تبليغاتX
:: وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86 ::

  

وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86

 

                 وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه  

اعلانات
آرشيو موضوعات
پيوند هاي روزانه
پيوند هاي وبلاگ
آرشیو مسابقات

درخواست گل آقا در پاسخ به دختر یک زندانی سیاسی

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


درخواست گل آقا در سال 1380 برای پاسخگویی به دختر 17 ساله سیامک پورزند که پدرش 40 روز بی خبر در بازداشت بود:

SABERIsabuki897456b.jpgافشين سبوكي، هفته نامه گل آقا پياپي565 سال1383
يك تقاضا
...ديشب دوست جواني تلفن زد و به شتاب جمله اي گفت و بي‌آن كه منتظر بماند تا جواب سلامش را بدهم، چه رسد به اينكه فرصت كنم چيزي از او بپرسم، گوشي را گذاشت: «سلام، اگر راديو دم دست است، بي.بي.سي را بگير! خداحافظ...». در سال 1363 يك دستگاه راديو از فروشگاهي در مدينه خريده‌ام كه به اندازه كف دست يك انسان ريز نقش (باريكتر از يك مرد متوسط القامه) است. نزديك به يك دقيقه طول كشيد تا ايستگاه راديو B.B.C را يافتم. پارازيت نداشت و صدا به وضوح شنيده مي‌شد. گوينده از دختر جواني كه از نيمه تا انتهاي حرفهايش فهميدم 17 ساله است، با تسلط سؤال مي‌كرد و آن جوان هم با همه كم سن و سالي، در چنبره هيچ سؤالي كه هر كدام به وضوح نشان مي‌داد هدفي در پشت آن نهفته است، گرفتار نشد و با سادگي و صفايي كه ويژه جوانان و نوجوانان است، مسلط‌تر از گوينده راديو جوابش را داد و چنان حرف دل خودش را زد كه نتوانستم حرفهايش را تا آخر نشنوم. اعتراف مي‌‌كنم و پيش از اين هم يك بار نوشته‌ام كه شنيدن صداي هر كس كه مقام و موقعيتي در ايران دارد از بخش فارسي يك راديو بيگانه، برايم ناخوشايند است، هر چند به ضرورت حرفه‌اي كه دارم، و در موقعيتيهايي كه پيش مي‌آيد، صداشان را از اين طريق شنيده‌ام و باز هم در فرصت‌هايي خواهم شنيد. نمونه‌اش صداي همين نوجوان هموطن كه تلفن دوست جواني مراوادار به شنيدن آن كرد. سخنان آن دختر جوان را به شيوه نقل به مضمون، مي‌نويسم. از مجموع آن قسمت از حرفهايش كه توانستم بشنوم و فقط چند دقيقه طول كشيد، فهميدم كه: «دختر سيامك پور زند است، نامه‌اي به رئيس جمهور نوشته است، پدرش هفتاد سال سن دارد.» با اينكه اسم سيامك پور زند را و بيش از اسم او اسم خانم «مهرانگيز كار» را شنيده بودم، براي اولين بار از همين مصاحبه دخترشان فهميدم كه اين دو، زن و شوهرند. فرزند جوان ما به B.B.C مي‌گفت: «حتي اگر از خارج اقدامي بكنند، من مال همين كشورم و پارسال براي اولين بار توانسته‌ام رأي بدهم و دلم مي‌خواهد مقامات كشور خودم به من بگويند كه پدر هفتاد ساله‌ام از چهل روز پيش تاكنون كجاست و اجازه بدهