحدت بر اساس خويشاوندي سياسي طرح نمي شود. در وحدت مورد تاکيد امام، فاميل و دوست و آشنا به هم باج نمي دهند بلکه امام وحدت را به مولفه هاي منافع ملي و حيات طيبه نظام اسلامي برمي گردانند و همه جا بر آن تاکيد مي کنند. بحث بر سر خدمت و ارزش هاي بسيار اساسي و بنيادي است که کشور را برومند کند. وحدت بخشي از رويکردي است که حضرت امام خميني(ره) از اول انقلاب تا آخر عمرشان به آن توجه مي کردند. امام کاملاً توجه داشتند که مهم ترين سرمايه ما وحدت ملي است و تلاش مي کردند اين وحدت در گسترده ترين شکل خودش وجود داشته باشد. مردم دور هم باشند. هيچ نوع متن مهمي از ايشان نمي بينيم که بر اين مساله تاکيد نکرده باشند. اما اين مساله که وحدت بايد چگونه شکل بگيرد از ديد ميرحسين موسوي پنهان نماند. نخست وزير دوران دفاع مقدس تصريح کرد؛ در حال حاضر توجهي به قانون اساسي نمي شود در حالي که در متن قانون اساسي همه مسائل به صورت متوازن مطرح شده است و نمي شود ما بخشي را برجسته نگاه کنيم و بخش ديگر را کم رنگ ببينيم. الان جناح ها و مسوولان مختلف به مذاق شان خوش مي آيد که تکه يي را برجسته کنند و تکه ديگر را ضعيف کنند؛ اين درست نيست. اينها بخش هاي به هم پيوسته است. مخصوصاً بخش مربوط به آزادي ها (آزادي بيان، آزادي اجتماعات، آزادي عقيده و...)، شوراها، اصل عدم تجسس، مساله زبان ها، قوميت ها و آموزش آنها و...، اينها هيچ خطري را براي کشور ايجاد نمي کنند بلکه وحدت بخش هستند. بنده نوعي نمي توانم با سليقه خود بگويم اجرا يا عدم اجراي اين اصل، صلاح نيست. ميرحسين موسوي که از اعمال و اجراي قانون به صورت سليقه يي گله مند بود در ادامه افزود؛ در زمان جنگ در کشورهاي مختلف، انتخابات يا انجام نمي شود يا بسيار تصنعي برگزار مي شود. در زمينه اجراي قانون مشکل پيدا مي شود اما در تمام دوران جنگ ما با وجود همه بحران ها و مشکلات وسيعي که بود «انتخابات» به رغم هزينه هايي که داشت، پشت سر هم انجام شد و نظام به قوت خود باقي ماند. کسي به ذهنش نرسيد که کار ديگري بکند. تنها موردي که به تاخير انداخته شد، اجراي قانون شوراها بود. دليل آن هم نظريات مختلف مسوولان بود و آن زمان من اعتقاد داشتم براي عدم تمرکز دولت قانون شورا يکي از مهم ترين راهکارهاي ممکن است. برخي مخالف اين بودند. مي گفتند زمان جنگ احتمال دارد مشکلات اساسي در برخي از مناطق خصوصاً مناطق مرزي داشته باشيم. ما در دولت اقدام کرديم، قانون را به مجلس برديم و زماني هم براي انتخابات شوراها معين کرديم. در آستانه انتخابات، عده يي از استاندارها به امام نامه نوشتند که اين مساله به تاخير انداخته شود. حضرت امام ملاحظه کردند. بعد در جلسه روساي سه قوه تصميم بر اين شد که انتخابات به بعد از جنگ وانهاده شود. بحث اين بود که ما همه اصول را پياده کنيم ولي الان اين اعتقاد زياد وجود ندارد. برخي اصول پررنگ شده و برخي اصلاً کنار گذاشته شده اند. عدم اجراي درست قانون مي تواند يکي از عوامل تفرقه باشد و از سوي ديگر اجراي متوازن آن مي تواند همه را دور يک ميثاق ملي جمع کند. وي ضمن اشاره به نام امام در مورد افرادي که القاي بدبيني مي کنند، اظهار داشت؛ هستند کساني که نان خود را از اين راه مي خورند. واقعاً من نمي دانم دين و ايمان دارند يا نه. الان فضاي تهمت خيلي رواج دارد. ما افرادي داريم که اگر پرونده هايشان با نگاه امام گشوده شود پرونده هاي بسيار آلوده يي دارند. اينها آمدند يکدفعه يک حرکت عظيم مردمي را مي گويند که به منافقين ارتباط دارند و... اينها همان کساني هستند که آتش بيار معرکه هستند و نفع خودشان براي رو نشدن پرونده هايشان در اين است که دائم اين اختلافات را در کشور به هم بزنند و بدبيني ايجاد کنند در حالي که به سود همه هست که حقوق مردم را بشناسند و خوش بيني ايجاد کنند. اينکه يک عده يي اين وسط بيفتند و بگويند اين با بيگانه ارتباط دارد و... اين کار بزرگ کردن بيگانه است. اگر بيگانه ها اينقدر بزرگ هستند که مي توانند اين همه آدم را به صحنه بياورند که ما بايد دست هايمان را ببريم بالا و از کل انقلاب اسلامي استعفا بدهيم. در ادامه ميرحسين به افزايش فضاي حذف دلسوزان نظام هشدار داد و گفت؛ يقيناً يک عده از ساختن فضاي بدبيني سود سياسي مي برند و عده يي ديگر سود شخصي. مشهور بود که کسي در حضور حضرت امام واقعاً جرات اينکه از ديگري غيبت کند و جوسازي و بدگويي بکند، نداشت. ايشان در همان جا جواب تندي مي داد. بنده مواردي را شاهد بودم که امام در برابر اين مسائل تند مي شد. اين اثر جانبي در جامعه داشت؛ اينکه بايد مراقب کساني که آتش بيار معرکه هستند و فضا را آلوده مي کنند، بود. در حال حاضر يک عده يي نفع شان در اين است که در اين کشور اختلاف باشد و دايره نظام و متن نظام روز به روز تنگ تر و لاغرتر بشود. امام سعي مي کرد متن واقعي انقلاب و جامعه غني باشد. بزرگ ترين حجم را داشته باشد و حاشيه، کوچک ترين حجم ممکن را داشته باشد. موقعي که در وصيتنامه سفارش مي کنند که کساني که از انقلاب بريدند، بازگردند، نشان مي دهد حتي آن حاشيه کوچک را هم بر نمي تابند. مي خواهند همه در درياي وحدت قرار بگيرند. وي در ادامه افزود؛ آنچه امروزه اتفاق افتاده اين است که حاشيه از متن فراتر رفته و متن خيلي لاغر شده است. من فقط نمادين مي گويم که در اين حاشيه تعداد وسيعي از مديران و روحانيون، بخشي از مراجع، چند رئيس دولت و حتي رئيس مجلس داريم. به اينکه نمي شود حاشيه گفت. اين نقل مکان است. مصلحت کشور اين است که آن فضايي که به عنوان غيرخودي براي خود تعريف مي کنند، در کوچک ترين سطح و اندک ترين وجه ممکن باشد. اگر غير از اين باشد، بايد در رفتار خود شک کنيم. نمي شود در کشور هزاران هزار مدير برجسته يي که خدمت کرده اند همه را کنار بگذاريم و به حاشيه منتقل بکنيم. ميرحسين به تنگ کردن دايره خودي ها انتقاد کرد و گفت؛ الان يک عده يي کشف کرده اند موسوي خوئيني ها توده يي است يعني همين شخصي که شاگرد امام است. مي گويند گروه فرقان پيش ايشان درس خوانده اند. اگر اينجوري باشد فکر مي کنم ما در نظام يک نفر را نمي توانيم پيدا کنيم که با اين و آن ارتباط نداشته باشد. وقتي ما مسائل را به اين اندازه تقليل مي دهيم اين نشان بيماري است که در جامعه ما گسترش پيدا کرده است. همه بايد نگران باشيم. ميرحسين موسوي بر ضرورت احقاق حق مردم تاکيد و تصريح کرد؛ امام حق آزادي را گرفتني مي دانند. آزادي را جزء حقوقي مي دانند که بايد مردم دنبال بکنند و به از دست دادن ارزش هاي بنيادي تن در ندهند. اين براي ما يک اصل است. اگر در يک نظام، مردم برايشان عادي باشد که حقوق شان پايمال بشود و آنها چيزي نگويند، آن نظام به سوي ديکتاتوري و خشونت سير مي کند. اينجاست که نقش مطبوعات، رسانه ها، روشنفکران، مردم، ادبيات سياسي و فرهنگي اهميت پيدا مي کند. البته همه نظام ها با اين مساله روبه رو هستند. در کشورهايي که جامعه کمي به پختگي رسيده است، يک ذره محدوديت که در برابر حقوق مردم ايجاد مي شود، بلافاصله موج اعتراض ايجاد مي شود و اين کار نهادينه شده است. نخست وزير دوران دفاع مقدس اظهار داشت؛ ما از دوران مشروطيت قدم هاي زيادي پيش گذاشتيم. وضعيت امروز ما نه با دوران مشروطيت و نه با 30 سال پيش قابل مقايسه نيست. قدم هايي پيش گذاشتيم اما اينکه بگوييم اين راه در نقطه يي به پايان رسيده و مردم بروند در خانه خود بخوابند و هيچ خواسته يي نداشته باشند و مساله خود به خود حل بشود، اشتباه است. مطالبه مردم از حاکميت و تفسير روشن انديشانه حاکميت از قانون اساسي به نحوي که به ملت کمک کند، راه حل مشکلات است. |
انتشار کتابی بسیار اسرارآمیز از یونگ برای اولین بار درجهان در ابان ماه امسال و شرح سفرم به آکسفورد
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)









هتلداری آقای هیلبرت
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)


خوشبختانه بله! میتوان با جابه جایی مسافران و بدون اخراج هیچ یک از آنها اتاقی برای آقای بازرس فراهم کرد! با کمی دقت در می یابیم که میتوان همه ی مسافران را یک اتاق به جلو فرستاد و به این ترتیب اتاق شماره ی 1 برای آقای بازرس خالی میشود!

به نظر شما عجیب نیست؟ از داخل یک هتل کاملاً پر، یک اتاق خالی بیرون میآید، بدون این که حتی یک نفر از هتل خارج شده باشد!!

هتل آقای هیلبرت در مقایسه با هتل پسر عمویش بسیار قدیمی بود، هر روز قسمتی از هتل احتیاج به تعمیر داشت، یک روز لوله های اتاق ها میترکید و دیوارها مرطوب میشد، روز دیگر شیرهای آب خراب می شدند، روز دیگر هم در اثر پوسیدگی، سیمهای تلفن قطع میشد و هزار مشکل کوچک و بزرگ دیگر که هر روز برای هتل آقای هیلبرت پیش می آمد! به تدریج مسافران از وضع موجود ناراضی شدند. آقای هیلبرت از این ماجرا بسیار ناراحت بود، از این رو خوب فکر کرد تا بتواند راه حلی برای این مشکل پیدا کند:

او تصمیم گرفت که همه ی مسافران هتلش را برای مدتی به هتل پسر عمویش بفرستد و در این مدت تعمیراتی اساسی برای بازسازی هتل خودانجام دهد! اما چگونه؟ چگونه این کار ممکن بود در حالی که هم هتل آقای هیلبرت و هم هتل پسر عموی آقای هیلبرت کاملاً پر بود؟



آقای هیلبرت فکر کرد و بعد از مدتی راه حلی را با پسر عمویش در میان گذاشت! راه حل آقای هیلبرت همهی مسافران طبقات بالایی را در طبقهی همکف جا داد! آیا میتوانید حدس بزنید که راه حل وی چه بود؟ (شاید شکل زیر قدری کمک کند!)

چه طور بود؟ آیا با ما موافقید که این هتلها، عجیب هستند؟ به نظر شما آیا هتلهایی که تعداد اتاقهایشان متناهی باشد، میتوانند چنین خصوصیاتی داشته باشند؟ آیا مسافران هر هتل با تعداد نامتناهی اتاق را میتوان به یک هتل دیگر با تعداد نامتناهی اتاق، منتقل کرد؟
به نقل از تبیان
هتل بی نهایت
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

هتل بینهایت داستان بسیار جالبی است که "داوید هیلبرت" ریاضی دان مشهور آلمانی مطرح کرده است. شما میتوانید از این داستان برای آموزش مفهوم "همارزی مجموعهها" و همچنین مفهوم "مجموعهی نامتناهی"، به دانشآموزان استفاده کنید.
در جلسهی اول، داستان "هتلداری آقای هیلبرت" ( که در متون رسمی به "هتل بینهایت" شهرت دارد ) را برای دانشآموزان بازگو کنید و در هر مرحله، راه حل مشکل ایجاد شده برای آقای هیلبرت را از آن ها بخواهید. در این جلسه نیازی به ذکر جزئیات دقیق ریاضی نیست، حتی میتوان از صحبت در مورد مجموعههای اعداد هم صرف نظر کرد و دانش آموزان را صرفاً با مفهوم "بینهایت" و "همارزی" درگیر کرد.
میتوان حتی بیش از این نیز بحث را ساده کرد؛ مثلاً برای رهایی از سؤالات نامفهوم، اما رایجی که دانشآموزان در اولین مراحل مواجه شدن با مفهوم "بینهایت" مطرح میکنند، می توانید این کلمه ( بینهایت ) را هم مطرح نکنید. به طور مثال برای توضیح در مورد تعداد اتاقهای هتل هیلبرت میتوانید بگویید: « اتاقهای این هتل تمامی ندارد! یعنی برای هر عددی که شما در نظر بیاورید، هتل، اتاقی با آن شماره و نیز اتاقهایی با شمارههای بیش از آن دارد ». فراموش نکنید: هیجانی که شما به داستانتان میدهید، اثر مستقیمی در هم راهی و هم یاری دانشآموزان در طول این جلسه و نیز توجه به توضیحات شما در جلسهی بعد، دارد. احتمالاً هیلبرت کبیر (!) نیز با همین قصد، مفاهیم مورد نظر را در بطن یک داستان گنجانده است!
در جلسهی دوم میتوانید به ذکر برخی جزئیات ریاضی نهفته در پشت پردهی این داستان بپردازید. در مرحلهی اول سعی کنید که مفهوم « همارزی » یا « هماندازه بودن » مجموعهها را برای دانشآموزان شرح دهید. برای این کار میتوانید از آموختههای سالهای دبستان آن ها کمک بگیرید. با یک مثال برای آنها یادآوری کنید که در دوران ابتدایی مفاهیم بزرگ تر، کوچک تر و برابر بودن اعداد را چگونه آموختهاند. مثلاً یادآوری کنید که: کتاب ریاضی برای آموزش این که 3<4 است ، دو بیضی به شکلهای زیر کشیده بود و انجام این مراحل را از ما خواسته بود:

از ما خواسته بود که تعداد اشکال داخل هریک را بشماریم و در مربعهای زیر بیضیها بنویسیم:

در مرحلهی بعد خواسته بود که اشیاء هم رنگ را به هم وصل کنیم:

و درنهایت با این استدلال که در طرف چپ، یک شی

در هر مرحله، تمام این اشکال را برای آنان بکشید. پس از این مراحل دانشآموزان شما آمادگی درک مفهوم تناظر یک به یک و همارزی را خواهند داشت. برای آنها ابتدا مفهوم "تناظر یک به یک" دو مجموعهی متناهی را بازگو کنید و سپس با تعمیم آن، مفهوم همارزی مجموعههای نامتناهی را شرح دهید:
اکنون با در نظر داشتن این تعاریف و قضیهی فوق میتوانید به بررسی و تحلیل دوباره ی سکانس های «هتلداری آقای هیلبرت» برای دانشآموزان بپردازید:

در این قسمت میتوانید از دانشآموزان بخواهید که با استفاده از مطالبی که تا به این جا تدریس کردهاید، ثابت کنند که به ازای هر مجموعهی متناهی A: N~N U A
سکانس دوم: آن چه در این بخش
آمده است تعبیری است از هم ارزی مجموعه ی اعداد فرد (O ) با مجموعه ی اعداد
طبیعی. چرا که در این بخش همه ی اتاق های با شماره ی فرد هتل پسر عموی آقای
هیلبرت ( که هم اندازه با O است ) را با همه ی مسافران هتل آقای هیلبرت ( که
هماندازه با N است )، پر کردیم. شما میتوانید این عمل را با تعریف تابع ![]()
n-
از آنان بخواهید که یک به یک و پوشا بودن g را تحقیق کنند و N~O را نتیجه بگیرند.
در این قسمت میتوانید همارزی مجموعه ی اعداد صحیح و اعداد طبیعی (یعنی: N~Z) را نیز برای دانشآموزان اثبات کنید و یا با ذکر راهنمایی زیر، اثبات آن را به عنوان یک تمرین از آن ها بخواهید:
راهنمایی: تابعی
چون
تعریف کنید که اعداد صحیح نامنفی را به اعداد طبیعی زوج ببرد و اعداد
صحیح منفی را به اعداد طبیعی فرد؛ سپس دو طرفه بودن این تابع را تحقیق کنید.
« اگر راه حل آقای هیلبرت را بپذیریم، در حقیقت تناظری یک به یک میان NxN ( ضرب دکارتی N در خودش ) و N برقرار کرده ایم. یعنی NxN~N. این مسأله نکته ی بسیار عجیبی را بیان میکند. چرا که اگر NxN~N ، آن گاه می توان مدعی شد که N~Q ».
برای این کار مجموعه ی اعداد گویا را مجموعه ای از کسرها در نظر بگیرید که صورت
و مخرج آن ها نسبت به هم اول هستند. به این ترتیبت می توانیم Q را در جدول N*N قرار
دهیم. بنابراین Q≤N*N و چون N~N*N می باشد، پسQ≤N ، اما میدانیم که N زیر مجموعه
ای از Q است. پس N+Q و -Q را به
ترتیب مجموعهی اعداد گویای مثبت و منفی در نظر بگیرید.
الف. +NxN ≤Q ( تابع
را به صورت i(m,n)=2m / 3n تعریف کنید و تحقیق یک به یک بودن آن
را از دانشآموزان بخواهید. n , m نسبت به هم اول هستند ).
ب.+NxN ≥ Q ( تابع
را به صورت
تعریف کرده و تحقیق یک به یک بودن آن را از دانشآموزان بخواهید. در تحقیق یک به یک بودن تابع j ، فرص "اول بودن صورت و مخرج یک کسر گویا نسبت به هم " ضروری است ).
که
در پایان میتوانید سؤالات زیر را نیز مطرح کنید:
نویسنده: صالح زارع پور
به نقل از تبیان
مصطفی تاجزاده:شریعتمداری اگر اعتماد به نفس لازم را در خود سراغ دارد برای مناظره آماده باشد.
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سید محمد خاتمی برنده ”جایزه گفتگوی جهانی“ در سال 2009 شد.
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

سيد محمد خاتمي: نميگذارند معتقدان به نظام جمهوري اسلامي حرف بزنند
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
رئيس دولت اصلاحات با انتقاد از برخوردهاي صورت گرفته با اصلاحطلبان و مردم توسط جريان متحجر و متوهمي كه حتي مـــــيخواهنـــــد اصولگرايــــان بــــاشخصيت را از صحنــــــه بيرون كنند، هشدار داد كه اگر جلوي حرف زدن افراد معتقد بهنظام جمهوري اسلامي ايران گرفته شود. به گزارش ايلنا، سيد محمد خاتمي درديدار بـــــا نخبگــــان و اقشـــــار مختلف مردم استــــان يزد، بــــا اشاره بهقرارداشتن در آستانــــه ســـالروز شهـــــادت امام جعفر صــــادق(ع) باتسليت اين روز به شيعيان و ايرانيان و همه انسانهايي كه خواستار حقيقت و زيبايي هستند، گفت: معمولا به حضرت گفته ميشود پيشواي مذهب جعفري، ولي واقعيت اين است كه امام صادق و پدرشان امام باقر بزرگترين مفسران حقيقت اسلام در دوره خاصي كه براي آنها پيش آمد، بودند و بار اصلي معارف اسلام حقيقي بردوش اين دو بزرگوار بود. وي سپس با اشاره به شرايط فعلي جامعه گفت: گفته ميشود در اين موقعيت حرف زدن مشكل است! حرف زدن براي چه كسي مشكل است؟براي كسانيكه به اصل انقلاب و راه امام پايبندند و حتي در اين زمينه نقش مهمي در پيروزي و تثبيت انقلاب و خدمت به آن داشتهاند و بارها گفتهاند آن چه ميخواهيم همان حقيقتي است كه مورد خواست اين ملت بزرگوار و مورد تاييد امام بود و در جريان انقلاب تحقق پيدا كرد و بهصورت قانون اساسي تبلور پيدا كرد و راه و رسمي كه بدان معتقدند آن راه و رسمي است كه با واقعيت تطبيق مييابد و بهمصلحت جامعه و مورد خواست جامعه است. خاتمي تاكيد كرد: جمهوري اسلامي به معني خاص كلمه، از دستاوردها و شاهكارهاي بزرگ انقلاب است كه در مرحله ايجابي آنمطرح شد، روح غالب مردم ما اسلامي است؛بنابراين هيچ حركتي در كشورموفق نخواهد شد مگر اينكه آشنا و وفادار به مباني و اصول و فرهنگ جامعه باشد كه اين معيارها و مباني به شدت اسلامي است. وي در مورد فلسفه وجودي جمهوري اسلامي گفت: جمهوري اسلامي كه هم بامعيارهاي اسلامي سازگار است و هم حق حاكميت مردم برسرنوشت را كه در اصل 56 قانون اساسي به زيبايي تمام مطرح شده است به رسميت شناخته است. خاتمي تاكيد كرد: جمهوري اسلامي ميتواند مزايايي كه بشر در طول تاريخ بهدست آورده را داشته باشد و بديهاي موجود را نداشتــــــه باشد، ما اينگونــــه بـــــه جمهوري اسلامي مينگريم و پايبند به آن هستيم. وي با تاكيد بر اينكه نميتوان با برخورد سخت افزاري در وضعيت موجود براي مدت درازي از نظام حفاظت كرد، افزود: چرا بايد اسلام را بهگونهاي عرضه كنيم كه بخشهايي از جامعه از اسلام زده شوند يا حداقل از نظامي كه به نام اسلام هست زده شوند؟ اين مسائل را امروز مـــــيبينيم و بــــــه همين دليـــل مــــــيگويــــم نتيجـــــه روشهايـــــي كه مخالف خود را متهم به براندازي مــــيكند، براندازي است. رئيس بنيـــــاد باران بـــــا ابراز تاسف شديــــــد از ســـــوق دادن و انبــــوه شــــدن بخشهايــــــي از جامعه به سوي هدفهايـــــي كه ديگـــــــر نـــــه مــــورد خواست امام بوده، نه مورد خواست اوليه مردم، نه مورد خواست او و همفكرانش است، گفت: اين مسئله مهمي است كه بايد در آن تامل كرد، ما در اين جريانات خيلي خسارت داديم، البته دستاورد بزرگي هم داشته است، منتها در اين حالت بحراني و هيجاني اگر نشود اين دستاوردهـــــا را جمعبنـــــدي كرد و جهت داد معلوم نيست در آشفته بازار نتيجه كار چه درآيد؟ وي با بيان اينكه بزرگترين خسارت وارد شده اهانت به ملت است، يادآور شد: حركت اصيل، مدني و ميليوني مردم معترض حركتـــــي بود به سوي انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي و بزرگترين اهانت اين بود كه اين حركت را حركت اغتشاشي به حساب آوردند و به مردم اهانت كـردنـد و بـراي مقابله آن، رفتارهايي كردند كه آن رفتارها بههيچوجه با معيارهاي اسلامي، قانون اساسي، شرع و عرف و وجدان بشر سازگار نبود و زيانهاي بزرگي به بار آورد. خاتمي ادامه داد: متاسفانه فضايــــــي ايجاد شد كه تلفات زيادي داديم، بـــــهحيثيتها لطمه خورد، انسانهـــــاي بزرگــــي دستگير شدند و انسانهايي مورد هجمه همهجانبه قرار گرفتند. وي تاكيد كرد: اين فضاي يكجانبه و نسبت ناروا دادن و دفع و رفع و از صحنه بيرونراندن چهرههايـــي كه واقعا سرمايه نظام هستند روشهـــاي نخ نمايي است كه عكس خودش نتيجه ميدهد و قضاوت جامعــــه، قضاوت ديگري خواهد بود چون اكثريت جامعه از آن چه رخ داده و ميدهد ناراضي است و وقتي در توجيه آن عمل غلط، رفتار غلطي با افراد و شخصيتها ميشود قضاوت مردم عكس آن چيزي است كــــه مطلوب بعضـــــي جريان هـــــاست. رئيس دولـــت اصلاحات در ادامه تاكيد كرد: الان به صراحت به شما بگويم صحبت از دعواي راست و چپ، اصولگــــــرا و اصلاحطلب نيست، جريـــــان تنگنظــــر كــــه بسياري از آنان سابقه چنداني در انقلاب ندارند يا امتحانشان را نداده و يا امتحانشان را به بدي پس دادهاند، جريان اصلاحطلب را متهم ميكند به همه اتهاماتي كه شايسته دشمنان انقلاب و اسلام است و نتيجــــه اعمال اين جريان، رقم خوردن عرصـــــه بـــــــهگونــــــهاي است كه تصويري از اسلام و انقلاب نشـــــان داده مـــــيشود كه فقط عده معدودي كه امكانــــات وسيعـــــي در اختيارشان هست از آنها نمايندگي ميكنند و جز آنها همه بايد از صحنـــــه بيرون رونــــد. وي بـــــا بيـــــان اينكـــــه مــــا همچنــــان روي حرفهـــاي اصلــــــي خودمان هستيم، در تشريــــح عقايــــــد خـــــــــود گفـــــت: انقــــلاب اسلامــــــــي منشا هويت مــــاست و نقطهعطف بزرگي در تاريخ ماست، ماحصل مردميترين انقلابي كه در تاريخ رخ داد، جمهوري اسلامي است كه براي ما مقدس است و البته در جمهوري اسلامي همچنان كه از اسلام دفاع ميكنيم از مردم، راي و حقوق مردم دفاع ميكنيم. رئيس دولت اصلاحات افزود: معتقديم كساني كه به راي مردم معتقد نيستند، با اين انقلاب و جمهوري اسلامي بيگانهاند؛ اين راه و رسم ماست و صحبت ما اين است كه بياييم همين قانون اساسي را پياده كنيم. خاتمـــــي در پايان خاطرنشان كرد: آنهايي كه به اصول و معيارها معتقدند، هيچوقت مأيوس نميشوند البته كه بايد توكل به خدا داشت، راه را درست تشخيص داد و آمادگي پرداخت هزينه براي راه درست را داشت.
دیکشنری افرنگ
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

صفحه پروژه (دولوپر: محمدعلی جعفری)
بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی منتشر شد
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
این برکت، میوه دوراندیشیهای امام بود. او بارها به ما میگفت بنیانهای درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیرهاش اینگونه عمل میکرد؛ تمامی ستونهای جمهوری اسلامی را بر پایههایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.
روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمیتوان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمیتوان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبهای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم میشود.
سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوتهایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را میآزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شدهایم در عین قبول تفاوتهاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاههای خود درمان دردهای مشتركشان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست میدهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمیگذارد و دیگر نمیتواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست میکردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضحترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بیسابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بینتیجه و پرخطا بودن سیاستهای خود را ملاقات نمیکردند و زمانی با هزینههای سنگین عملکرد خود روبرو میشدند که برای چاره کردن بسیار دیر بود.
خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید. خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین میزند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریکهای مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمیکند. ما به اندازهای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوششهایمان نتیجه میگیریم و اگر به سوی تندرویهای بیدلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسبتر از سوی حاکمان میبینند که هوشیار و خردمندند، و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.
خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج میبریم و بدان اعتراض میکنیم نیز هست. در پیشرو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست. همانگونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرتها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمیکنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینههای سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.
آن چیزی که میتواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کردهایم. هیچ كلمهای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمیانجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود میدانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی میشود پوستینی وارونه میبینیم.
ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را میخواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج ومرج طلب میشناسیم که با بهانه و بیبهانه از موازین اسلامی عدول میکنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست میزنند.
فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود میپرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمانهایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوششهای امروز و فردای ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟
ما تنها در صورتی به این اطمینان میرسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگیهای روزمرهمان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشتهاند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته میشدند یا تصور میكردند باید به خانههایشان بازگردند محصول از میان میرفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سالها دو گروه در جبهههای جنگ حاضر میشدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه میرفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمیشدند؛ میرفتند تا از فضای نورانی آنجا بهرهمند شوند.
شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکردهاند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمیکردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست میآوردند باور نداشتند که دارند از خودگذشتگی میکنند. آنها سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمیتوانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعالترین بخشهای ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی میکردم و چون میگفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم جمع شدهاند بار خود را به مراتب سنگینتر میدیدم. بعید میدانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.
به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزهای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کردهاند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانههایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانههایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشتهای روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار میشود.
وقتی که سخن از تقویت شبکههای اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز میشود بلافاصله میپرسند چگونه؟ همانگونه که هستید. سخن از آن نیست شبکههای اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکههای اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.
روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز میکند و به زودی بالغ میشود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا میدارد. آن وظیفهای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشههایی كه در حوالی آن شكل میگیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.
به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازهای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصداییها و پیوندها و چشمپوشیها و یکرنگیها و هوشمندیها و سرزندگیهایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر میکند.
علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنجها بینیاز میکند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست میآوریم دوام میخواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شدهاند کشور در آستانه بحرانهایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش میرفتیم شاید سادهانگارانه تصور میكردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که میخواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت دهها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سالهای گذشته مفقود اعلام میکنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بیتفاوت نسبت به حجم این ارقام که میتواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشیهای سیاسی افتادهاند.
از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنجهایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل میشود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل میکند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما اینكه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندانها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمیانگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامهای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه میكردند که با سپاسگزاری از حمایت ملتهای دیگر ظرف این چندماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنجهای بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.
این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان میگذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.
زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بیدلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته نفسی بیحقیقت و تعارف گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی
آسیه فرزند شهید باکری: پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
گفتگوی این روزنامه با مهدی همت را در خبری جداگانه منتشر کرده ایم. گفتگوی اعتماد با آسیه باکری، فرزند شهید حمید باکری را بخوانید
هنگام شهادت پدرتان چند سال داشتید؟
۲۶ ساله هستم و هنگام شهادت پدر، ۱۱ماهه بودم.
-چندمین فرزند خانواده شهید باکری هستید؟
من دومین فرزند شهید باکری هستم.
-نسبت به نام باکری چه حسی دارید؟
این اسم یک مسوولیتی به همراه می آورد و یک شجاعت خاصی لازم است تا بتوانیم از آن استفاده کنیم به همین دلیل چون احساس می کنم هنوز فرد کاملی نیستم، از این اسم استفاده نکردم.
-علت این عدم حضور و فراموش کردن کسانی چون شما یا فرزندان شهید همت و حتی شهیدان دیگر را واضح تر برایمان بگویید. چرا فقط در مناسبت های خاص، تصاویری از امثال پدر شما پخش می شود؟
من علت را در دو چیز می بینم. در این سال ها به صورت منفی از نام شهدا استفاده کرده اند. با وجهه یی که در دید مردم از شهدا ساخته اند، تصور مردم را تغییر داده اند. به فرض،مردم می گویند ما فکر کردیم شما خانواده شهید باکری هستید و زندگی آنچنانی دارید. در مورد شهیدان بد عمل شده. هرجا خواستند از شهدا استفاده کردند. اینها شهدا را به نام خودشان کرده اند. یکسری از کسانی که هرگز در جنگ و جبهه حضور نداشتند، خانواده شهدا را کنار زده اند. کسی نمی پرسد خانواده شهید باکری چه نظری دارد. به سراغ کسانی می روند که هیچ نقشی در جنگ و شهادت نداشتند. از آنجا که من در مدرسه شاهد درس خوانده ام بسیاری از دوستان من بودند که کسی به سراغ آنها نمی آمد. آنها فقط ادعای احترام به ارزش های شهدا را دارند. ولی واقعاً کاری انجام نمی شود و مردم فکر می کنند اکنون چه امتیازی به خانواده های شهدا تعلق می گیرد. در واقع کسانی که از اسم شهدا استفاده می کنند تنها به دنبال منافع خود هستند، نه منافع کشور.
-از خاطراتی که مادرتان در مورد پدر، برایتان نقل کرده می توانید نمونه یی برایمان عنوان کنید؟
مادر من، وجهه پدرم را در خانه بسیار پررنگ کرد. در واقع برای من و برادرم احسان، پدرم و عمویم، یک الگوی واقعی هستند. مادرم همیشه می گفت پدرم فرد صادقی بود و به تمامی مردم احترام یکسانی قائل بود. آنها مردمی بودند نه به معنای مردم فریب. مردم را آن گونه که بودند می پذیرفتند و این طور نبود که تنها برای مردمی ارزش قائل باشند که با اعتقادات آنها همسو باشند. مردم را آن گونه که بودند، قبول داشتند. پدرم عاشق خانواده و زندگی اش بود. چیزی که من را ناراحت می کند این است که می گویند این افراد، عاشق شهادت بودند. در حالی که پدر من، در عین حال که عاشق همسر و فرزندانش بوده است برای ادامه راه امام به شهادت رسید.
-از سختی هایی که در این دوران داشته اید یا تجربه های تلخی که از طرف مادرتان نقل شده، برایمان بگویید.
من دوران کودکی خودم را به یاد ندارم. فرزندان شهدا بسیار سریع بزرگ می شوند. نقش کودکی چندانی نداشتم. یکی از سختی هایی که آن موقع مادرم متحمل شد، آن بود که در آن زمان به همسر شهدا که می خواستند به تنهایی فرزندانش را بزرگ کنند، حرف و حدیث های فراوانی می گفتند و به آنها نگاه خاصی داشتند. من آن موقع این ناراحتی مادرم را از آن صحبت ها و نگاه ها احساس می کردم. در واقع مادرم هم نقش مادر و هم نقش پدرم را برای ما ایفا کرد به همین خاطر هیچ گاه نتوانست نقش مادری خود را به خوبی ایفا کند. تمامی فرزندان شهدا این خلأ را همیشه داشته اند که مادرشان به طور کامل نتوانسته مادر باشد و نتوانسته نقش پدر را به طور کامل برایشان ایفا کند. در واقع ما به اندازه نه پدر داشتیم و نه مادر. با توجه به اینکه من بچه حساسی بودم و همیشه به دلیل نبودن پدرم گریه می کردم این مساله سختی بسیاری را برای مادرم ایجاد می کرد.
-در این سال ها چه کسانی از مسوولان در کنار شما حضور داشتند؟
از مسوولان که کسی حضور نداشت. آقای نصرت الله کاشانی و آقای عبدالعلی زاده، همیشه در کنار ما بودند و در دوران کودکی ما محبت بسیاری نسبت به من و برادرم داشتند. در این میان آقای کروبی نیز نظر مثبتی نسبت به ما داشتند. یک بار هم آقای محسن رضایی به منزل ما آمدند. در واقع می توانم بگویم در مواقع خاصی به یاد شهدا می افتند. مثلاً در سالی که بحث حمله امریکا به ایران تشدید شد، یکی از مسوولان خانواده شهدا را دعوت کرد. اینکه کسی از مسوولان به صورت مستمر جویای احوال ما باشد، اینچنین نبوده است.
-تعلق داشتن به خانواده شهدا همواره به عنوان یک سرمشق و الگو در جامعه تبلیغ می شده است. آیا شما انطباقی بین این تبلیغ و واقعیت ها می دیدید؟
بزرگ ترین مساله من این است که اکنون به آن شک کرده ام. یک نفر از مسوولان به من پاسخ دهد که ما این میزان سختی و مشکلات را تحمل کردیم و پدرمان شهید شد، اکنون چه چیزی را به دست آورده ایم؟ مادرم شخصیت بسیار والایی از پدرم برایم ترسیم کرده بود، به خاطر همین من سرم را بالا می گرفتم و با غرور می گفتم من دختر باکری هستم و می گفتم پدرم به شهادت رسیده که وضعیت مان بهتر شود. ما کمبودهای بسیاری داریم. در واقع تمامی خانواده های شهدا کمبودهای بسیاری دارند. یک نفر پاسخگو نیست. من بارها از مادرم می پرسم که چرا پدرم رفت؟ پدر به شهادت رسید که این وضع ما باشد؟ به قول پرویز پرستویی در فیلم موج مرده که می گفت؛ «ما را فرستادین جنگ و گفتید شما بروید ما حواس مان به خانواده شما است.» اما در عمل چه شد؟ شهدا به وظیفه خود عمل کردند و شهید شدند آیا دیگران هم به وظایف خود عمل کردند؟ در واقع شهدا رفتند. این افراد به شهادت رسیدند. برای مردم جنگیدند که وضعیت خوب و قابل قبولی داشته باشند. اما اوضاع مردم بدتر هم شد. یک نفر باید به تمامی خانواده های شهدا که خون شان را در راه این کشور فدا کردند پاسخگو باشد. همیشه پدر و عمویم می گفتند مردم باید در حکومتی همانند حکومت عدل علی زندگی کنند. من اعتقاد دارم هیچ گاه حکومت عدل علی اتفاق نخواهد افتاد چون هیچ کس حضرت علی نخواهد شد. هیچ کدام از آن آرمان ها و اهداف، تحقق پیدا نکرد. در مسائل کوچک تر هم اتفاقی نیفتاد. در مساله اقتصادی و معیشت مردم مشکلات زیادی وجود دارد. حداقل اقتصاد مردم وضعیت مناسبی داشته باشد، بقیه مسائل اعم از آزادی بیان و... هیچ. اولین خواسته مردم این است که وضع اقتصادی شان درست باشد. این همه سال است جنگ تمام شده اما کسی از مسوولان نیست که برود وضعیت خرمشهر و آبادان را ببیند. هیچ گونه رسیدگی به آنجا نمی شود. گویا قرار بوده فقط یک تعدادی شهید شوند. آرمان هایی که از آن دم می زدند هم اجرا نشد. کسانی که اکنون در پست هایی مشغول به کار هستند، هیچ شباهتی به شهدا ندارند. به اسم آرمان شهدا سختی های بسیاری را بر مردم روا داشته اند. در این سال ها شهیدان را تبدیل به چوبی کرده اند و بر سر مردم کوبیده اند. به قول مادرم با بیرون بودن موی دختران مان خون شهدایمان پایمال نمی شود. زمانی که دختری به دلیل فقر و نداری مجبور به خودفروشی شود، آن زمان خون پدر من پایمال می شود. البته این اتفاق اخیر باعث شد مردم بفهمند موضع ما چیست و ما در کجا ایستاده ایم و موافق با این روند و این نحوه برخورد نیستیم.
-به اتفاقات اخیر اشاره کردید. نظرتان در مورد اتفاقات اخیر و نوع برخورد با مردم چیست؟
چگونه است کسانی که ۳۰ سال چه خوب و چه بد برای این انقلاب زحمت کشیده اند، یک شبه ضدانقلاب می شوند؟ پسر شهید بهشتی یک شبه بد می شود؟ من با دروغگویی به مردم مخالفم چون پدرم دروغگو نبود. پدر من به این دلیل به شهادت رسید که مردم آزاد باشند. کسی هرگز از پدر یا عموی من نشنیده که به دلیل اعتقادات و مذهب شان به کسی سخت بگیرند یا عنوان کنند چون من این گونه فکر می کنم شما هم باید همانند من بیندیشید و اعتقادات من را دنبال کنید. پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند. شهید همت نرفت که فرزند و همسرش را ضرب و شتم کنند. آنها انقلاب نکردند و این همه هزینه پرداخت نکردند که وضعیت این گونه شود. چگونه است ما که خانواده شهدا هستیم، یک شبه می شویم برانداز؟، و متهم به مصاحبه با رسانه های بیگانه می شویم؟ من نمی دانم چرا تا این حد به شعور ما توهین می شود؟ زمانی که مردم موضع گیری مادرم را دیدند متوجه شدند ما در چه جبهه یی هستیم. فهمیدند ما مخالف تحمیل مسائل به مردم هستیم. من به دنبال پاسخ هستم. واقعاً دچار سردرگمی شده ام. ما این میزان مصیبت و سختی را تحمل نکردیم که ضدانقلاب ها بیایند و بگویند دیدید چگونه با مردم رفتار کردند. دیدید به شما گفتیم که در نهایت انقلاب، این گونه می شود؛ کسانی که ما در مقابل آنها ایستادیم. تمامی اقدامات نامناسب دیگران را توجیه کردیم اما مگر حوادث این روزهایی که سپری شد، قابل توجیه است؟
-فکر می کنید اگر پدرتان زنده بود چه نظر و دیدگاهی در مورد این اتفاقات و برخوردها داشت؟
آن موقع که پدرم زنده بود، از او خواسته بودند جلوی تلویزیون توبه نامه قرائت کند. نامه یی که مادر من پیش از انتخابات نوشت در مورد همین مساله بود. پدر من را همین رفقای آقای احمدی نژاد و آقای محصولی از سپاه تصفیه کردند و از او خواسته بودند توبه نامه بخواند. در واقع آنها بودند که پدرم را از سپاه بیرون کردند. چه شد که این آقایان، امروز مدافع شهدا شده اند؟ چگونه است کسی که با پدر من که بعدها شهید شد، این گونه رفتار کرد، امروز پست و مقام بالایی می گیرد؟
زمانی که پدر من شهید شد در ارومیه شایع شد که پدرم شهید نشده بلکه به عراق پناهنده شده، تنها به این دلیل که پدرم جنازه نداشت، هیچ گاه در مصاحبه های تلویزیونی به مادرم اجازه ندادند، تعریف کند چه اتفاقی برای پدرم افتاد و همیشه این مسائل سانسور شده اند. من خوشحالم که پدرم نیست این روزها را ببیند. تمامی باورهای من در این سال ها شکسته شد. در واقع نظام جمهوری اسلامی که من نوعی می توانستم مدافع آن باشم، ذره ذره مدافعانش را از دست داد. این همه هزینه پرداخت کرد که چه چیزی را به دست بیاورد؟ شاید اگر پدر و عموی من هم این روزها بودند مجبور می شدم در زندان به ملاقات شان بروم یا اعترافات شان را از تلویزیون ببینم. مردم این روزها به خوبی دروغ را از راست تشخیص می دهند.
منبع: اعتماد
پسر شهید همت: افتخار می کنم وقتی مردم می گویند بسیجی واقعی همت بود و باکری
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
آقای مهدی همت هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟
27 ساله هستم و موقع شهادت پدر یک سال و چهار ماه داشتم.
در این سال ها به عنوان فرزند شهید همت حضوری ملموس نداشتید. علت خاصی داشت؟
در این سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. برای مثال لشگر 27 محمد رسولالله لشگری است که پدر من تاسیس کرد و نوک پیکان حمله کشور بود، تا این اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمی را برای شهید همت برگزار می کردند و هیچ گاه ما را که خانواده شهید همت بودیم، دعوت نمی کردند. البته من از عملکرد ایشان چیز قشنگی به خاطر ندارم. من همیشه از اخبار می شنیدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران می آمدم و در بین مردم در این مراسم حضور داشتم. اما مراسمی که در سال 86 برای پدرم برگزار کردند مایه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه می گفتند ما برای مظلومیت حاج همت گریه کردیم.
این مراسم مرا به یاد کسی می انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز می خواند و در این نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاریخ و مکان برگزاری مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاریخ را تغییر دادند. یکی از دوستان می گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از این مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرین پنجشنبه یی که به 17 اسفند نزدیک تر بود در سالن دعای ندبه بهشت زهرا (س) برگزار می شد و این روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما این بار به جای سالن ندبه، مراسم در یکی از مساجد کوچک مرکز شهر در یک منطقه شلوغ که طرح ترافیک هم بود، برگزار شد و تاریخ برگزاری مراسم هم تغییر کرده بود و بسیاری از کسانی که اطلاع نداشتند، در تاریخ اعلام شده قبلی به سالن دعای ندبه مراجعه کرده بودند در حالی که مراسم بدون اطلاع بعدی در مکانی دیگر برگزار شد. به هر ترتیب مراسم تغییر کرد.
کسانی که می توانند در مورد شهید همت به خوبی صحبت کنند، دعوت نمی شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هایی را مطرح می کنند. پس از آن شکایت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم این گونه برگزار شود، این مراسم را دیگر برگزار نکنید. پس از آن آقای سردار همدانی قائم مقام بسیج کل کشور به جای آقای کوثری آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالی که آقای همدانی مراسم را برگزار کردند و ایشان برای نخستین بار ما (خانواده شهید همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبی بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاری مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمی را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهی بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنین جمعیتی را به خود ندیده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نیز آقای احمدی نژاد باشد که با مخالفت های ما این امر صورت نگرفت.
این گلایه ها...
برخوردها و رفتارهای مسوولان علت اصلی انزوای ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغییر کرده اند. مسائلی که از طرف مدعیان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبدیل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلی که برای ما ارزشمند است، اکنون برای دیگران ارزشمند نیست. برخی دوستان گاهی می گویند چرا هیچ گاه صحبت نمی کنی؟ چرا سکوت کرده یی؟ می گویم اگر آبرویی هم اکنون برای حاج همت نزد مردم وجود دارد به دلیل سکوت ماست. چیزی نگفتم که بعداً تهمتی به فرزندان شهید همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.
نحوه برخورد مسوولان در سال های اخیر و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزیابی می کنید؟
به نظر من اتفاقاتی که هم اکنون پیش آمده، نتیجه برنامه ریزی ها و سرمایه گذاری های سال های قبل است که اکنون برداشت می شود. اکنون مردم فکر می کنند من به عنوان فرزند شهید همت از زندگی و رفاه بالایی برخوردارم و از بانک مرکزی کانالی به منزل ما باز شده است. در حالی که این گونه نیست. مثالی برایتان عنوان می کنم. من در دوران دبیرستان در مدرسه تیزهوشان قبول شدم اما به دستور بنیاد شهید اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زمانی که من در دانشگاه قبول شدم آقای سلیمانی با هماهنگی آقای فروزنده رئیس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگیری کردند.
دلیلی عنوان نکردند فقط یکسری مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه یی عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقای جاسبی مساله را مطرح کردم. آنها بلایی سر ما آوردند که می خواهند ما را با ارزش های پدرم و امام بد کنند. در سال های گذشته این مسائل به صورت پنهانی وجود داشت اما این اقدامات علنی شده است. وقتی می شنوم فرزند دکتر بهشتی را بازداشت می کنند و هیچ کس هم در این نظام کاری انجام نمی دهد و با 200 میلیون تومان پول نقد او را آزاد می کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااینکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از این وضعیت تعجب نکردم چرا که انتظار این اتفاقات و حتی بدتر از این را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاری نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سیاست کنار کشیدیم.
در این سال ها آیا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در این سال ها به جز آقایان کروبی، محسن رضایی، آقای دهقان رئیس سابق بنیاد شهید و تا حدودی آقای خاتمی، هیچ یک از مسوولان سراغی از ما نگرفتند. البته برخی ها نیز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدودیت هایی هستند. از ما عذرخواهی می کنند که نمی توانند بیشتر در کنار ما باشند.
جریان اینکه در حوادث اخیر به سراغ شما هم آمدند، چیست؟
من خواب بودم که مادرم با نگرانی آمد و گفت نیروهایی بی سیم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهید همت در نظام جمهوری اسلامی مجبور به انجام این کار شدم و آن روز فرار کردم. این فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. می دانستم با این فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ریخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقی بیفتد، دیگر مهم نیست و من می خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوی قضیه فیصله پیدا کرد. زمانی که جویا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند. البته بعد یکی از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقی برایم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستانی هم عنوان کرد کار نیروهای آنها هم نبوده است. به این ترتیب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کسانی بودند.
سپس در تظاهرات سکوت که در روزهای نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنیدم یکی از بی سیم به دستان خانواده شهید همت را در میان جمعیت شناسایی کرده و می پرسد دستور چیست و دستور می آید که بزنید و ببرید. برادر من پسر کوچک شهید همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او می کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم یکی از ماموران نیروی انتظامی او را نجات می دهد و به پهلوی مادرم همسر شهید همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم تا کلیه اش خونریزی نکند. به یکی از دوستان هیاتی می گفتم همیشه به هیات می رویم، روضه پهلوی شکسته حضرت فاطمه را گوش می کنیم اکنون به پهلوی مادر خودمان این گونه ضربه وارد می کنند. البته تهدیدات دیگری نیز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدی همانند پسر شهید بهشتی به سراغ ما نیامده اند.
گلایه های خود را در مورد تمامی این سال ها بگویید.
اولین کتابی که در مورد شهید همت نوشته بودند کتاب حکایت سرخ است. یکی از انتقادات من این مساله است. کتاب حکایت سرخ به نویسندگی حجتی از ابتدا تا انتها پر از تحریف و دروغ در مورد پدرم است. این کتاب با هزینه بیت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعی کردیم، نتوانستیم جلوی انتشار و پخش این کتاب را بگیریم. زمانی که من به دنیا آمدم، پدرم با آن همه مشغله برای دیدن من سریع خودش را رساند طوری که دوستانش می گفتند گویا به دنیا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اینکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد. پدر من این میزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما این کتاب در تحریفی کامل عنوان کرده زمانی که مهدی به دنیا آمد هر چه به شهید همت گفتیم بیا، نیامد. هر چه از او خواستیم، شش ماه شد نیامد و نامه داد چقدر می گویید بیا و این کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانید و همانند علی اصغر حسین به جنگ بفرستید. شما ببینید تحریف تا چه حد؟ زمانی که مردم عادی این کتاب را می خوانند تصور بسیار بدی از این شخصیت در ذهن آنها نقش می بندد.
پس از آن زمانی که دیدند شهید همت بی کس نیست، از انتشار این کتاب ها جلوگیری به عمل آمد. تنها خانواده شهید همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامی این ارزش ها بود که فراموش شدند. هیچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار این نام را برای خودم داشتم و یک زندگی سخت در اجتماع. بسیاری از کسانی که مرا می شناسند، می ترسند به من نزدیک شوند. می گویند پسر همت است. دردسرساز است. برخی دیگر هم که نزدیک می شوند به این امید می آیند که سوءاستفاده یی کنند.
به سختی دوستان واقعی و ثابتی وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. این مساله زندگی ما را سخت تر می کند. گاهی چنان تبلیغات منفی علیه ما شکل می گیرد که مردم فکر می کنند ما چگونه زندگی می کنیم. خدا را شکر که در این مدت مشخص شد ما تفاوتی با سایرین نداشتیم و حتی وضعیتی بدتر از مردم داشتیم. شما اکنون مشاهده می کنید کسانی در مناصب کشوری قرار می گیرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هیچ بهایی نپرداختند. ما کسانی هستیم که پیش از این امتحان خود را پس داده ایم. آنقدر که ما به این خاک و نظام علاقه مندیم، هیچ کدام از کسانی که ادعا می کنند و نان این نظام را می خورند، علاقه مند نیستند.
ما روزگار بسیار سختی را گذراندیم که شاید هیچ وقت کسی نفهمد خانواده سرلشگر شهید همت بودیم. شاید مادرم راضی نباشد که این مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خرید یک بخاری را نداشتیم. ما در خانه هایی زندگی کردیم که آن خانه در نداشت، گاز نداشت، فاضلاب نداشت. اینها واقعیات زندگی ما است و در مقابل تفکرات مردم چیز دیگری است. اما امیدوار بودیم برای سایرین اوضاع خوب باشد که این گونه نیز نبود. الان اوضاع به گونه یی شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بیشتر به پیشرفت و ترقی رسیده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و دارای مقامی هستند، مقصرند. بچه هایی که در جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشیه رانده شده اند. درد ما این است.
مثالی برای شما عنوان می کنم. از افراد مختلفی که در جنگ حضور داشتند؛ کسی که فرمانده و رشید و فداکار بوده و کسی که فقط در جبهه ها خرابکاری می کرده و کاری از دستش برنمی آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشید و تلاشگر راننده تاکسی شده است و شغل آن کسی که در واقع هیچ کاری در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اینها کوچک ترین اتفاقاتی است که برای ما پیش آمده و من بسیاری از مسائل را عنوان نمی کنم. می گویند صدام بد بود. اما همان صدام جنایتکار تمامی فرزندان فرماندهان خود را برای تحصیل به اروپا می فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداریم. پس حتماً دلیلی یا ترسی وجود دارد که با ما این گونه رفتار می کنند. من با بسیاری از کسانی که صحبت می کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار می کنند و از مسائل بی ارزش حمایت هایی می کنند که جاهلانه است. تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که در این اتفاقات در کنار مردم باشیم. افتخار می کنم که مردم در تهران می گویند بسیجی واقعی همت بود و باکری... مردم ما می فهمند.
هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر می کنید این دست اقدامات در حق شهید والایی چون شهید همت کافی است؟
آقای موسوی در بیانیه شماره 12 خود بسیار زیبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اینکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نیستم. هر کس یک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از این نظام می کرد. من یک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسیاری از افرادی که از طرف آقایان به عنوان بی حجاب و عدم پایبندی به ارزش اسلامی لقب می گیرند، بیشتر برای شهدا و جانبازان ارزش قائلند. اما برخی مدعیان برای شهدا ارزشی قائل نیستند. برخی مثلاً خودی هایی که مرا نمی شناسند، بارها جلوی خودم شروع به بدگویی راجع به من کرده اند. دروغ های فراوانی را در مورد من مطرح می کنند. حتی مراسم برگزار می کنند و می گویند خانواده شهید همت منحرف شده اند. برخی ها روزی عنوان کردند مهدی همت به دلیل اینکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکایت کرده و پنج میلیارد تومان پول دریافت کرده است. من از مسوولان تشکر می کنم. روزی به آنها گفتم از زمانی که خودم را شناختم شما بلاهایی بر سر ما آوردید که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.
از خاطراتی که مادرتان از پدرتان، شهید همت، برایتان نقل کرده، بگویید.
یکی از مسائلی که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، این بود که از مادرم عذرخواهی کرده و گفته بود متاسفم روزی خواهد آمد که از هر هزار مرد، یک مرد به معنای واقعی در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسی که بعد از شهادت حاج همت همیشه به ما محبت کرد و همیشه در کنار ما بود آقای مجتبی صالح پور بود. با اینکه همیشه بلاهای مختلفی بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ایشان تنها کسی بودند که پدرم بیش از چشم هایش به او اعتماد داشت.
از روزهای سختی که گذرانده اید، از فراز و نشیب های زندگی بگویید.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زیادی داشتیم. که به لطف و محبت آقای کروبی مشکلات تا حدودی برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختی فراوانی گذراندیم. بیماری داشتم که پزشکان از درمان من ناامید شده بودند. من در بخش مردان بستری بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بیمارستان بر سر او فریاد می زدند که باید از بخش بیرون بروی و همسرت برای همراهی پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمی توانست بگوید همسرش شهید شده است. بنابراین همه این غم ها را در درون خودش پنهان می کرد. شاید ما نسبت به دیگر خانواده های شهدا، سختی ها و مشکلات بیشتری را متحمل شده باشیم.
پدرتان برای حفظ نظام و حفاظت از مرزهای کشور، دفاع از مردم و برای ادامه آرمان های امام خمینی و انقلاب جنگیدند و به شهادت رسیدند. فکر می کنید اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و دیدگاهی در مورد حوادث این روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من این اتفاقات از همان سال های اول برنامه ریزی شده بود. ایمان دارم که حاج همت این روزها را دید که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زمانی که شهید همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولین آرزویش این بود که در سرزمینی نباشد که نفس امام خمینی در آن نباشد. دومین درخواستش از خدا این بود که جانباز و اسیر نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهید شود، آن هم زمانی که از اولیاءالله شده باشد. می گویند خودشناسی، خداشناسی می آورد. می گفت اگر جانباز یا اسیر شوم، ممکن است ایمانم را از دست بدهم. سومین درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و یک جفت پسر می خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همین دلیل قبل از تولد من و برادرم به مادرم می گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامی آرزوهای خود رسید.
حاج همت از آن دست فرماندهانی نبود که فقط در ماشین بنشیند. حاج همت خودش همیشه در کنار بسیجی ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عملیات خودش برای شناسایی می رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هیچ گاه خودش و ایمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دلیل اخلاص اش بود. حتی برخی از همرزمان پدرم تعریف می کنند که «خمپاره در دو قدمی حاج همت منفجر می شد و پدرم سالم می ماند و ما تعجب می کردیم که حتی یک ترکش به حاج همت اصابت نمی کند،» همین مساله است که نشان می دهد به آرزوهایش رسید. او نه جانباز شد و نه اسیر. درست در همان زمانی که از خدا خواست، شهید شد. من واقعاً خوشحالم که او نیست که این روزها را ببیند. من دعا می کنم که حاج احمد متوسلیان هم زنده نباشد.
روزی یکی از دوستان پدرم که جانباز شیمیایی است و پس از جنگ برای درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدریس می کند. گفت می خواهد برگردد. می گفت می خواهد به ایران که مذهب تشیع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعیت آن گونه نیست که بتوانی برگردی، حداقل زندگی ات را نفروش. یک سفر بیا بعداً اگر خواستی بمان. اما او قبول نکرد و حتی مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده یی و مایه ننگ پدرت هستی.» زندگی اش را فروخت و به ایران آمد. فردی که شیمیایی بود و در آنجا یک قرص هم مصرف نمی کرد، به محض ورود به ایران، به دلیل خونریزی معده در بیمارستان بستری شد. پس از اینکه به ایران آمد، دیگر با من تماس نگرفت. مدتی گذشت و زمانی با من تماس گرفت که روی پله های هواپیما در حال بازگشت به کانادا بود.
بیانیه شماره 12 مهندس موسوی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
شیر دره پنجشیر
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
احمد شاه مسعود، ملقب به «شیر دره پنجشیر» از فرماندهان و مجاهدین افغان بود كه سال ها با ارتش شوروى سابق كه افغانستان را اشغال كرده بود، جنگید و پس از آن نیز درگیرى هاى نظامى اى با گروه طالبان داشت. وى در روز ۱۸ شهریور ۱۳۸۰ برابر با نهم سپتامبر ۲۰۰۱ بر اثر عملیات انتحارى دو تروریست عرب مظنون به ارتباط با شبكه القاعده كه خود را خبرنگار معرفى كرده بودند، در خواجه بهاءالدین ولایت تخار در افغانستان كشته شد. به گزارش ایسنا ۹ سپتامبر ۲۰۰۸ مصادف است با هفتمین سالگرد ترور احمد شاه مسعود، فرمانده نامدار مجاهدین دره پنجشیر. احمد شاه مسعود فرزند دگروال (سرهنگ) دوست محمد خان در ۱۱ شهریور سال ۱۳۳۲ هجرى شمسى برابر با دوم سپتامبر ۱۹۵۳ در قریه جنگلك ولایت پنجشیر چشم به جهان گشود. مسعود سال هاى آغاز كودكى را در زادگاهش دره پنجشیر گذراند. در دوران نوجوانى علاقه زیادى به ادامه تحصیل در دانشگاه نظامى از خود نشان داد اما به توصیه دوستان پدرش كه از امور نظامى دل خوشى نداشتند، تشویق به ادامه تحصیل در دانشكده هاى پزشكى یا مهندسى شد. همزمان با ورود به دانشكده مهندسى پلى تكنیك كابل در سال ۱۳۵۲ رسما عضویت در نهضت اسلامى افغانستان را پذیرفت و در تابستان سال ۱۳۵۴ رهبرى مبارزه در نخستین قیام پنجشیر در برابر حكومت وقت را بر عهده گرفت اما قیام ناكام مى ماند و تعدادى از دوستان مسعود دستگیر و سپس اعدام مى شوند. مسعود كه تحت تعقیب دولت بود به پاكستان مى رود و آن قیام را اشتباه محض مى داند و از همانجا راه خود را از گلبدین حكمتیار جدا مى كند.
احمد شاه مسعود، ملقب به «شیر دره پنجشیر» از فرماندهان و مجاهدین افغان بود كه سال ها با ارتش شوروى سابق كه افغانستان را اشغال كرده بود، جنگید و پس از آن نیز درگیرى هاى نظامى اى با گروه طالبان داشت.
با وقوع كودتاى كمونیستى هفتم اردیبهشت ۱۳۵۷ و آغاز «جهاد»، او به نورستان رفت و با رهبرى دسته هاى كوچك مجاهدین، عملا در رهبرى مبارزه علیه رژیم كمونیستى وابسته به شوروى شركت كرد. احمدشاه مسعود در خرداد ۱۳۵۸ در راس یك گروه از چریك هاى مجاهد نورستان وارد پنجشیر شد و در ۱۷ تیر ۱۳۵۸ اولین دسته هاى منظم چریكى را در دره پنجشیر ایجاد كرد. پس از ۳ سال نبرد با روس ها در سال ۱۳۶۱ و در پى شكست كامل شش تهاجم گسترده اتحاد شوروى سابق در پنجشیر، فرمانده كل نظامى روس ها در افغانستان براى توافق آتش بس با احمد شاه مسعود وارد مذاكره شد و به مدت دو سال این توافق به امضا رسید. به دنبال خروج آخرین سرباز اتحاد جماهیر شوروى از خاك افغانستان در تاریخ ۱۴ فوریه ،۱۹۸۹ به ابتكار احمد شاه مسعود شوراى عالى فرماندهان ارشد جهادى افغانستان در شاه سلیم ولایت بدخشان در تاریخ ۹ اكتبر ۱۹۹۰ دایر شد. با وجود حملات همیشگى ارتش سرخ و ارتش افغانستان مسعود قادر بود قدرت نظامى اش را گسترش بدهد. پس از آنكه در رژیم كمونیستى افغانستان اختلافاتى بوجود آمد، نیروهاى عبدالرشید دوستم به احمد شاه مسعود پیوستند و این رژیم عملا در آستانه سقوط قرار گرفت.
زمان ترور احمدشاه مسعود كه فقط دو روز پیش از حادثه ۱۱ سپتامبر انجام شد، سوالاتى را در مورد ارتباط این ترور با حوادث نیویورك و متعاقب آن حمله به افغانستان مطرح كرد. ابتدا این ترور به گروه طالبان نسبت داده شد اما طالبان هیچ گاه این مسئولیت را نپذیرفت. این موضوع باعث شد كه گمانه زنى هایى در مورد دست داشتن سازمان سیا در ترور احمد شاه مسعود در آستانه حملات ۱۱ سپتامبر و طرح آمریكا براى اشغال افغانستان مطرح شود؛ خصوصا كه احمد شاه مسعود مخالف سرسخت طالبان بود. از طرفى رابطه احمد شاه مسعود پیش از مرگش با مقامات آمریكایى به تیرگى گرویده بود. در آخرین ملاقات بین احمد شاه مسعود و رابین رافائل، معاون وقت وزیر خارجه آمریكا، رافائل به مسعود پیشنهاد كرده بود كه اسلحه را زمین گذارده، تسلیم نیروهاى طالبان شود كه در آن سال ها بیش از ۹۰ درصد خاك افغانستان را در كنترل خود داشتند. اما احمد شاه مسعود با سر سنگینى براى رافائل روشن كرده بود كه نه تنها تسلیم طالبان نخواهد شد، بلكه از دولت هاى خارجى دستور نخواهد گرفت و اجازه احداث پایگاه نظامى در افغانستان را به هیچ نیروى خارجى نخواهد داد. از طرف دیگر دولت هاى ایران و روسیه از پشتیبانان مهم معنوى، مالى و تسلیحاتى احمد شاه مسعود بودند. دولت ایران طالبان را به دید دشمن مى نگریست و از آغاز رابطه دوستانه اى با مسعود داشت. دولت روسیه هم درگیر شورشیان چچن بود و احمد شاه مسعود را به عنوان عامل بازدارنده در مقابل نیروهاى افراطى مى شناخت.
زمان ترور احمدشاه مسعود كه فقط دو روز پیش از حادثه ۱۱ سپتامبر انجام شد، سوالاتى را در مورد ارتباط این ترور با حوادث نیویورك و متعاقب آن حمله به افغانستان مطرح كرد.
چهره قهرمان و محبوب او در بین گروه هاى افغان، نزدیكى او به ایران و روسیه و مخالفت احمد شاه مسعود با ایجاد پایگاه نظامى خارجى در افغانستان او را به مانع عمده اى براى برنامه هاى آمریكا در منطقه تبدیل كرده بود. به همین علت از این دید مى توان حذف فیزیكى او را در راستاى عملى ساختن برنامه هاى نظامى آمریكا دانست. شخصیت چند بعدى احمد شاه مسعود وى را به قهرمانى تبدیل كرد كه بى شك یاد و خاطره اش تا نسل هاى آینده ادامه خواهد یافت. احمد شاه مسعود در میان دوستانش به «سپهسالار اسلام» شهرت یافته بود. احمدشاه مسعود یك شخصیت چند بعدى بود كه توجه عمده روى شخصیت نظامى او بود به طوریكه از وى به عنوان یك استراتژیست نظامى كارآمد و شجاع یاد شده بود. آگاهى، خودباورى و شناختى كه از جامعه افغانستان داشت وى را به مبارزه براى آزادى در كشورش واداشت. مشكلات مردم، استراتژى كامل، استقلال و آزادى خواهى موضوعاتى بودند كه احمد شاه مسعود به خاطر آنها دست به مبارزه زد.
منبع: ابرار
سالگرد پدرعلم فیزیک (پروفسورحسابی)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
در آستانه هفدهمین سالروز بزرگداشت پروفسور حسابی، دانشمند بزرگ و پدر علم فیزیک ایران که در طول 7 دهه از عمر پربار خود خدمات بی بدیلی به کشور و دنیا ارائه کرد، متاسفانه منزل ایشان از سوی یکی از بانک ها به حراج گذاشته شده است.
حدود 17سال پیش پروفسور حسابی برای انجام فعالیت های تحقیقاتی خود وامی به مبلغ 48 میلیون تومان از یکی از بانک های دولتی دریافت می کند اما متاسفانه موفق به پرداخت بدهی خود نمی شود و هم اکنون پس از گذشت 17سال مبلغ این وام با احتساب روزانه 195 هزار تومان سود و جریمه حدود 2/5 میلیارد تومان برآورد شده است که مسئولان این بانک صرف نظر از خدمات بسیاری که پروفسور حسابی به دنیای علم و کشورش کرده است، برای اخذ این بدهی به دنبال حراج منزل وی هستند.
پروفسور محمود حسابی پدر علم فیزیک ایران و دانشمند برجسته معاصر این مرز و بوم خدمات علمی بی شماری در طول 7 دهه زندگی پربارش از خود بر جای گذاشت.
مقام معظم رهبری در سال 1366 زمانی که در کسوت ریاست جمهوری بودند، طی پیامی به مراسم بزرگداشت پروفسور حسابی با عنوان «60 سال فیزیک ایران» در توصیف شخصیت پروفسور حسابی عنوان داشتند: «خدمتی که دکتر محمود حسابی به فرهنگ ایران نمودند کمتر از خدمتی نیست که ایشان به علم فیزیک کردند».
سیدمحمود حسابی در سال 1281 ه.ش از پدر و مادری تفرشی در تهران متولد شد. پایه گذاری علوم نوین و تاسیس دانشسرای عالی، دانشکده های فنی و علوم دانشگاه تهران، نگارش ده ها کتاب و جزوه و راه اندازی و پایه گذاری فیزیک و مهندسی نوین، ایشان را به نام پدر علم فیزیک و مهندسی نوین و به عبارتی اینشتین ایران معروف کرد. حدود70سال خدمت علمی در گسترش علوم مختلف و نیز پایه گذاری مراکز آموزشی، پژوهشی، تخصصی، علمی و... از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار می رود. این دانشمند بزرگ فیزیک سرانجام پس از 70 سال تلاش و ممارست در راه علم و دانش در شهریور 1371 در بیمارستان قلب ژنو بدرود حیات گفت. امسال هفدهمین یادمان پروفسور محمود حسابی پیش از ماه مبارک رمضان،یعنی دو هفته زودتر و در 29 مرداد ماه طی 2 نشست در تهران و تفرش و با حضور خانواده، شاگردان و علاقه مندان استاد برگزار شد.
آشنایی با پدرعلم فیزیک (پروفسورحسابی)
سید محمود حسابی در سال 1281 (ه.ش)، از پدر و مادری تفرشی در تهران زاده شدند. پس از سپری نمودن چهار سال از دوران كودكی در تهران، به همراه خانواده (پدر، مادر، برادر) عازم شامات گردیدند. در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت، با تنگدستی و مرارت های دور از وطن در مدرسه كشیش های فرانسوی آغاز كردند و همزمان، توسط مادر فداكار، متدین و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابی)، تحت آموزش تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی قرار گرفتند. استاد، قرآن كریم را حفظ و به آن اعتقادی ژرف داشتند. دیوان حافظ را نیز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی، منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.
پس از طی در جات ابتدایی و دبیرستان در هفده سالگی نخستین لیسانسشان را دررشته ادبیات عرب از دانشگاه آمریکایی بیروت دریافت داشتند . همچنین در سن نوزده سالگی، لیسانس بیولوژی و پس از آن مدرك مهندسی راه و ساختمان را اخذ نمودند. استاد همچنین در رشته های پزشكی، ریاضیات و ستاره شناسی به تحصیلات آكادمیك پرداختند. شركت راهسازی فرانسوی كه استاد در آن مشغول به كار بودند، به پاس قدردانی از زحماتشان، ایشان را برای ادامه تحصیل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدین ترتیب در سال1924 (م) به مدرسه عالی برق پاریس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصیل شدند وهمزمان توانستند در رشته مهندسی معدن در دانشگاه سوربن فرانسه تحصیل کنند . سپس به دلیل وجود روحیه علمی، به تحصیل و تحقیق، در دانشگاه سوربن، در رشته فیزیك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بیست و پنج سالگی دانشنامه دكترای فیزیك خود را، با ارائه رساله ای تحت عنوان "حساسیت سلول های فتوالكتریك"، با درجه عالی دریافت كردند.
استاد با شعر و موسیقی سنتی ایران و موسیقی كلاسیك غرب به خوبی آشنایی داشتند وایشان در چند رشته ورزشی موفقیت هایی كسب نمودند كه از آن میان می توان به دیپلم نجات غریق در رشته شنا اشاره نمود. همچنین پروفسورحسابی به چهارزبان انگلیسی ، فرانسه ، آلمانی وعربی سخن می گفت وبه زبانهای سانسکریت ، لاتین ، یونانی ، پهلوی ، اوستایی ، ترکی و ایتالیایی تسلط داشت . از نکات جالب توجه این دانشمند و فیزیکدان هموطن دلبستگی ویژه به مفاخرایرانی اسلامی بود که ازجمله می توان به تعلق خاطرایشان به زبان فارسی یاد کرد ، به همین سبب وی برای واژه های دخیل درفارسی، معاد ل یابی می کرد که نتایج زحماتش در فرهنگنامه ای گرد آمده که توسط انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی چاپ شده است.
پروفسور حسابی به دلیل عشق به میهن و با وجود امكان ادامه تحقیقات در خارج از كشور به ایران بازگشت و با ایمان و تعهد، به خدمتی خستگی ناپذیر پرداخت تا جوانان ایرانی را با علوم نوین آشنا سازد.
پایه گذاری علوم نوین و تاسیس دارالمعلمین و دانشسرای عالی، دانشكده های فنی و علوم دانشگاه تهران، نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازی و پایه گذاری فیزیك و مهندسی نوین، ایشان را به نام پدر علم فیزیك و مهندسی نوین ایران در كشور معروف كرد. ازآن دانشمند فقید بیست وپنج مقاله وکتاب به زیورطبع آراسته شده است . دکترحسابی درسال 1990 میلادی به عنوان مرد نخست علمی جهان معرفی شد ودرسال 1366 درکنگره 60 سال فیزیک کشور لقب پدر فیزیک ایران را به خود گرفت . اودرچنین روزی درسال 1371 دربیمارستان دانشگاه ژنوبه هنگام معالجه قلبی دارفانی را وداع گفت .
_ اولین نقشه برداری فنی و تخصصی كشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
_ اولین راهسازی مدرن و علمی ایران (راه تهران به شمشك)
_ پایه گذاری اولین مدارس عشایری كشور
_ پایه گذاری دارالمعلمین عالی
_ پایه گذاری دانشسرای عالی
_ ساخت اولین رادیو در كشور
_ راه اندازی اولین آنتن فرستنده در كشور
_ راه اندازی اولین مركز زلزله شناسی كشور
_ راه اندازی اولین رآكتور اتمی سازمان انرژی اتمی كشور
_ راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران
_ تعیین ساعت ایران
_ پایه گذاری اولین بیمارستان خصوصی در ایران, به نام بیمارستان "گوهرشاد"
_ شركت در پایه گذاری فرهنگستان ایران و ایجاد انجمن زبان فارسی
_تدوین اساسنامه طرح تاسیس دانشگاه تهران
_ پایه گذاری دانشكده فنی دانشگاه تهران
_ پایه گذاری دانشكده علوم دانشگاه تهران
_ پایه گذاری شورای عالی معارف
_ پایه گذاری مركز عدسی سازی اپتیك كاربردی در دانشكده علوم دانشگاه تهران
_ پایه گذاری بخش آكوستیك در دانشگاه و اندازه گیری فواصل گام های موسیقی ایرانی به روش علمی
_ پایه گذاری و برنامه ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی
_ پایه گذاری موسسه ژئوفیزیك دانشگاه تهران
_ پایه گذاری مركز تحقیقات اتمی دانشگاه تهران
_ پایه گذاری اولین رصدخانه نوین در ایران
_ پایه گذاری مركز مدرن تعقیب ماهواره ها در شیراز
_ پایه گذاری مركز مخابرات اسدآباد همدان
_ پایه گذاری انجمن موسیقی ایران و مركز پژوهش های موسیقی
_ پایه گذاری كمیته پژوهشی فضای ایران
_ ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی كشور (در ساختمان دانشسرای عالی در نگارستان دانشگاه تهران)
_ تدوین اساسنامه و تاسیس موسسه ملی ستاندارد
_ تدوین آیین نامه كارخانجات نساجی كشور و رساله چگونگی حمایت دولت در رشد این صنعت
_ پایه گذاری واحد تحقیقاتی صنعتی سغدایی (پژوهش و صنعت در الكترونیك, فیزیك, فیزیك اپتیك, هوش مصنوعی)
_ راه اندازی اولین آسیاب آبی تولید برق (ژنراتور) در كشور
_ ایجاد اولین كارگاه های تجربی در علوم كاربردی در ایران
_ ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه در كشور
آثار
از آثارایشان می توان به موارد زیر اشاره کرد:
_ نگارش كتاب" فرهنگ حسابی "
_ نگارش كتاب" فرهنگ نامهای ایرانی "
_ نگارش "راه ما", 1935
_ تدوین قانون تاسیس دانشگاه تهران, 1312
_ نگارش كتاب فیزیك دوره اول متوسطه(دبیرستان), 1318
_ تدوین صورتجلسه آكادمی ملی علوم, 1326
_ تدوین آیین نامه امور مالی دانشگاه تهران, 1340
_ نگارش "فیزیك جدید و فلسفه ایران باستان", تهران, 1342
_ نگارش "شجره نامه خانواده حسابی", 1346
_ نگارش "توانایی زبان فارسی", تهران, 1350
_ گردآوری "دیوان حسابی", متعلق به قرن 17, 1354
_ نگارش "وندها و گهواژه های فارسی", 1368
_ نگارش "چگونگی تاریخ ایران "
_ نگارش "یادواره پروفسور اینشتین" به مناسبت درگذشت ایشان در
دانشگاه تهران
_ تدوین افعال فرانسه به فارسی
_ تحقیق در مورد دیوان حافظ و تفسیر غزلیات حافظ
_ تحقیق در مورد گلستان سعدی
_ تحقیق در مورد دیوان باباطاهر
_ رساله دكترا "حساسیت سلول های فتوالكتریك", چاپ دانشگاه پاریس,
1927
_ نگارش رساله "تفسیر امواج دوبروی", به زبان فرانسه, 1945
_ تحقیق علمی "استنتاج ساختمان ذرات اصلی هسته اتم از نظریه نسبیت
عمومی اینشتین ", دانشگاه پرینستون, 1946
_ نگارش رساله "ماهیت ماده", دانشگاه تهران, 1946
_ نگارش مقاله "ذرات پیوسته", چاپ آكادمی علوم آمریكا, 1947
_ تحقیق اثر مجاورت ماده بر مسیر نور در دانشگاه شیكاگو با عنوان همكار
تحقیقاتی در انیستیتوی علوم هسته ای شیكاگو, 1947
_ تحقیق علمی در دانشگاه شیكاگو, درباره "انحراف شعاع نوارانی در
مجاورت ماده", 1948
_ تحقیق علمی "اصلاح قانون جاذبه عمومی نیوتن" و "قانون میدان
الكترومانیتیك ماكسول", 1326
_ تحقیق علمی "اثر ماده بر مسیر عبور نور و انحراف شعاع نورانی د ر
مجاورت سطح یك جسم", انیستیتو علمی شیكاگو, 1326
_ نگارش كتاب "الكترودینامیك"
_ نگارش كتاب "نگره الكتریكی"
_ نگارش كتاب "دیدگانی فیزیكی", دانشگاه تهران, 1340
_ نگارش كتاب "نگره كاهنربایی", دانشگاه تهران, 1345
_ نگارش كتاب "فیزیك حالت جامد", دانشگاه تهران, 1348
_ نگارش كتاب "دیدگانی كوانتیك", دانشگاه تهران, 1358
_ نگارش "واژه نامه تخصصی فیزیك", 1340 تا 1369
_ ادامه تحقیق نظری مربوط به "ساختمان ذرات اصلی هسته اتم", دانشگاه
تهران و تحقیق آزمایشگاهی درباره "عبور نور در مجاورت ماده" در
دانشكده علوم دانشگاه تهران
_ تحقیق درباره اثر "موسبوئر "
_ نگارش مقاله "وجود ذره باردار با جرمی بزرگتر الكترون "
_ تحقیق درباره انواع ذرات اصلی و تعداد آنها
_ تحقیق درباره شكل فرمول قانون نیروی جاذبه
_ تحقیق درباره شكل فرمول قانون نیروی جاذبه الكتریكی
_ تحقیق درباره شكل فرمول قانون نیروی جاذبه مغناطیسی
_ تحقیق درباره شكست نور در نزدیكی سطح یك جسم
_ تحقیق در مورد لیزرها و نور همدوس
_ تحقیق در مورد ارتعاش هسته مغناطیس
_ نگارش رساله "نظریه ذره های بی نهایت گسترده", دانشگاه تهران,1977
در راستای تعالی و سربلندی كشور، و به منظور ایجاد جایگاهی درخور برای معرفی نمونه هایی برجسته از آثار معلمی ارزشمند، و شاخصی قابل تعمق از یك استاد سخت كوش معاصر، برای جوانان، نوجوانان، فرهنگ خواهان كشورمان، و علاقمندان به گسترش علوم، و به منظور یادآوری موثر و بایسته كوشش ها و تعهدات ارزشمند یك استاد فرهیخته، خستگی ناپذیر، و رنج كشیده، موزه (گنجینه) پروفسور حسابی (پدر علم فیزیك و مهندسی نوین ایران)، به همت خانواده و همیاران ایشان، ایجاد شده است تا مكانی باشد توانا، برای حفظ آثار استاد دكتر سید محمود حسابی (بنیان گذار دانشگاه و بسیاری از مراكز علمی, آموزشی, صنعتی, فرهنگی و پژوهشی كشور)، و نشان دهنده محیطی فرهنگی، برای اهل فضل، دانش خواهان، دوست داران علم، پژوهش و فرهنگ، كه در هر گوشه آن یادآوریست ممتاز، از پیامی برای ایمان,آرزو، و تعهد نسبت به توسعه پایدار در سرزمین كهن ایران.
موزه پروفسور حسابی، در قسمت ویژه ای از محل زندگانی پروفسور حسابی و با قدمت نزدیك به یك صد سال در تهران در محله قدیمی مقصودبیك تجریش، در منطقه بسیار سرسبز و زیبا، تا چند سال قبل كوچه باغ های چهارراه حسابی نامیده می شد، قرار دارد.
شگفت این كه پس از عزیمت استاد به منزلگاه ابدی، هنگامی كه تصمیم ایجاد این گنجینه فرهنگی گرفته شد، ملاحظه گشت كه قریب به اتفاق آثاری كه برای چنین مجموعه ارزشمندی ضروری بوده است، خود استاد، سالیان سال، تمامی آن را به خوبی و با كمال سلیقه حفظ نموده و از خود برجای گذاشته اند. سردر ورودی محوطه باغچه، حوض قدیمی، درختهای منتخب از نقاط مختلف جهان، توسط شخص استاد، و بالاخره فضای آرام و دلپذیر این موزه، دارای بخش های گوناگونی است كه هریك یادآور گوشه هایی از زندگانی استثنایی و پرتلاش پروفسور حسابی، دانشمند فرهیخته و جهانی است.
منابع:
http://shakhseiatha.blogfa.com/post-2.aspx
http://jey-jaber.isfschools.net/?type=site&id=27
به نقل از تبیان
استفن هاوکينگ کيست؟
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
استفن ويليامز هاوكينگ در تاريخ 8 ژانويه سال 1942 (300 سال پس از مرگ گاليله) در شهر آكسفورد در انگليس متولد شد.

والدين او در شمال لندن سکونت داشتند، اما به خاطر بمباران لندن در طول جنگ جهاني دوم براي تولد استفن به آکسفورد که محلي امنتر محسوب ميشد، آمده بودند.
هنگامي که او هشت ساله بود، خانوادهاش به سنت آلبانز، شهرکي در 30 کيلومتري شمال لندن نقل مکان کردند.
او در سن 11 سالگي به مدرسه سنت آلبانز و سپس به كالج دانشگاه آكسفورد كه كالج قديمي پدرش بود رفت.
استفن مايل به تحصيل در رشته رياضيات بود اگرچه پدرش پزشكي را ترجيح ميداد. در كالج دانشگاه آکسفورد رشته رياضيات تدريس نميشد، بنابراين استفن در عوض رشته فيزيك را انتخاب كرد.
او در سال پس از سه يال در 1962 ليسانسش در علوم طبيعي را با درجه ممتاز دريافت کرد.
پس از آن استفن براي ادامه تحصيل در رسته ستارهشناسي نظري و کيهانشناسي به کالج ترينيتي دانشگاه كمبريج رفت، چرا که در آن زمان کسي در اين حوزه در آکسفورد کار نميکرد.
او اميدوار بود که با فرد هويل در کمبريج کار کند، اما در نهايت دنيس سياما استاد مشاور او شد.
تقريبا در همان هنگامي که به کمبريج وارد شد، در 22 سالگي اولين علائم بيماري لوگريگ يا آميوتروفيک لترال اسکلروسيس - يک نوع بيماري سلولهاي عصبي مسئول حرکات بدن - در او شروع به پديدار شدن کرد و همين بيماري در نهايت به از دست رفتن تقريبا کامل کنترل عصبي-عضلاني در او منتهي شد.
پس از دو سال که بيماري او وضعيت پايدارتري به خود گرفت، با کمک دنيس سياما به کار بر روي تز دکتراي خود بازگشت. هاوکينگ پس از گرفتن درجه PhD ابتدا به عنوان دستيار پژوهشي و بعد به عنوان دستيار حرقهاي در کالج گونويل و كايوس انتخاب شد.
وي پس از ترك موسسه نجوم در سال 1973 به دپارتمان رياضي كاربردي و فيزيك نظري رفت و از سال 1979 مقام استادي کرسي لوکاس در رشته رياضيات در دانشگاه کمبريج را كسب كرد.
اين كرسي در سال 1663 با هزينه ريويرند هنري لوكاس، يكي از اعضاي شوراي دانشگاه و به درخواست وي برگزار شد. اين مقام اولين بار نصيب ايزاک بارو و سپس در سال 1669 نصيب آيزاک نيوتون شده بود.

استفن هاوكينگ بر روي قوانين پايهاي كه بر كائنات حکفرماست، كار كرده است . وي به همراه راجر پنروز نشان داد كه نظريه نسبيت عمومي اينشتين به معناي آن است که فضا و زمان نقطه آغازي در مهبانگ (انفجار بزرگ) و نقطه پاياني در سياهچالهها دارد.
اين نتايج يکيشدن دور نطريه نسبيت عمومي و نظريه کوانتوم - اکتشاف علمي بزرگ ديگر در اين زمينه د رنيمه اول قرن بيستم - را ضروري ميسازد.
يکي از پيامدهاي اين يکيشدن آن چنان که هاوکينگ کشف کرد اين است که سياهچالهها آنقدرها هم نبايد "سياه" باشند، و بايد پرتوهايي از خود بيرون دهند و نهايتا تبخير و ناپديد شوند. يک فرضيه علمي ديگر در اين صورت اين است که در يک زمان مفروض جهان لبه يا حاشيهاي ندارد.
از جمله کتابهاي دانشگاهي هاوکينگ ميتوان به "ساختار جهان در مقباس بزرگ"، "نسبيت عمومي: بررسي صدساله اينشتين" ، "300 سال جاذبه"اشاره کرد.
او همچنين سه کتاب براي عموم مردم نوشته است: "تاريخ مختصر زمان" – که به پرفروشترين کتاب علمي جهان بدل شد، "سياهچالهها، جهانهاي نوزاد و ساير مقالات" و "جهان در پوست گردو".
هاوکينگ تا به حال دوازده درجه اقتخاري از دانشگاههاي مختلف دريافت کرده عضو "جامعه سلظنتي" انگليس و "آکادمي ملي علوم " آمريکا است.
او در سال 1965 با جين وايلد ازدواج کرد و سه فرزند و يک نوه دارد.
او که تقريبا به طور کامل فلج است، با يک صندلي چرخدار حرکت ميکند و با کمک يک کامپيوتر با ديگران ارتباط برقرار ميکند.
شگفت انگيزترين نکته مغز اين مرد است که نظريه پردازي ها و رهگشايي ها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي کاغذ محروم است و بايد همه عمليات هاي پيچيده و گسترده رياضي را در مغز خود انجام دهد و نتايج را در حافظه اش نگه دارد. بدين گونه فقط با مغزش زنده است.
اما چيزي که زندگي هاوکينگ را متمايز مي سازد، اميد است. بيش از 40 سال از زماني که پزشکان تشخيص دادند هاوکينگ 2 يا 3 سال بيشتر زنده نخواهد ماند مي گذرد
زندگینامه گل آقا
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
كيومرث صابري فومني

«كيومرث صابري فومني» (گلآقا) اديب و طنزپرداز معاصر، هفتم شهريور 1320، زمان حضور ارتش متفقين جنگ دوم جهاني در ايران، در صومعهسرا ـ يكي از شهرهاي استان گيلان در شمال ايران ـ به دنيا آمد. پدرش كه كارمند دونپاية وزارت دارايي و اصلاً اهل رشت بود، در سال 1317 به اداره دارايي صومعهسرا منتقل شد. در سال 1321 به اداره دارايي فومن انتقال يافت و چند ماه بعد در همان شهر درگذشت.
خانوادة او بسيار فقير بودند. مادر صابري فرزند يك روحاني از سادات ترك و مورد احترام مردم بود اما اين احترام كه سادات عمدتاً از آن برخوردار بودند، جنبة معنوي داشت و آنها همچنان در فقر و ناداري به سرميبردند. مادر صابري كه از معدود زنان باسواد شهر بود، در مكتبخانه قرآن تدريس ميكرد و اينكه تنها ممر معاش خانواده پس از مرگ پدر بود، تكافوي زندگيشان را نميداد. پس، برادرش كه در آن زمان 15 ساله بود، تحصيل را رها كرد تا با كار خود، به معيشت خانواده كمك كند.
صابري تحصيلات دبستاني خود را در شهر فومن گذراند. برادر بزرگ او كه چهارده سال از او بزرگتر بود، به سختي ميتوانست مخارج خانواده را تأمين كند. به همين جهت، ادامة تحصيل براي صابري دشوار شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي، به شاگردي در يك مغازة خياطي پرداخت ولي در اواخر مهرماه همان سال، به اصرارِ مادر و دوستانش، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد. به دليل فقرِ مادي، بعد از اتمام دورة اول دبيرستان (9 سال تحصيل)، مجدداً به مغازه خياطي رفت و آنطور كه خودش ميگفت، پيشرفتهايي هم در اين رشته داشت. ناگفته نماند كه او در طول تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مغازة برادرش كه تعميركار دوچرخه بود، شاگردي ميكرد.
در شانزده سالگي (1326) در امتحان ورودي دانشسراي كشاورزي ساري كه از شهرستان فومن فقط يك نفر را ميپذيرفت، قبول شد. دو سال در آنجا ـ كه شبانهروزي هم بود ـ تحصيل كرد و پس از قبولي در امتحانات، در سن هجده سالگي (1338) به عنوان معلم يك دبستان روستايي، به «كَسما» از توابع صومعهسرا رفت و يك سال در آنجا معلم بود. سال بعد از آن (1339) به دهي به نام «كوچه چال» از توابع «ماكلوان» در نزديكي فومن منتقل شد. او مدت يك سال، مدرسة چهار كلاسة آنجا را به تنهايي اداره ميكرد.
در بيست سالگي (1340) در رشتة ادبي، به طور متفرقه امتحان داد و ديپلم گرفت. همان سال، در كنكور رشتة سياسي دانشكدة حقوق تهران پذيرفته شد و همزمان با تدريس در دبستان و دبيرستان، به تحصيل پرداخت. او جز چند ماهي در سال اول تحصيل كه با دستگيري او در تظاهرات سياسي دانشگاه تهران مقارن بود، در كلاس درس حاضر نشد و فقط موقع امتحانات به دانشگاه ميرفت. با اين حال پس از چهار سال (1344) توانست ليسانس حقوق سياسي خود را از دانشكدة مذكور، دريافت دارد و اين در شرايطي بود كه در سال 1341 پس از يك دوره بركناري از كار معلمي، مجدداً و پس از محاكمة اداري، به كار معلمي برگشت و در دبستاني در شهرستان فومن به تدريس پرداخت. او هر ماه يك بار به مدت دو روز به دانشكده ميآمد تا جزوههاي درسي را از دانشجويان ديگر بگيرد و از روي آن نسخه بردارد.
صابري اولين شعرش را در چهارده سالگي هنگاميكه كلاس هشتم دبيرستان بود، براي درج در روزنامه ديواري مدرسهشان سرود كه يك غزل هشت بيتي با عنوان يتيم بود. علت اين نامگذاري كاملاً مشخص بود. او ميگفت: «از چهارده سالگي تا شانزده سالگي جمعاً نه شعر سرودم كه تمام آنها يا عنوان يتيم داشت يا درباره يتيم بود!»
اولين نوشتة صابري، بين سالهاي 1339ـ1336 در مجلة اميد ايران چاپ شد. عنوان آن شعر هم يتيم بود!
صابري در اولين سال تحصيل در دانشكده (1340) در تظاهرات دانشجويي شركت كرد و مضروب و دستگير شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسيب ديده بود. او شعري به طنز و سياسي سرود و با امضاي «گردن شكستة فومني» براي توفيق ارسال كرد.
پس از چاپ اين شعر در چند شمارة بعد توفيق، صابري به طنزنويسي كشيده شد. او تا سال 1345 گهگاه اشعاري براي توفيق ميفرستاد.
سال 1345 با كمك «حسين توفيق» به تهران منتقل شد و در يكي از دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخت. او عصرها، همكار ثابت توفيق بود و پس از مدت زماني كوتاه، به معاونت حسين توفيق كه سردبيري توفيق را به عهده داشت، رسيد.
او در كنار اين كار، صفحهبندي و بعضاً اصلاح و آمادة چاپ كردن مطالب اعضاي هيأت تحريريه را نيز برعهده داشت. خود او بعدها ستون ثابتي را با عنوان «هشت روز هفته» مينوشت و تا زمان توقيف توفيق (1350) همكار ثابت آن بود. امضاهاي او در توفيق، عبارت بودند از: ميرزاگل، عبدالفانوس، ريش سفيد، لوده، گردن شكستة فومني و...
پس از تعطيلي توفيق، صابري به تدريس ادامه داد. او گهگاه اشعار جدي ميسرود كه جز به ندرت، چاپ نميكرد. او بعدها مجموعة اشعار جدياش را از بين برد چراكه معتقد بود شاعر متوسطي است. او متوسط بودن را دوست نداشت.
صابري بعدها در هنرستان صنعتي كارآموز تهران، با محمدعلي رجايي كه بعد از انقلاب اسلامي به نخستوزيري و رياستجمهوري رسيد، آشنا شد. اين آشنايي به دوستي صميمانة اين دو انجاميد و تا زمان شهادت محمدعلي رجايي (هشتم شهريور ماه 1360) ادامه يافت.
«برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر»، عنوان پاياننامة مقطع ليسانس صابري است كه آن را بين سالهاي 1344ـ1343 نوشته است. به پيشنهاد شهيد رجايي، اين پاياننامه به صورت كتابي درآمد و اوايل سال 1357 به چاپ رسيد. ويرايش اين كتاب را همكار ديگر اين دو، حجتالاسلام سيدمحمد خامنهاي (برادر بزرگ حضرت آيتالله خامنهاي، رهبر انقلاب) برعهده گرفته بود. لازم به ذكر است كه اين كتاب، قبل از اين تاريخ، تا مدتي به صورت كپي، بين دانشآموزان و مردم پخش ميشد.
صابري در دهة پنجاه، بيشتر وقت خود را صرف مطالعه و تدريس كرد و در سال 1357 موفق به اخذ فوق ليسانس ادبيات تطبيقي از دانشگاه تهران شد.
پس از انقلاب در زمان نخستوزيري شهيد رجايي به مقام مشاورت فرهنگي و مطبوعاتي نخستوزير منصوب شد. در زمان رياستجمهوري شهيد رجايي به مشاورت فرهنگي رئيسجمهور رسيد و تا زمان شهادت رجايي در اين سمت باقي بود و هنگام رياستجمهوري آيتالله خامنهاي در همان سمت ابقا شد.
مشاغلي كه صابري از بعد از انقلاب برعهده داشته است، عبارتند از:
ـ عضو هيأت مؤسس انجمن موسيقي
ـ مشاور وزير مسكن و شهرسازي
ـ مديركلي دفتر آموزش بازرگاني و حرفهاي وزارت آموزش و پرورش (1358 تا 1359)
ـ تدريس در كلاسهاي حضوري دانشكدة مكاتبهاي
ـ تدريس در دانشكدة روابط بينالملل
ـ تدريس در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي
ـ همكاري با معاونت امور بينالملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سمت مشاور افتخاري (1363 تا 1369)
ـ عضو منتخب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در كميتة نامگذاري
ـ عضو هيأت ايراني در كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد (دهلي نو 1361)
او همچنين به هند، شوروي سابق، الجزاير، سوريه، ايتاليا، فرانسه، سوئيس، تايلند، تركيه، اتريش، مالزي، سنگاپور، كنيا و آلمان سفر كرده و سه بار (1374 و 1364 و 1363) به زيارت خانة خدا مشرف شده بود.
مشاغل سياسي نميتوانست صابري را ارضا كند، به همين علت به تدريج از مشاغل سياسي كناره گرفت و بُعد فرهنگي كار خود را وسعت بخشيد.
او كه مسؤوليت مجلة رشد ادب فارسي را برعهده داشت، گهگاه مطالبي براي روزنامة اطلاعات مينوشت. سفرنامة شوروي او كه بعداً با عنوان «ديدار از شوروي» به صورت كتاب منتشر شد، از اين دست مطالب بود.
او مدتها طرح ايجاد يك ستون طنز سياسي را در خاطر داشت. صابري در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثة امام خميني ـ رضوانالله تعالي عليه ـ روزانه، بولتني براي صد و پنجاه هزار حاجي ايراني منتشر ميشد كه شامل بيان مناسك و اخبار ايران و جهان و مكه و مدينه بود. او براي خواندنيتر كردن اين بولتن، ابتدا در مدينه و سپس در مكه، هر روز ستوني به طنز با عنوان «داستانهاي جعفرآقا» در خبرنامه مينوشت كه در ميان حجاج ايراني هواداران بسيار پيدا كرده بود.
صابري هنگام نقل خاطرات حج، ميگفت: «در مكه، به كعبه رفتم و در جوار كعبه، قلمم را درآوردم و رو به كعبه كردم و گفتم: من اين قلم را در خانة خدا، با خدا معامله كردم. خدايا تو شاهد باش كه من در راه اعتلاي دين تو و كشورم گام برميدارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ كن.»
او پس از بازگشت از حج، مدتي روي طرح ستون طنز خود كار كرد. از ميان چند عنوان، نام «دو كلمه حرف حساب» را برگزيد و همچنين با نظر داشتن به يكي از اسامي مستعار خود در توفيق (ميرزاگل) اسم مستعار «گلآقا» را براي خود انتخاب كرد.
اولين دو كلمه حرف حساب گلآقا، بيست و سوم دي ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. طنز سياسي كه تقريباً از سال 1359 به اين سو تعطيل شده بود، با شكلگيري اين ستون طنز، دوباره به بار نشست و جان تازهاي گرفت.
با گذشت مدت زماني كوتاه از آغاز انتشار «دو كلمه حرف حساب»، صابري به عنوان مهمترين منتقد حكومت در داخل كشور، مطرح شد. قدرت قلم و جسارت صابري در بيان واقعيتهاي سياسي و اجتماعي، موجب شده بود كه او را سوپاپ دولت قلمداد كنند، ولي صابري بدون توجه به نظرات دلسردكنندهاي كه برخي عنوان ميكردند، به كار خود ادامه داد و ظرف مدت كوتاهي، توانست توجه بسياري از مردم، مقامات، ادبا، نويسندگان و رسانههاي داخلي و خارجي را به خود جلب كند. استاد محمدعلي جمالزاده از اولين كساني بود كه با ارسال چندين نامه، صابري را به ادامة راه تشويق كرد و طنز صابري را ستود.
صابري با اينكه مقام بالايي در نظام سياسي احراز كرده بود، كار طنز سياسي را بيشتر جدي گرفت و بدون اعتنا به سختيهاي كار، به راه خود ادامه داد.
پس از گذشت نزديك به شش سال از انتشار اولين دو كلمه حرف حساب، صابري كه پيش از آن تقاضاي انتشار يك هفتهنامة جدي به نام «فصل جديد» كرده و امتيازش را نيز گرفته بود، به دلايلي از انتشار آن منصرف شد و تقاضاي امتياز هفتهنامة طنز با نام «گلآقا» را كرد و توانست در آبان ماه 1369 اولين شمارة هفتهنامه گلآقا را منتشر كند. استقبال مردم از اين مجله، غيرقابل تصور بود. تمامي نسخههاي اولين شمارة هفتهنامه گلآقا، در سراسر تهران ظرف كمتر از نيمساعت به فروش رفت (شمارههاي سال اول گلآقا بعداً در تيراژ وسيع تجديد چاپ شد).
صابري بعد از آن، امتياز انتشار دو نشرية ديگر را هم گرفت. انتشار اولين شماره ماهنامه گلآقا در مردادماه 1370 و همچنين انتشار اولين سالنامة گلآقا در اواخر همان سال، نشان داد كه صابري با چنتهاي پُر، پا به عرصة طنز كشور گذاشته است و مردم ايران نيز با استقبال كمنظير خود، مشوق او در اين راه شدند.
نشريات گلآقا كه از هر قشري خواننده دارند، گرچه اصطلاحاً «مردمي»اند، اما در عرصة طنز ـ به عنوان شاخهاي از ادبيات فارسي ـ جايگاه والايي دارند و مورد پسند و تأييد صاحبنظران و اهل تحقيقاند. به عنوان مثال: در اولين نمايشگاه مطبوعات كه در ارديبهشت 1371 كه همزمان و پيوسته با «چهارمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران» برگزار شد، گلآقا از ميان تمامي نشريات كشور، حائز مقام اول شد و به دريافت جايزه اول نمايشگاه مطبوعات (لوح بلورين و تقديرنامه) مفتخر گرديد. در دومين نمايشگاه مطبوعات (ارديبهشت 1372) نيز جايزه دوم نمايشگاه را از بين تمام نشريات كشور نصيب خود كرد.
در ارديبهشت 1373 در سومين نمايشگاه و اولين جشنواره مطبوعات، مقام اول و جايزة اول جشنواره مطبوعات كشور (لوح زرين) به گلآقا اهدا شد و كميتة آيين نگارش اولين جشنواره مطبوعات، متشكل از اعضاي گروه نگارش فرهنگستان ايران، گلآقا را به عنوان نشريه برتر در زمينة درستنويسي و حراست از حريم زبان و ادب فارسي تأييد و براي احراز مقام اول به هيأت داوران جشنواره مطبوعات معرفي كرد.
مشكلات انتشار هفتهنامه، ماهنامه، سالنامه و كتابهاي گلآقا، از فعاليت صابري در اطلاعات كاست و نهايتاً در سال 1372و پس از نُه سال به تعطيلي موقت ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات انجاميد.
آشنايي علمي و توأم كيومرث صابري با سياست و ادبيات، موجب شد كه نوشتههاي او، هم از حيث قالب و هم از حيث محتوا، غني و درخور تأمل باشد. او نويسندهاي فرمگرا و در نظيرهسازي از منابع غني ادبيات فارسي، فوقالعاده توانا بود. شيوة نگارش صابري، سهل و ممتنع و غيرقابل تقليد بود.
صابري در سال 1345 ازدواج كرد. ثمرة اين ازدواج، يك پسر و يك دختر بود. پسرش آرش در سال 1364، بر اثر يك سانحة اتومبيل درگذشت. درگذشت او كه سال دوم دانشگاه را ميگذراند، بر قلب صابري داغي جانكاه گذاشت، اما باعث نشد كه او از هدفش كه شاديآفريني و مقابله با مفاسد بود، دست بردارد.
كيومرث صابري توانست با سرمايهگذاري روي جوانان، نسل آيندة طنز كشور را تربيت كند. او بيشك تأثيرگذارترين طنزنويس كشور بر ديدگاههاي طنز است.
طنز گلآقايي، آميزهاي است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدين، ايجاز، رندي حافظانه، اميدبخشي و شاديآفريني.
شخصيت گلآقا در «دو كلمه حرف حساب» شخصيتي بود دانا به امور، يك دنده، مستبد، جدي و مدير كه هميشه حرف اول را ميزد و گوشش به حرف هيچكس بدهكار نبود. عينك و عصا و قلم، از ملزومات شخص گلآقا بود.
«شاغلام» ـ آبدارچي گلآقا ـ نمايندة قشر عامي و آسيبپذير بود كه با بياني عوامانه و بدون تحليل، سياستهاي داخلي و خارجي دولت را زير سؤال ميبرد و عجيب است كه هميشه توي خال ميزد! گلآقا «تجاهل» ميكرد ولي شاغلام فطرتاً «عوام» بود و به همين علت، مدام مورد تنبيه شخص گلآقا قرار ميگرفت. عصا بر كله شكانيدن، دود دادن سبيل، كشيدن و پيچاندن گوش، يك لنگ پا كنار در ايستادن، دست به ديوارة سماور چسباندن و... از بلاهايي است كه گلآقا در هنگام ناراحتي، بر سر شاغلام ميآورد.
ممصادق نمايندة مردم كوچه و بازار بود. او هرازچندگاهي به گلآقا نامه مينوشت و با بيان مشكلات وانتقاداتش از گلآقا «رهنمود» ميخواست. «كمينه» ـ عيال ممصادق ـ سخنگوي زنان در «دو كلمه حرف حساب» بود. او نيز با نامه نوشتن به گلآقا، از بعضي مسائل مربوط به زنان يا فراتر از آن انتقاد ميكرد.
«مشرجب» پيرمردي دهاتي و كلاهنمدي بود كه تا پيش از خلق «شاغلام» در ستون دو كلمه حرف حساب، شخصيت مطرحي بود. بعدها نقش او در مجلة گلآقا ـ و نيز در ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات ـ كمرنگ شد و به تدريج حذف گرديد.
«غضنفر» بيسواد مسؤول روابط عمومي گلآقا بود. او بيذوقترين عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همين جهت، كارهاي اجرايي را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهاي «شاغلام» و «گلآقا» ميشد يا خودش چيزهايي مينوشت ولي اين كاره نبود!
صابري خالق اين جمع دوستداشتني بود و از دهان اين افراد، مشكلات و انتقادات جمعيت شصت ميليوني كشورش را بيان ميكرد.
شخصيت جدي و معنوي كيومرث صابري، به مراتب از شخصيت طنز او والاتر و درخور ستايشتر بود. كمكهاي او به مطبوعات، مدارس، افراد بيبضاعت، آسايشگاههاي معلولين و سالمندان، بيماران كليوي و تالاسمي، آوارگان عراقي، ستمديدگان بوسني و هرزگوين و... درخور تأمل و قابل ملاحظه بود.
آثاري كه تابهحال از صابري منتشر شده، عبارتند از:
1ـ برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر (1357)
2ـ تحليل داستان ضحاك و كاوه آهنگر
3ـ مكاتبات شهيد رجايي و بنيصدر
4ـ اولين استيضاح در جمهوري اسلامي ايران
5ـ ديدار از شوروي
6ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد اول)
7ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد دوم)
8ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد سوم)
9ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد چهارم)
صابري در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سيزدهمين سال انتشار هفتهنامة گلآقا، انتشار آن را متوقف ساخت. وي كه علت اين توقف ناگهاني را دلايل شخصي ذكر كرد، تا آخرين لحظه روزة سكوت خود را در اينباره نگشود.
گلآقاي ملت ايران سرانجام در صبح روز جمعه يازدهم ارديبهشت ماه 1383 پس از طي يك دوره بيماري به ملكوت اعلي پيوست.
روحش شاد كه هميشه مردمان را شاد ميخواست.
درخواست گل آقا در پاسخ به دختر یک زندانی سیاسی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
افشين سبوكي، هفته نامه گل آقا پياپي565 سال1383!مردم چیزی جز احترام به رأی خود نمیخواهند
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
ما جمعی از سینماگران ایرانی، نگرانی و اندوه عمیق خود را از اعمال زور و فشار علیه مردمی که چیزی جز احترام به رأی خود نمیخواهند، اعلام میکنیم. چرا باید اقتدار نظامی را جای اقتدار منطق نشاند، آن هم در برابر مردمی که بخش عمدهی آنها نسلی ست که همینجا و در همین سه دهه به دنیا آمدهاند و اندیشههایشان نتیجهی منطقیِ مشاهدهها و تجربههای رویدادهای همین سی سال است و هیچ تهمتی به آنها نمی چسبد؟ آیا به راستی اسلحه کشیدن روی دستهای خالی، اقتدار نظامی ست؟ آیا مردم تا لحظهای که رأی دادند شریف و قهرمان و حماسهآفرین بودند و به محض اینکه در نتیجهی رأی اعلامشده شک کردند، آشوبگر، اوباش و بیگانهپرست و خاشاکاند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟
ما دوستداران مردم و سرزمین خود که به هیچجا وابسته نیستیم، با اعلام نگرانی از تکرار تجربههای تاریخی و تلخ جنگهای محلهای و خانگی، که قرنها برای این سرزمین جز مرگ و ویرانی حاصلی نداشت، مصرانه میخواهیم که به احترام حقیقت، با اعلام نتایج واقعی انتخابات به این نمایش قدرت پایان داده شود و هشدار میدهیم که محض قدرتنمایی، مردم را به جان هم نیاندازیم و تیرهبختی کسانی که در همین کشورهای همسایهی ما قربانی جنگهای داخلی خانگیاند را به این سرزمین نکشانید که مسلماً کسی جز دشمن ایران از آن بهره نمیبرد.گفتم: بخفتی، شهر!
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
احمد شاملو حيران بودم همه شب
شهر بيدار را
كه آواز دهانش
تنها
همهمهی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بیخواب
با پیسوز پُر دودِ بيداریاش
در شبِ قدری چنان.
در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
به نجوا
نگرانِ چه بودی؟
گفتند:
برآمدن روز را
به دعا
شب زندهداری كرديم.
مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.
گفتم:
حاجتروا شديد
كه آنک سپيده!
به آهی گفتند: كنون
به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب میزنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.
۸ فروردین ۱۳۷۳
به نقل از خوابگرد
محمود دولتآبادی حماسه ساز داستانهای کویری
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)


یک افسانه پریان شگفت انگیز
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

جان گریشام وکیل نویسنده
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

Wild World - Cat Stevens
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
دانلود آهنگ
متن ترانه:
Now that I’ve lost everything to you
You say you wanna start something new
And it’s breakin’ my heart you’re leavin’
Baby, I’m grievin’
But if you wanna leave, take good care
I hope you have a lot of nice things to wear
But then a lot of nice things turn bad out there
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl
You know I’ve seen a lot of what the world can do
And it’s breaking my heart in two
Because I never wanna see you a sad girl
Don’t be a bad girl
But if you wanna leave, take good care
I hope you make a lot of nice friends out there
But just remember there’s a lot of bad and beware
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl
Baby, I love you
But if you wanna leave, take good care
I hope you make a lot of nice friends out there
But just remember there’s a lot of bad and beware
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl

هربرت جرج ولز علمی تخیلی نویس معترض
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
همزمان با ورن نویسنده بزرگ دیگری هم با آرمانهایی کاملا متفاوت اما همانقدر پرقدرت و انسان دوست در انگلستان ظهور کرد.بلافاصله بعد از آشناییم با ورن من با هربرت جرج ولز Herbert George Wells(1866-1946)برخورد کردم."ماشین زمان" اولین رمانی بود که از او خواندم.داستان گیرا،سر راست و نفسگیری که من را بشدت تکان داد.قهرمان داستان که دانشمندی کنجکاو است ماشین زمانی می سازد و به آینده می رود ولی آینده اصلاً شکوهمند نیست.تمدن بشری که بر پایه قدرتمندان و رنجبران زیر دست بنا شده است با افزایش رفاه فرمانروایان،آنها نیاز به هوش و نبوغشان را از دست دادند ولی رنجبران که مجبور به زندگی در زیرزمین شده اند به علت فشار و خفقان حاکم هوششان را برای نابودی حاکمان حفظ می کنند.آنها به مرور زمان حاکمان را می خورند و به نوعی زندگی تعادلی با طبقه حاکم می پردازند.طبقه حاکم حال همان زندگی رفاه انگیز خود را دنبال می کند اما در واقع زیر سلطه رنجبرانی است که به علت نیاز به خدمت حال آنها را حفظ می کنند و بعضی مواقع برای اطفای حس خشونت نهادینه شده آنها بعضی از حاکمان را می کشند.حال لویی ها یا همان حاکمان سابق بسیار منفعلند و به شدت از تاریکی می ترسند و مورلاکها هم انسانیتشان را از دست داده و مانند حاکمان سابق بیخیال و درنده شده اند.این دنیای بدوی و بی روح را فقط علاقه یکی از لویی ها به قهرمان تلطیف می کند.وقتی مورلاکها این فرد را برای خوردن می دزدند قهرمان برخواسته و مورلاکها را با آتش زدن جنگل محل زندگیشان نابود می کند ولی آن فرد هم می میرد.قهرمان شکست خورده سوار ماشینش می شود و می گریزد.او که ناامید شده می خواهد بیند آینده دورتر برود شاید امیدی باشد اما با سرزمینی تهی و بیهوده و بدون هیچ جنبنده ای روبرو می شود.او ناامیدتر به آینده ای نزدیکتر به زمانش می رود.آنجا با جنگی فراگیر روبرو می شود که ثمره تلاش بیهوده انسان برای مقابله با میل قدرت طلبی با صلاح علم بوده است.او باز هم می گریزد و به دنیایش می آید تا دوستانش را با این فاجعه روبرو کند اما کمتر کسی باور می کند.او هم باز سوار ماشینش می شود و ناپدید می شود.ولز در این رمان که در 1895 چاپ شد به نویسنده ای جهانی بدل شد.
![]()
هربرت جرج ولز در بیست و یکم سپتامبر 1866 در بروملی کنت انگلستان متولد شد.او برعکس ورن از طبقه فقیر جامعه بود.با تلاش شخصیش با کالج سلطنتی راه یافت و زیر نظر نویسنده بزرگ دیگر انگلستان تامس هاکسلی آموزش دید.در رشته های علوم و زیست شناسی لیسانس گرفت. در 1891 با دختر عمویش ازدواج کرد که در 1895 از او جدا شد و با کاترین رابینس، بانوی نویسنده، ازدواج کرد که در 1927 درگذشت. ولز کار نویسندگی را با نوشتههایی در زیستشناسی آغاز کرد و طولی نکشید که از نویسندگی امرار معاش کرد. اولین دوره نویسندگی ولز دوره خلق داستانهای علمی است و نخستین رمانش در این دوره به نام "ماشین زمان The Time Machine (1895)" با پیروزی عظیم روبرو شد و تقریباً به همه زبانها ترجمه گردید. ولز در این اثر حوادث بیشمار و غیرقابل تصوری را وصف میکند و در ضمن پیشگویی هجوآمیزی از جامعه سرمایهداری و درسی از جامعهشناسی و فرضیههایی علمی به دست میدهد. پیروزی کتاب موجب شد که ولز از اولین گام راه اصلی خود را بیابد، از آن پس او نیز مانند ژول ورن از همه منابع شگفتانگیز علمی برای خلق رمان علمی سود برد و دستگاههای چون ضبط صوت، رادیو، بالون، سفرهای میان کرههای آسمانی، بمب اتمی و مانند آن را برای خلق داستان به کار گرفت. داستان مرد نامرئی "The Invisible man (1897)" از داستانهای عجیب و غریبی است که ولز در آنها از نیروی جدید علم الهام گرفته است.مردی به راز نامرئی شدن دست می یابد ولی با هجوم مردم مشکوک و هیجان زده به آپارتمانش می گریزد.با لباسهای مبدل به دهکده ای که یک دوست در آن زندگی می کند می رود اما باز هم با هجوم مردم وحشت زده می گریزد.مجبور می شود مردی ولگرد را مجبور کند برایش غذا فراهم کند اما او هم به او خیانت می کند.دوستش هم وقتی او پیشنهاد استفاده ابزاری از کشفش برای قدرت و ارعاب را نمی پذیرد او را رها می کند.مرد هراسان به جنگل می گریزد اما مردم وحشت زده او را می کشند.مردم که حال مرد نامرئی را مرئی می بینند متوجه ترس مرگبارشان شده و بر جسد قربانی اشک می ریزند.ولز در این رمان علاوه از استفاده علم در داستانی ترسناک و هیجان انگیز به انتقاد از سوئ استفاده از احساسات گرایی مردم توسط بعضی برای ایجاد جریان مخالف می پردازد.فضای خشونت عمومی حاصل و کشتن مرد نامرئی بسیار به وقایع دوران جنگ جهانی در آلمان نازی و دوران کمونیست یابی در انگلستان و آمریکای دهد پنجاه تشابه دارد. مسئله اجتماعی در آن زمان مقام بسیار مهمی در ذهن نویسنده داشت. اگرچه «مرد نامرئی» مرتکب چندین فقره جنایت میشود، رنجبر نابغهای است که در پایان کار از «جنتلمنی» مثل دوست مرد که آدم کمرویی است و در نهان به تفوق علمی همدرس سابقش حسد میبرد و از «بیتربیت» بودن او دلخور مینماید، دوستداشتنیتر است. "جنگ دنیاها War of Worlds" رمانی است علمی و تخیلی به قلم ولز که ابتدا در 1897 در مجله پیرسونز مَگزین و بعد در 1898 به صورت کتاب انتشار یافت. ولز، پیش از آن، مرد نامرئی را که به یقین شاهکار اوست، انتشار داده بود و از پی این داستان بود که در صدد تصور ورود مریخیها به کره زمین برآمد. جنگ دنیاها، چنانکه نویسنده حکایت کرده است، زاده الهامی است که روزی از پی اظهار نظر برادرش فرانک، به او دست داد: هنگامی که در ناحیه ساری مشغول گردش بودند، فرانک به او گفت: « لحظهای را به تصور کن که ساکنین سیاره دیگری ناگهان در این چمنزار پیاده شوند و به سوی ما هجوم بیاورند...» کتاب بدینگونه شروع شده بود و با جزئیات داستان ترسناک و مهیب خود را جلو برده بود.قهرمان ما که سیل حوادث گیر کرده نمی داند چه کند.سرانجان فضایی ها به نقص ایمنی خود میمیرند و نه به خاطر توان انسان و این بسیار هشدار دهنده است. این رمان علمی تخیلی به اندازه رمانهای ژول ورن روح خوشبینانهای ندارد. به عکس، چنین مینماید که ولز مخصوصاً خوشش میآید که ما را به وحشت اندازد. جوّ کتاب، با وجود شکست نهایی مریخیها، بدبینانه است:" نمیتوانیم چندان انتظاری از علم داشته باشیم". و آنچه میتوانیم انتظار داشته باشیم خطرهای تازه و سانحههای جهانی است،چرا که علم بیشتر از آنکه زندگی ما را بهبود بخشد، خطرهای تازهیی به بار میآورد. ولز این دهشتهای آینده را با ایجاز و دقت بسیار توصیف کرده است. شاید ولز خوشش میآید که ترس و هراس برانگیزد، و بغضی را که از جامعه دوره ویکتوریا دارد از طریق رمانهای تخیلی فرونشاند. و بدینگونه به جامعهای که به قوت و آرامش خود اینهمه اطمینان دارد بتازد. از جمله داستانهای علمی و خیالپرورانه ولز "داستان باسیل ربوده شده و قصههای دیگر "The Stolen Bacillus and the Other Stories است که در 1895منتشر شد. جزیره دکتر مورو "The Island of Dr. Moreau (1896)"، داستان مردی است که بر اثر غرق شدن کشتی به جزیرهای متروک میافتد و با موجوداتی عجیب روبرو میشود که حرکات و رفتاری انسانی دارند ولی به زبانی غیرمفهوم تکلم میکنند. مرد پس از تفحص بسیار پی میبرد که پزشکی با دستیار خود درجزیره بر حیوانها آزمایشهایی انجام میدهد و قصد دارد که با پیوند مغز، آنها را به تکلم و حرکات انسانی قادر سازد، اما او و دستیارش به دست حیوانها کشته میشوند و مرد به طریقی خود را نجات میدهد. ولز در این رمان با لحن تلخ و نیشدار به جامعه عصر خود و حیوانهای انساننمای آن اشاره میکند.رمان" نخستین مردان در کره ماه The First Men in the Moon "در 1901 منتشر شد. ولز که از طرفی از خانوادهای فقیر بود و به بیعدالتیهای اجتماع واقف، و از طرف دیگر فرهنگی وسیع و آموزشی علمی یافته بود که امید برقراری نظامی صحیح و منطقی در جامعه را در او پدید آورده بود، به تدریج به مسائل اجتماعی عصر علاقهمند شد و خود را مصلح واقعی و پیامبری الهامبخش پنداشت و اندیشههای اصلاحطلبانه خویش را در آثار گوناگون عرضه کرد، پس به خلق رمانهای واقعبینانه و انتقادی و هجوآمیز روی آورد که در آنها از دنیای رؤیا و تخیل دست برداشته و با صراحت به وصف جامعه پرداخته است. از آثار این دوره این داستانهاست: "قصههای فضا و زمان Tales of Space and Time (1899)"، "عشق و آقای لوئیشام Love and Mr Lewisham (1900)"، "غذای خدایان The Food of the Gods (1904)" . در داستان "پیشگوئیها Anticipations (1901)"، ولز تاریخ نزدیکی را اعلام میکند که بشر به وسیله ازدیاد محصول در رفاه کامل به سر خواهد برد. کمال مطلوب ولز در پیشرفت صنعت و فن در این اثر خلاصه میشود. ولز به سوسیالیسم مارکسیستی میگراید و امیدهایش را نه بر زمینه مبارزه طبقاتی، بلکه بر مبنای تعلیم و تربیت علمی قرار میدهد که راه قدرت مطلق را بر عالم طبیعت و بر بشر میگشاید. ولز در" اوتوپیای جدید a Modern Utopia (1905)" که بهترین نمودار اندیشههای اوست، خود را اهل فن و صنعت معرفی میکند و قصد دارد طبقه اشرافی جدیدی بسازد. در داستان "کیپس Kipps (1905)" سرگذشت جوان خدمتگزاری به نام کیپس نقل میشود که در آرزوی زندگی عالی به سر میبرد، در حالی که نه هوش فراوانی برای این کار دارد و نه استعداد ترقی و برحسب تصادف به ارثیهای بزرگ دست مییابد که آن نیز موجب سعادتش نمیشود، نامزد محبوبش میخواهد او را به صورت نجیبزاده درآورد؛ مردم شهر نیز قیود و الزامهای اجتماعی فراوانی بر او تحمیل میکنند و فشار همه اینها او را از خوشبختی دور میسازد و هنگامی که ثروت را از دست میدهد، بار دیگر به کار میپردازد، آن وقت است که به سعادت واقعی دست مییابد. از نظر ادبی داستان کیپس شاهکار ولز به شمار میآید. پس از این داستان ولز به طور مستقیم به تاریخ عصر خویش میپردازد و ""تونوبانگی "Tono-Bungay را در 1909 انتشار میدهد که از بهترین رمانهای او محسوب میشود و به نحوی زندگینامه او و هجوی است درباره تشکیلات امور مالی وتجاری عصر. ولز در کتاب آن "ورونیکا Ann Veronica (1909)" بخش دیگری از اندیشه خود، در اصلاح جامعه را مطرح کرده و آن خروج زن از قیمومیت مرد است که در کمال بیپروایی درباره آن سخن گفته و در این زمینه آثار دیگری نیز انتشار داده است، مانند: "ماکیاولی تازه The New Machiavelli (1911)"، "ازدواج Marriage (1912)"، "دوستان آتشین مزاج The Passionate Friends (1913)" که بیشتر آنها درباره زندگی مرد و رفتارش با زن و هرج و مرج در کانون خانوادگی است. ولز از آشفتگی اخلاقی و روحی با لحنی تمسخرآمیز یاد میکند که بر جاذبه بیان او میافزاید. جنگ 1914 به طور عمیق ولز را آشفته حال ساخت و در آثارش تأثیری فراوان برجای گذاشت. "آقای بریتلینگ آن را به روشنی میبیند Mr Britling Sees It Through (1916)"، داستان نویسنده مشهوری است که در کانون خانوادگی در نهایت آرامش و نیکبختی به سر میبرد که ناگهان جنگ درمیگیرد، پسرانش به جنگ میروند و آرامش زندگیش برهم میخورد و پس از کشته شدن عزیزان ضربهای شدید بر روحش وارد میآید و در نامهای آرزو میکند که بشر در سراسر جهان در برادری کامل بسر برد. آثار دیگری که چنین کشمکش را در بر دارد: "چه خواهد شد؟ What is Comming? (1916)" و "در چهارمین سال In the Fouth Year (1918)" است. ولز در 1917 اندیشههای فلسفی خود را در دو کتاب "خدا، سلطان نامرئی God, the Invisible King" و "روح اسقف The Soul of a Bishop" عرضه کرده است. در همین سال نامه پر سر و صدایی در روزنامه تایمز انتشار داد که در آن به انقلاب روسیه درود فرستاده و آن را بیداری روح جمهوریت در جهان خوانده بود. پس از آن در 1920 به روسیه سفر کرد و از طرف لنین پذیرفته شد و در 1922 به عضویت حزب کارگر انگلستان درآمد، اما درباره وضع صنعتی کردن کشور شوروی تردید و سرخوردگی یافت. در سالهای پس از جنگ ولز آثار متعددی درباره اندیشههای سیاسی خود انتشار داد که مهمتر از همه "خلاصه تاریخ The Outline of History (1920)" است سرودی درباره انسانیت و موعظهای در طرفداری از اصول عقلانی و فلسفه مادی که بلافاصله از طرف یکی از روحانیان پاسخی شدید به آن داده شد. ولز در این اثر که به صورت اثری سه بخشی درآمد، از حکومتی جهانی حمایت کرده بود. وی تا آخر عمر همچنان از مبارزه با مذهب غیرعلمی و منطقی دست برنداشت. درکتاب "توطئه آشکار The Open Conspiracy (1928)" ولز حکومتی را پیشنهاد میکند که به وسیله مردان برتر اداره شود و همچنین دنیایی مذهبی که بر پایه علم استوار باشد. ولز پیش از مرگ درباره بشر به ناامیدی مطلق رسیده و این احساس را در کتاب "چنته فکر خالی شده است Mind at the End of its Tether (1946)" نمودار ساخته است. در داستانهای ولز که از خاطرات و تجربههای شخصی الهام گرفته، پیوسته عصیانی بر ضد جامعه ناقص و سرشار از بیعدالتی دیده میشود که او آرزوی انهدام و از نو ساختن آن را داشته است، چنانکه در کتاب دنیای "ویلیام کلی سولد The World of William Clissold (1926)" دیده میشود. از آثار دیگر او که در واقع زندگینامهاش به شمار میآید" تاریخ آقای پالی The History of Mr. Polly (1910)"است که خاطرات جوانی ولز را منعکس میکند و تجربهای در زندگینامه شخصی" Experiment in Autobiography (1934)" که رنگ داستانی دارد و به سبب صداقت و اجتناب از لحن مدیحهگویی درباره قهرمانان، از رمانهای برجسته ولز به شمار میآید.
ولز از نویسندگان پراثری است که به موضوعهای گوناگون در نویسندگی دست زده است. او رماننویس، مورخ، زیستشناس و اقتصاددان است و در تعمیم اندیشههای تازه زمان خود و ساده گرداندن مسائل اجتماعی چنانکه در خور فهم عامه باشد، تسلط خاصی دارد؛ اما شهرت ولز بیشتر در رمانهای پرحادثه علمی اوست که بعدها از بیشتر آنها فیلم سینمایی ساخته شده است. آثار دیگر ولز به سبب آنکه به زمان خاصی بستگی نزدیک داشته، اعتبار خود را از دست داده و تنها چون گواهی تاریخی باقی مانده است.ولز با روی کار آمدن استالین در شوروی از مارکسیسم جدایی گرفت و به منتقد جدی شوروی بدل شد.ولز بسیار روشنفکرتر و با معلومات تر از ورن بود و اگر می توانست کمتر جزئی نگر باشد بیشتر از ورن محبوب می شد اما با همین حال او یکی از بزرگترین نویسندگان علمی تخیلی تاریخ است.مردی با فکری روشن و آینده نگر که به انسان با همه خوبی ها و بدیهایش معتقد است.ولز سرانجام در سیزده آگوست 1946 در لندن درگذشت.
ژول ورن پدر ژانر علمی تخیلی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
تصمیم دارم از این پست به بعد به معرفی نویسندگان و آثاری که خیلی به آنها علاقه دارم و معتقدم باید همه آنها را بخوانند بپردازم.باشد تا شاید کسی به این بهانه برود و آنها را بخواند.هرچند دیگه خیلی کم کسی پیدا می شود که کتابخوان پیگیری باشد اما شاید علاقمندان را به خواندن این آثار فراخواند.به هر حال از ژول ورن Jules Verne شروع کردم چون منم با ورن بود که یک خوره کتاب شدم.وقتی بیماری آسم باعث شد که دیگه مثل یه بچه پرجنب و جوش نتونم اینور اونور بدم و انرژی خالی کنم منم به کتاب خوندن افتادم.اولین رمان بلندی که خوندم "جزیره اسرارآمیز" ورن بود.من که تازه امتحانهای کلاس دوم دبستانم شروع شده بود چنان محو کتاب شدم که درس خواندن فراموشم می شد.مادرم برای آنکه درس بخونم کتاب رو بالای کمد می گذاشت اما من از کمد بالا می رفتم و اونو برمی داشتم و می خوندم.به هر حال شاید نمره هام خیلی خوب نشد اما من کتاب خوان شدم.ژول ورن در این کتاب چنان قهرمانانش را در بنمایه اثری هیجان انگیز و پر ماجرا هدایت می کند که انسان نمی تواند تا آن را تا پایان کتاب زمین بگذارد.قهرمانان که در جزیره ای گیر کرده اند با اتفاقات عجیب و اسرار آمیزی روبرو می شوند و نمی توانند آنها را تفسیر کنند.نوجوان خواننده رمان که ذهنی پرشور و تخیلی فعال دارد می تواند به اسرار این جزیره نفوذ کند و با قهرمانانش به اسرار حیرت انگیز کاپیتان نمو و زیردریایی اسرار آمیزش دست یابد.ورن این رمان را پس از موفقیت "بیست هزار فرسنگ زیر دریا"نوشت.داستانی که شاید بسیار بیشتر از رمان نخست می تواند خصوصیات پیچیده کاپیتان نمو ناخدای زیر دریایی ناتیلوس را نمایش دهد.

ژول ورن نویسنده تخیل پرداز و پیشگوی فرانسوی در هشت فوریه سال 1828 در جزیره ریدو میان رودخانه لوار از توابع شهر نانت متولد شد.پدرش وکیل بود و می خواست او هم همین شغل را پی بگیرد.خوشبختانه ذهن فعال و ماجراجوی ژول او را که شیفتهطبیعت و ذات علم بود به راه دیگری کشید و گرنه او هم یک وکیل ساده و بی تأثیر در زندگی انسانهای بعد خود می کرد.او که در نوجوانی در اسکله رودخانه لوار وقت می گذراند و با ملوانان و ناخداها هم کلام می شد و همین او را به ماجراجوی و سیر و سیاحت می کشید.در یازده سالگی از خانه گریخت تا با کشتی به هند سفر کند اما پدرش رسید و او را باز داشت.ژول تحصیلاتش را در حقوق به اصرار پدر تمام کرد ولی شیفته نویسندگی و ادبیات بود.چند نمایش نامه نوشت اما شکست خورد.چون حرفه ای نداشت با تنگدستی روزگار می گذراند.همین دوران او با بیوه ای به نام "هونورین آن همبورن"که دو فرزند داشت آشنا شد و ازدواج کرد.جهیزیه زنش او را از مشکلات مالی رهایی داد.به عنوان منشی تئاتر مشغول به کار شد.همین دوران بود که ژول به مطالعات گسترده درباره علوم مختلف در کتابخانه ملی پاریس مشغول شد.اتاق کارش پر از کتابهای علمی و نقشه های مختلف بود.با تشویقهای دوست دانش پژوهش "نادار"به نوشتن داستانهای خیالی روی آورد.اولین داستانش "پنج هفته در بالن" بود.داستان سفر پر ماجرای پرفسوری دانشگاهی به مرکز آفریقا و تجارب خارق العاده او که با علت مطالعات وسیع ورن پر از اشارات دقیق و علمی و جغرافیایی است.تا آن زمان هیچ نویسنده ای با این سبک داستان نگفته بود و همین ناشران را از قبول آن باز می داشت.اما بلاخره انتشارات هتزل موافقت کرد آن را به عنوان پاورقی چاپ کند.هتزل خود با نام مستعار برای نوجوانان داستان می نوشت.او از داستان ورن خوشش آمد و از او خواست با کمتر کردن بار علمی داستان و افزایش بار ماجراجویانه اش آن را بازنویسی کند.هتزل به او پیشنهاد کرد تا با قراردادی بلندمدت هر سال برایش دوکتاب با این سبک بنویسد.این آغاز جهش بلند ورن به یک نویسنده جهانی بود.
عصری که ورن در آن می زیست روزگار اوج ادبیات رومانتیسیسم و بزرگانی چون بالزاک،دوما،فلوبر،زولا،استاندال،دیکنز،هوگو،داستایوفسکی،تورگینف و تولستوی بود و آنها یکه تاز دنیای ادبیات بودند.اما ژول ورن با ذوق و قریحه ای سرشار و نو توانست به عنوان نویسنده ای جهانی شناخته شد.او قهرمانانش را به همراه خوانندگانش گوشه و کنار جهان مرئی و خیالی فرستاد و آنها را در غم و شادی و ماجراجویانشان همراه می کرد.عدم توان مسافرت عمومی مردم و تخیل گسترش یافته در پی انقلاب صنعتی باعث اقبال عمومی آثار ورن شد.ورن چنان با جزئیات و علاقه مناظر و مناطق مختلف را در داستانهایش تصویر می کرد انگار خود آنها را مستقیماً دیده بود در حالی که او هرگر اروپا را ترک نکرده بود.نکته مهم دیگر آثارش پیشگویی های پرشمارش در آنها بود که در قرن بعد تحقق یافتند.همین امر او را به "پیامبر اختراعات قرن بیستم"مشهور کرد و باعث شد تا نامش بارها و بارها بر سر زبان بیفتد و کتابهایش مرتباً بازخوانی شود.او در "خانه متحرک"ظهور اتوموبیل،در "فاتح آسمانها" ظهور هلیکوپتر،در"بیست هزار فرسنگ زیر دریا"و"جزیره اسرار آمیز"زیردریای اتمی و در "سفر به ماه" و "گردش به دور ماه" سفرها و سفینه های فضایی و در "قلعه مرموز" تلفن و لیزر و انتقال صدا و تصویر را پیشگویی کرد.ورن به تلاش بشر امیدوار بود و معتقد بود که انسان بلاخره با سلاح علم و دانش به سعادت دست می یابد.او عمیقاً مذهبی بود و در آثار بیشتر تخیلی اش به ستایش کائنات و اذعان به وجود سرچشمه ای برای هستی داشت.عنصر غافلگیری در آثارش همواره موجود بود تا خواننده از فضای علمی آثارش خسته نشود.
آثار ورن به دو بخش داستانهای ماجراجویانه علمی و کاوشگرانه و داستانهای تخیلی تقسیم می شود.در ابتدا در اروپای آن زمان بیشتر داستانهای ماجراجویانه اش پرطرفدار بود.از این جمله میتوان "ناخدا هاتراس"،"فرزندان کاپیتان گرانت"،دور دنیا در هشتاد روز"،و"میشل استروگف"،"دیوار چین"،"سفر پرماجرا" نام برد که آنچنان پرطرفدار بودند که انتشارات هتزل برای ارسال سریع آنها از تلگراف سود می برد.داستانهای تخیلی او بیشتر در قرن بیستم و به خصوص بعد از جنگ اول جهانی مورد توجه جهانیان قرار گرفت.داستانهایی چون "سفر به ماه"و"گردش به دور ماه"،سفر به مرکز زمین"،"فاتح آسمانها"،قلعه مرموز"،فانوسی بر فراز دنیا"،"خانه بخار"از این جمله اند.
از رمانهای پرطرفدار ورن که من همواره همچون جزیره اسرار آمیز هواره به آن علاقمند بودم "دوسال در تعطیلات" یا "ماجراهای پانزده پسر" است.کتاب در قالب اثری جدی و هیجان انگیز توانسته رمانی نوجوانانه هم بیافریند که بزرگها را هم جذب می کند.پانزده پسر در پی حوادثی به جزیره ای می افتند و حوادث متعددی را پشت سر می گذاردند.دسته بندی ها و حسادتها و رقابتهای این نوجوانان فضایی پرشور پدید می آفریند که باعث می شود قهرمانانش به معنایی تغییر کنند.شخصیتهای اصلی به خوبی تیپ سازی شده اند و تفاوتهای جالبی با هم دارند.داستان با یک پایان زیبا به سرانجام می رسد و خواننده را با خاطره ای خوش و اعتماد به نفسی بالا رها می کند.
دیگر اثر بزرگ ورن "ابوالهول یخها"دنباله ای بر اثر مشهوری از ادگار آلن پو نویسنده شهیر امریکایی با نام "ماجراهای آرتور پیم" است.رمانی آخرالزمانی که با تأثر از تلاش ویرانگر انسان مدرن در دنیای جدید بود.ورن در سالهای پایانی عمر با توجه به وقایع جنگ فرانسه و آلمان در سال 1870 و شکست فرانسه دچار یأسی فلسفی نسبت به انسان و سرنوشتش شده بود و این در آثاری چون همین کتاب و "وصیتنامه مرد دیوانه"،"فانوسی بر فراز دنیا" و مجموعه قصه های کوتاهش به خصوص داستان "دنیای آینده"به وضوح دیده می شود.ورن که به شدت تحت تأثیر آثار پو قرار گرفته بود با دستمایه رمان او داستانی زیبا و تأثیر گذار می آفریند.ورن حتی به تأسی از آثار ترسناک پو داستانهایی چون داستان "فریت فلاک"نوشت. ابوالهول یخها شاید آخرین اثر بزرگ اوست که دغدغه ها و تفکرات او را به وضوح نمایش می دهد.
داستان کوتاه"دنیای آینده"بیشک بیانیه نهایی ورن است که در بستر مرگ نگارش کرده است.او انسان را به خاطر بیتوجهی به تبعات قدرتش و نابودی جهان به گونه ای استعاری سرزنش و مستوجب تنبیه می داند اما باز معتقد است انسان بلاخره راه درست را یافته و خود را نجات می دهد.هرچند انسان فراموش کار باز هم به گونه ای طنزآمیز به همان رویه قدیمی باز گشته و گذشته اش را فراموش کرده است.
آثار ورن که در عصری رومانتیسیستی خلق شده است مایه های قوی از همین ژانر نیز دارد اما در عین حال پر الهامات و تفکرات علمی و تخیلی است.همین او را نویسنده ای متفاوت از عصر خود ساخت.موفقیت ژول ورن و نویسنده هم عصرش هربرت جرج ولز باعث گسترش ژانر ادبی علمی تخیلی شد و آن را جهانی کرد.تقریباً هر نوجوان کتابخوانی در جهان حداقل یک اثر ورن را خوانده است.سرانجام مردی که بسیاری از مسائل و رویدادها را پیشگویی کرد مرگش را هم دید و گفت باید کشیش خبر کنند.در بیست و چهارم مارس 1905 او در نانت زادگاهش درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد.آثار او در طول صد و چهل سال اخیر به بیشتر زبانها ترجمه شده و هر سال بارها تجدید چاپ می شود.
لیست آثار ژول ورن(سال انتشار-نام فرانسوی-نام انگلیسی):
Five Weeks in a Balloon (Cinq Semaines en balloon, 1863)
Paris in the 20th Century (Paris au XXe Siècle, 1863, not published until 1994)
Journey to the Center of the Earth (Voyage au centre de la Terre, 1864)
From the Earth to the Moon (De la terre à la lune, 1865)
Journeys and Adventures of Captain Hatteras (Voyages et aventures du capitaine Hatteras, 1866)
In Search of the Castaways or Captain Grant's Children (Les Enfants du capitaine Grant, 1867-1868)
Twenty Thousand Leagues Under the Sea (Vingt mille lieues sous les mers, 1870)
Around The Moon (Autour de la lune, a sequel to From the Earth to the Moon, 1870)
A Floating City (Une ville flottante, 1871)
Dr. Ox's Experiment (Une Fantaisie du Docteur Ox, 1872)
The Adventures of Three Englishmen and Three Russians in South Africa (Aventures de trois Russes et de trois Anglais, 1872 )
The Fur Country (Le Pays des fourrures, 1873)
Around the World in Eighty Days (Le Tour du Monde en quatre-vingts jours, 1873)
The Survivors of the Chancellor (Le Chancellor, 1875)
The Mysterious Island (L'Île mystérieuse, 1875)
The Blockade Runners, (1876)
Michael Strogoff (Michel Strogoff, 1876)
Off On A Comet (Hector Servadac, 1877)
The Child of the Cavern, also known as Black Diamonds or The Black Indies (Les Indes noires, 1877)
Dick Sand, A Captain at Fifteen (Un Capitaine de quinze ans, 1878)
The Begum's Millions (Les Cinq cents millions de la Bégum, 1879)
The Steam House (La Maison à vapeur, 1879)
Tribulations of a Chinaman in China (Les tribulations d'un chinois en Chine), 1879
Eight Hundred Leagues on the Amazon (La Jangada, 1881)
The Green Ray (Le Rayon vert, 1882)
The Headstrong Turk (1883)
Frritt-Flacc (1884)
The Vanished Diamond (L’Étoile du sud, 1884)
The Archipelago on Fire (L’Archipel en feu, 1884)
Mathias Sandorf (1885)
Robur the Conqueror or The Clipper of the Clouds (Robur-le-Conquérant, 1886)
Ticket No. "9672" (Un Billet de loterie, 1886 )
North Against South (Nord contre Sud, 1887)
The Flight to France (Le Chemin de France, 1887)
Family Without a Name (Famille-sans-nom, 1888)
Two Years' Vacation (Deux Ans de vacances, 1888)
Topsy Turvy, (1890)
Mistress Branican, (1891)
The Castle of the Carpathians (Le Château des Carpathes, 1892)
Propeller Island (L’Île à hélice, 1895)
The Purchase of the North Pole (Sans dessus dessous, the second sequel to From the Earth to the Moon, 1895)
Facing the Flag (Face au drapeau, 1896)
Clovis Dardentor (1896)
The Sphinx of the Ice Fields or An Antarctic Mystery (Le Sphinx des glaces, a sequel to Edgar Allan Poe's The Narrative of Arthur Gordon Pym, 1897)
The Mighty Orinoco (Le Superbe Orénoque, 1898)
The Village in the Treetops (Le Village aérien, 1901)
The Master of the World (Maître du monde, sequel to Robur the Conqueror, 1904)
Invasion of the Sea (L’Invasion de la mer, 1904)
A drama in Livonia (Un Drame en Livonie, 1904)
The Lighthouse at the End of the World (Le Phare du bout du monde, 1905)
The Chase of the Golden Meteor (La Chasse au météore, 1908)
The Danube Pilot (Le Pilote du Danube, 1908)
The Survivors of the 'Jonathan' (Le Naufrages du Jonathan, 1909)
The Eternal Adam (L’Eternel Adam, 1910)
آیا به آخر خط رسیده ایم؟
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
جنگ،نسل کشی،بمب اتم،آلودگی هوا،تروریسم،حکومتهای سرکوبگر،نظامی گری و نژاد پرستی تمام قرن بیتم و بیست و یکم با این مسائل گره خورده است و تمام تلاشهای مردان بزرگ و آزادمرد برای از میان بردن این مشکلات با شکست مواجه شده است.جهان هماکنون ناامنتر و ناامیدتر از پایان جنگ جهانی است.فساد و رشوه خواری،قدرت طلبی و استثمار رسانه ای جزو جدایی ناپذیر دولتهای جهان است.آنها برای منافع ثروتمندان از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کنند.آنها تمام ارزشهای بشری را با عملکردهایشان از معنا تهی و پوچ کرده اند.حال مردم بکل انزوا گزیده و خود را از تفکر و دخالت کنار کشیده اند.خشونت،ابتذال و حماقت در جهان بیداد می کند و متفکران و روشنفکران با برچسبهایی چون ماجراجو،آنارشیست و دگر اندیش از صحنه جامعه حذف می شوند.همین رویکرد موجی از یأس و ناامیدی را بر همه بخصوص ادبیات و سینما مستولی کرده است.این امر در داستانهای نویسندگانی چون پل آستر و فیلمهای برادران کوئن کاملا مشهود است.اما در کنار ظهور ناامیدی با افزایش نگاه مذهبی نوعی اعتقاد به رستاخیز و آخرالزمان نیز در کنار دیگر عرصه ها رشد کرد.به خصوص بعد از یازده سپتامبر این امر در سینما به شدت جدی گرفته شدو موجی از فیلمهای آخرالزمانی سینمای جهان را تسخیر کرد.حتی بقیه فیلمها نیز با موضوعات متفاوت به این نگاه جذب شدند.

فیلم فرزندان آدمیان نمونه خوب ی از این مدعا است.فیلمی بسیار خوش ساخت و با دقتی کوبریکی که آینده تیره و تاری را برای جهان متصور است.تصویر فیلم به خوبی تشویش و خشونت حاکم بر جهان فیلم را تصویر می کند.قهرمان مردی سرخورده است که با از دست دادن تنها فرزندش به انزوا و رها کردن خود در الکل و مستی وقت می گذراند.دنیای او دنیایی بدون بچه است.به دنبال آلودگی محیط زیست و نابودی طبیعت،حال جهان با عقیم کردن انسان از او انتقام می گیرد.خروج کودکان و جهان پر صلح و صفای آنها انسان را در مغاطی سهمگین فرو می برد و انسان وحشی برای ارضای روح ستمدیده اش به خشونت و نژاد پرستی روی آورده است.دولت انگلستان برای فرافکنی اشتباهاتش مهاجران را عامل این اتفاق می نامد کاری که هیتلر در آلمان شکست خورده در جنگ جهانی اول با یهودیان کرده بود.دولت به صورت سازمان یافته دوباره اردوگاههای مرگ را برقرار می کند و مهاجران گریخته از وطن برای آزادی و رفاه را به شهرکهای محاصره شده می فرستد.گروهای معترض و مخالف نیز تروریست نامیده شده و سرکوب می شود.اما حتی در این گروهها نیز خشونت دولت اثر معکوس کرده و آنها را به قاتلانی بالفطره که می خواهند جای سردمدارن قدرت یابند تبدیل کرده است.زن سابق قهرمان که آرمانگرایی عملگراست می خواهد با نجات زنی مهاجر و خیابانگرد که به صورت معجزه آسایی حامله شده را از دست مأموران دولت که با قصد ادامه سیاستشان و نگهداری قدرت باید او را نابود کنند یا بچه را یک هم میهن جای زنند نجات دهد.او برای رساندن او به کشتی نجات از شوهر سابقش کمک می گیرد.مرد برای پول و امید به ادامه رابطه با همسرش قبول می کند.اما در میان راه همسر به دست عوامل رادیکال گروه کشته می شود.مرد که حال مصمم شده زن را برداشته و به تنها صاحل نجات در شهر اردوگاهی نگهداری مهاجران می برد.شهر بسیار پر آشوب است و دولت با نیروهای ارتش سعی در کنترل اوضاع دارد اما هر آن امکان شورش و جنگ می رود.قهرمان زن را از میان آتش و خون به نجات می رساند اما خود جان می بازد.هر چند با سرکوب خونین شورش در شهر امیدی به بازگشت به انگلستان نیست اما شاید جایی دیگر امید تحقق یابد و کودک بدون جنگ و نابودی بزرگ شود.
فیلم به خوبی فضای بحرانی جهان را نمایش می دهد.مرگ جوانترین پسر جهان با آن صورت خاص و واکنشها به آن بخوبی جهان پرآشوب و خشونت را با تعدادی از تصاویر مستند متوالی روی نمایشگری به تصویر می کشد.تصاویر مردمان به بند کشیده بسیار واقعی به نظر می آید و با فیلمهای بزرگی چون رم شهر بیدفاع،فهرست شیندلر و پیانیست برابری می کند.تروریسم و کشتار مانند جهان امروز همه جا را فراگرفته و خشونت طلبان مجال یافته اند تا مخالفان آرام و معقول را کنار زنند.فامیل مرد که یک مقام دولتی است با وجود عشق به نجات آثار هنری بزرگ در این جهان بحران زده در برابر علت جویی مرد هیچ ندارد و فقط می گوید من به هیچ چیز نمی اندیشم.پسر آن فامیل هم جوانی مسخ شده است که بیشتر به یک ربات شبیه است تا انسان.
امید نابود شده و روح انسانیت مرده است.کودک همچون مسیح میان این آشوب ظهور کرده است.نگاه مسیحی در صحنه جنگی در شهر رخ می نمایاند.با ظهور کودک دو طرف دست از درگیری می کشند و مردم او را تقدیس می کنند.انگاری مسیح ظهور کرده است. اما این امید هم دیدی نمی پاید آنها دوباره جنگ را از سر می گیرند.دیگر امیدی نیست.مرد زخمی زن و کودکش را به محل قرار می رساند و با امیدی کمرگ جان می بازد.
صحنه های شهرزندان مهاجران بسیار خوب کارگردانی و هدایت شده است.صحنه جنگ هم بسیار استاده طراحی شده است و ما را به یاد غلاف تمام فلزی کوبریک می اندازد.بازی بازیگران بسیار استاندارد و درخشان است.کلیو اوون بهترین نقش آفرینی عمرش را انجام داده است.جولین مور نیز بازی قابل توجهی دارد.مایکل کین در ادامه نقش مکملهای زیبایش نقش هیپی پیر از نسل فراموش شده انقلابی شصت و هفتاد را که به زیبایی به همسرش عشق می ورزد و با نگاه شوخ و مطایبه آمیزش جهان را با پوزخندی زهر ناک می نگرد را به خوبی ایفا می کند.فیلمبرداری فوق العاده امانوئل لوبتزکی د رکنار فیلمنامه دقیق و کارگردانی بینقص آلفونس کوارون بر اساس داستان خانم پی دی جیمز به خوبی فضای لندن را آخرالزمانی و هول انگیز نشان می دهد.فیلم یک سرو گردن از فیلمهایی چون جنگ دنیاهای اسپیلبرگ،روزی که زمین از حرکت ایستاد دریکسون،مردی روی زمین یا حتی فیلم پر طمطراق شوالیه تاریکی بالاتر است و میتوان بنا به قول منتقدی آمریکایی آن را بیلدرانر قرن بیست و یکم نامید.
آیا پیش بینی این فیلم و فیلمهای دیگر تحقق می یابد و انسان خود را به نابودی می کشد یا سرانجام سرعقل می آید و خود و سیاره اش را نجات می دهد؟شاید باید کارد به استخوان برسد تا انسان دست بکار شود.باید دید!!!
Comfortably Numb -Pink Floyd
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
به یکی دیگر از زیبا ترین و مشهور ترین آهنگ های پینک فلوید می رسیم آهنگی از آلبوم همواره جاودان The Wall(دیوار) که فیلمی به همین نام هم از روی آن ساخته شد.(شاید هم بعکس آلبوم برای فیلم ساخته شد.)
آهنگ Comfortably Numb همواره خود را به عنوان یکی از بهترین های پینک فلوید نشان داده است همخوانی بی نقص گیلمور و واترز و البته سولوی گیتار برقی بی نظیر گیلمور در انتهای آهنگ که کار را تا حد یک شاهکار بالا می برد.
شعر این آهنگ هم کمی از هم خوانی آن و صدای گیتار آن ندارد که البته بعضی اوقات برای فهم بعضی از بخش های آن باید فیلم دیوار را تماشا کرد تا متوجه موضوع آن که جدال یک پزشک با بیماری که از بیماری روح رنج می برد و هذیان های این بیمار است شد.

متن ترانه:
Hello.
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me.
Is there anyone home?
Come on, now.
I hear youre feeling down.
Well I can ease your pain,
Get you on your feet again.
Relax.
I need some information first.
Just the basic facts:
Can you show me where it hurts?
There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what youre sayin.
When I was a child I had a fever.
My hands felt just like two balloons.
Now I’ve got that feeling once again.
I cant explain, you would not understand.
This is not how I am.
I have become comfortably numb.
Ok.
Just a little pinprick
There’ll be no more –aaaaaahhhhh!
But you may feel a little sick.
Can you stand up?
I do believe its working. good.
That’ll keep you going for the show.
Come on its time to go.
There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what you’re saying.
When I was a child I caught a fleeting glimpse,
Out of the corner of my eye.
I turned to look but it was gone.
I cannot put my finger on it now.
The child is grown, the dream is gone.
I have become comfortably numb
Hotel California
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
کمتر کسی هست که این آهنگ و یا حداقل اسمشو نشنیده باشه.آهنگی از دهه هفتاد از گروه مشهور امریکایی Eagles. فقط میشه گفت آهنگ فوق العاده ایست.شعری پر معنی ساخته دان هنلی و گلن فری Don Henly & Glen Frey و آهنگی از دو گیتاریست گروه دان فلدر و جو والش Don Felder & Joe Walsh .نسخه اصلی این آهنگ به سبک راک است ولی اجرای متفاوتش در کنسرت 1994 فوق العاده شنیدنی بود...

متن این آهنگ جهانی را در زیر می بینید:
Hotel California
The Eagles
On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here
Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

خاطرات یک سرباز(داستان)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
یکشنبه 17 ژوئن
ما برای نجات دیپلماتهای ربوده شده به افریقا فرستاده شدیم.ما چند وقتی است که در نزدیکی اردوگاه تروریستها اردو زدیم و آنها را تحت نظر داریم.این پنجمین روزیه که زیر آسمون می خوابیم.فردا قراره به اونا حمله کنیم.افراد خسته اند و لی با فرمانده ای که داریم روحیه همه خوبه.من به شدت اونو ستایش می کنم.اون قهرمان منه،قوی و باشکوه که هرگز خسته نمی شود.اون هرگز در هدف خودش و کشورش تردید نمی کنه،صلح و آزادی و برابری.من دوست دارم مثل اون باشم،قوی و نترس.اما مدتی که افکار خطرناک توی بعضی از ما نفوذ کرده و حتی یکی از بهترین دوستام لوک هم از اونا حرف می زنه.دیگه اونو نمی شناسم.اون سرشار از تردید شده و شبها هم کابوس می بینه.عقاید بدی که دشمن منتشر کرده اونو هم نثل خیلیا نسبت به کشورش بدگمان کرده.با یک این فکرا رو از سرش بیرون بیارم.حالا وقت استراحته و باید به فردا فکر کنم.فردا روز بزرگیه.به امید موفقیت.
دوشنبه 18 ژوئن
صبح زود حمله کردیم.دشمن قافلگیر شد.حدس می زدیم گروگانها توی ساختمانی در جناح چپ مخفیگاه که ساختمان بزرگ آجر قرمزی بود،نگهداری می شوند.ما هم حمله مون رو روی اون جا متمرکز کردیم.اوضاع خوب به نظر می رسید و ما تلفات کمی داشتیم.دستور داده بودن که هرکیو دیدم نفله کنیم.یکدفعه اوضاع بهم ریخت از هر سو زیر آتش قرار گرفتیم.فهمیدیم گول خوردیم و گروگانها به ساختمانی در طرف دیگر اردوگاه منتقل شدن.ما هم به اون طرف حمله می کنیم ولی تلفات زیادی دادیم.اونا همچنان مقاوت می کنند.من و لوک کنار فرمانده موندیم اون مثل یه صخره مقاومه و مارو پیش می بره.یکدفعه رگباری از گلوله ها بر سرمون فرود میاد.یه تیربارچی روی ساختمونه که مارو هدف گرفته.ناگهان فرمانده افتاد.از سینش خون فوران می کنه.من کنارش زانو زدم و سرشو تو دامن گرفتم.هنوز زندس و به من نگاه می کنه.آخرین کلماتش قبل مرگ این بود که مأموریت رو تموم کن.گلوله ای کنار پام منو به خودم میاره.باقیمونده گروه رو به سمت ساختمان رهبری می کنم.می خوام گریه کنم اما یه سرباز نباید گریه کنه.پایان یک اسطوره.من با بقیه راهمون رو به سوی ساختمون باز می کنیم.همه رو می کشیم و به ساختمون می رسیم اما همه گروگانها مردن.یکیشون که در شرف مرگ منو صدا میزنه.به سمتش میرم و سرش رو تو بغل می گیرم.از زیر لباسش دیسکتی رو در میاره و بهم میده.لوک با نگرانی به ما نگاه میکنه.مرد میگه:اونا بهمون دروغ گفتن.دولتمون بهمون خیانت کرد.این دیسکت همه چیزو فاش می کنه.اونو منتشر کن.به همه بگو.مارو از شر این دولت رها کن.دیپلمات چشماشو بست و مرد.لوک به من نگاه میکنه.سرم بشدت درد گرفته.همه آرمانهام و تفکراتم داغون شده.یعنی همش پوچ بود.ما جونمون رو برای هیچ از دست دادیم.نه من قبول ندارم.من نمی پذیرم باید همه چیزو درست کنم.باید دیسکت را نابود کنم.لوک هم مثل اینکه افکار منو فهمیده می خواد جلومو بگیره.باهم درگیر میشیم.اما من فرزترم و اونو می کشم.حس بزرگی می کنم مثل سزار در هنگام فتح مصر.دیسکت رو می شکنم.من باید از آرمانهای کشورم دفاع کنم.می خواهم مثل فرمانده ام باشد.
چند روز بعد
امروز از دست رئیس جمهور مدال افتخار گرفتم.کاخ سفید خیلی بزرگه مثل سنای روم.منم مثل سزار به اونا نگاه می کنم.من باید سزار بشم و کشورم رو به اوج افتخار برسونم.این پله لوله.مدال روی سینه ام مثل خورشید در آسمان می درخشد.من پرواز می کنم به سوی جایی که حق من است.
بخسی از خاطرات یک رئیس جمهور
به نام خاتمی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
خاتمی کنار کشید اما قهرمانانه هم چون دلاوری که می داند پیروز است اما به خاطر دیگران و خود فداکاری می کند.او نمی خواست مقابل میرحسین بایستد چون او یک دوست بود و بیشتر مردی بود که او را تحسین می کرد پس با این کناره گیری مصلحت بزرگی را محقق نمود تا دغلکاران و مردانی که اخلاق برایشان وسیله ای برای قدرت طلبی است به یاد آورند که سیاست بی اخلاق یعنی مرگ .
ستاره شانس اسلوین
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
آدم وقتی این فیلم شماره شانش اسلوین را می بیند یاد خیلی از فیلمهای ماندگار تاریخ سینما می افتد.فیلم فیلمنامه محکمی دارد و بازیهای آن فوق العاده است.پایان فیلم به شدت غافلگیر کننده از آب درامد.ساخت فیلم که شکسته و بازگشتی است ما را به این نتیجه می رساند که فیلمساز هم به سبک تازه ای که چند سالی است راه افتاده بسیار مسلط است.فیلم یاداور بسیاری از فیلمهای سالهای اخیر مثل حس ششم،تصادف،21 گرم و ممنتو است.فیلم آنقر خوب هست که ما اونو با حس ششم در یک سطح قرار بدهیم.فیلم شش تا بازیگر خوب دارد که چهارتاشان یعنی جاش هارتنت،بروس ویلیس،مورگان فریمن و بن کینگزلی فوق العاده اند.بازی بروس ویلیس به شدت شبیه بازیش در فیلم شغال است.اما ستاره فیلم بیشک هارتنت است.او با بازی زیبایش بارها مرا یاد وسترن اسپاگتی های لئونه و بازیهای بینظیر ایستوود می اندازد.او همه را به بازی می گیرد حتی تماشاگران را و آنها را با یک پایان فوق العاده میخکوب می کند.به همه دیدن این فیلم را توصیه می کنم.
آن سوی جهنم
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
فیلم از جهنم تجسم یک فیلم تمام عیار است.جانی دپ هرگز به قدرتمندی این فیلم در هیچ فیلمی ظاهر نشده است.فیلم در قالب یک پرونده جنایی مسائل بزرگتری را طرح می کند.دنیایی تلخ،گزنده،دهشتناک و ستمکار که در آن حتی یک ارزن احساسات بشری یافت نمی شود.مردان و زنانی که از اخلاق و انسانیت می گویند در واقع دراکولاهایی در لباس اشرافند.بی جهت نیست که باید انسانیت و احساسات را در میان یک معتاد دلشکسته و یک زن هرزه بقول آن جامعه یافت.فضای فیلم به شدت به آثار شکسپیر،دیکنز و فیلمهای تیم برتن شبیه است.در یک دنیای نمایشی واقعیت تلختر از هر چیز است.اشرافیت فساد عمیق خود را در لفافه نمایشها و آیینی خرافی،وحشی و ددمنشانه پیچیده و می خواهد آخرین نشانه های هویدای فساد خود را در بطن تاریخ دفن کند.فیلم به زیبایی دنیای بیرحم این آدمیان را تصویر می کند.شیطان به شاهرگ جامعه زده است و آن را آلوده کرده است.
در این فیلم به خوبی ماهیت پلید جامعه ای که برای آزادی زاده شد اما در بند فساد و ثروت به قهقرا رفت و نابود شد تا از خاکستر آن شیطان برخیزد.جامعه ای که به زور ثروت و مقام خود انسانها را در بند خود اسیر کرده تا خود را در این جهنم خوش آب و رنگ نگه دارد.بریتانیای ویکتوریایی هر چند انگلستان را به اوج و دنیایی که در آن خورشید غروب نمی کند برد اما به واقع اوج ستمکاری این نظام بر مردم خود و ممالک مستعمراتی بود.فقر،گرسنگی و بیرحمی در این دوره زیر لایه متفرعن و اشرافی سلطنت رشد کرده و همه را به پرتگاه سقوط کشاند.ایرلند،هندوستان،چین،افغانستان،فلسطین وایران هنوز طعم تلخ سیاستهای استکباری این دوره تاریخی را حس می کنند.سیاهی که عمق جان سیاستمداران و صدر جامعه انگلیس را گرفت تا جهانی سیاه همچون این فیلم را حاکم کند.
بازی های این فیلم بالای استانداردهای جهانی بود.جانی دپ اوجی را تجربه کرد که بی شک اگر فیلم موضوعی انقدر چالش برانگیز چون جامعه ماسونی را دستمایه نداشت مستحق اسکار بود.هیدر گراهام یک بازی دیکنزی فوق العاده ارائه داد.یان هلم در نمایش یک شیطان مجسم بسیار موفق بود.فیلم کیفیتی برتنی داشت که بی شک آن را متمایز می سازد.اما شاید طراحی صحنه و جلوه های صوتی و تصویری خاص به خوبی لندنی سیاه و فلاکت زده و ترسناک را در پایان عصر ویکتوریایی به تصویر می کشد.
فیلم بی شک یک شاهکار اساسی است و دپ عنصر اصلی آن می باشد.
والسلام
سال انتخابات
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سال آینده سال مهمی در حرکت سیاسی و اقتصادی کشور ایران است.سالی که با انتخابات ریاست جمهوری سکان مهمترین نهاد این کشور برای چهار سال به دست یک شخص سپرده خواهد شد.اما چرا این بار موضوع بسیار مهم است زیرا جهان به آستانه یک بحران بزرگ رسیده است که بی توجهی و تعلل در برنامه ریزی و عملکرد برای آن زیانهای جبران ناپذیری را به کشور و آینده آن وارد می سازد.نکته مهم این است که این انتخابات بیشتر از هر زمانی در تاریخ انتخابهای ما اقتصادی است و نه سیاسی.ایران در مقابل انتخابی ایستاده که باید با آن مشخص کند آیا به کشورهای پیشرو جهان می پیوندد و یا در همان رده در حال توسعه های پشت سر باقی می ماند.اگر ما درست تصمیم نگیریم شاید برای بیست تا چهل سال از قافله توسعه عقب بیفتیم و یک یا دو نسل جامعه ما به یأس و سرخوردگی دچار شوند.
سیاست های دول سازندگی و اصلاحات هر چند نقص های آشکاری داشت اما توانست کشور را از حالت جنگ زده ویران به کشور با قابلیت های بالقوه بالا برای پیشرفت و توسعه برساند و آن را برای ورود به دوره جدیدی در اقتصاد و صنعت یعنی توسعه کیفی وارد سازد اما با روی کار آمدن دولت نهم نه قابلیت های بالقوه بالفعل نشد بلکه شاهد سقوط بیش از پیش استانداردهای اقتصادی و صنعتی و حتی معیشتی مردم در همه زمینه ها بودیم.چرا با وجود تأکید دولت بر عدالت محوری و مردمی بودن همه چیز دگرگونه به نظر می رسد.شاید باید آن را در نگاه فردگرایانه و ابزاری دولت برای نیل به قدرت و نفی هر گروه مخالف و منتقد به بهانه دشمنی با دولت جستجو کرد. دولت اقتصاد را به ابزاری برای پروپاگاندای سیاسی و قدرت طلبی صرف تبدیل کرده و همچون بچه ای که برای رسیدن به یک درک مناسب به آزمون و خطا روی می آورد و از مدرسه و درس فراری است تبدیل شده است.این نشان می دهد که استبداد رأی و دیکتاتوری نظری دولت نه تنها باعث پیشرفت کارها نشد بلکه به نابودی آنچه کاشته بودیم انجامید.این امر مشخص می سازد که رأی دوباره به این دولت یک اشتباه استراتژیک و خطرناک در دنیای متلاطم امروزاست.ما امروز به رئیس جمهوری نیاز داریم که بتواند با اتخاذ سیاست های کارآمد ضمن کاهش هزینه عمومی سرمایه های ملی در منابع مصرفی و نه سرمایه ای بتواند نیروی انسانی عظیمی که پشت در مانده اند و بیکاری آنها ضربه جبران ناپذیری به آینده اجتماعی و سیاسی کشور می زند بکار گرفته و چرخ تولید داخلی را از خطر توقف کامل به علت واردات غیر اصولی عدم تطابق با نیاز جامعه و سیستمهای قدیمی و نا کارآمد نجات دهد.سیاسی بازی در اقتصاد و تبدیل آن به ابزاری برای قدرت طلبی سم بزرگ جامعه ماست.دولت در این دوران بحرانی باید به نیروی جوان و پرشور دانشگاهی ما که به تازگی به سطح جامعه آمده اعتماد کند و آنها را به جای تفکرات قدیمی و یا مدیران سیاستبازی که به جای تفکر اقتصادی سیاسیند قرار دهد.چیزی که ما احتیاج داریم یک رئیس جمهور عاقل و کمتر احساساتی است که با منطق با مسائل برخورد کند نه با نظرات شخصی و جناهی خود.
اما از این میان چه کسانی مناسبترند.به واقع همه کاندیداها قوت و ضعفهای بعضا مهمی دارند اما آنچه مهم است مصالح ملی و اقتصادی اوست و نه نظرگاه سیاسیش.خاتمی،میر حسین موسوی و قالیباف به نظر من بهترین شخصیت ها برای آینده ما هستند.
سید محمد خاتمی شاید مهمترین رقیب رئیس جمهور فعلی است.او که سابقه هشت ساله در همین مقام دارد با تجربه ای گران به این دوره گام نهاده است.به واقع او با کناره گیری از عناصر جنجالی اصلاحات و جمعآوری تعدادی از نیروهای میانه رو تر و متخصص تر دوباره راه در گامی دیگر گذارده است.او موفق شد با ایجاد نوعی مصلحت منطقی در انتخابات گذشته مجلس دوباره گفتمان اصلاحات خود را بازیابی کند و از جنجال های حاشیه ای دوری نماید.هر چند او همچنان زیر هجمه سنگین جناح اکثریت است و مرتب مورد خطاب و عقاب و تهدید آنها قرار دارد اما هرگز زبان منطقی ،شیرین ،فصیح و منتقدانه خود را از دست نداده و نمی دهد.عملکرد اقتصادی او شاید خیلی آرمانی نبود اما حداقل توانست کشور را در زیر فشار سقوط قیمتهای نفت و بحرا مالی اواخر قرن گذشته به خوبی اداره و به وضعی متعادل برساند.سیاست خارجی تعامل گرای او ایران را به کشوری فعال در صحنه سیاسی جهان و حتی اقتصاد منطقه ای که کاملا زیر نفوذ ترکیه و چین بود رساند.اما جنجال های سیاسی مخالفانش و بی تدبیری تعدادی از تندروان اصلاحات باعث شد مردم کمی نست به او بی میل شوند و خدماتش را کم ارزش کنند.اما در خدمت خاتمی همین بس که به نظام بسته مدیریتی کشور نفسی جدید دمید که باعث تحرکی نسبی در آن شد و با باز کردن فضای سیاسی به مردم امکان نقادی داد حتی اگر علیه خودش به کار می رفت.خاتمی مردی بود که از سوی دوست و دشمن انچنان که باید درک نشد و مظلوم واقع گشت.
میر حسین موسوی بی شک تنها کسی است که دوست و دشمن او را مدیر کاربلد و استثنایی در مدریت کشور می دانند.او ایران فقیر و بحران زده را در ابتدای جنگ تحویل گرفت و با سیاست خاصش توانست در مقابل عراق تا دندان مسلح و مورد حمایت جهانی در مقابل تحریم همه جانبه ما هشت سال ایران را مقاوم و پایدار نگه دارد.او مرد روزهای بحرانی است و مدیری برجسته اما تنها اشکال کارش این است که او به روشی معتقد است که رهروهای بسیار کمی دارد.او باید بداند در صورت رسیدن به این کرسی باید بتواند یک دولت همراه و معتقد به راهش تشکیل دهد اما تعداد موافقان روش اقتصادی او به اندازه یک کابینه نیست.او حتی در دوره نخست وزیری هم مخالفان جدی داشت و فقط حمایت امام خمینی او را بر سر کار باقی گذاشت.او برای عملی کردن خواستهایش حتی از خاتمی بیشتر مشکل دارد.او مناسب تر است با عنوانی چون معاونت یا وزارت به سراغ تحقق برنامه هایش باشد.
محمد باقر قالیباف امید و آینده جناح اصول گراست.مدیری فن مدار و موفق که سابقه موفقش در پلیس و شهرداری تهران از او یه شخصیت محبوب ساخته است. او که گفتمانی متفاوت با کلیه کاندیداهای اصولگرا دارد در دور گذشته با وجود تازه وارد بودن و عدم داشتن هیچ مسئولیت اجرایی اما با این وجود با بیش از چها ملیون رأی چهره ای آینده دار از خود ارائه داد.حال بعد از تجربه بسیار موفق در شهرداری تهران می رود تا به یک مدیر برجسته حتی در سطح جهانی بدل شود.اما شاید جوانی و عدم شناخت چندان جامعه بخصوص جوانان از او برای این دوره او را کم امیدتر نشان دهد اما مطمئنا در دور یازدهم او شانس اصلی پیروزی در انتخابات خواهد بود.
به نظر میرسد که جناح اصول گرا با وجود حمایت ضمنی از احمدی نژاد با دو یا سه کاندیدا وارد شود و در طرف اصلاح طلب میر حسین به نفع خاتمی وارد نشود و رقابت اصلی بین احمدی نژاد و خاتمی خواهد بود.
انتخاب خوبی داشته باشید.
والسلام
شاهکارهای ندیده شده تاریخ سینما
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
به نام عشق
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
ملكه اليزابت نوشته مصطفی مستور
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)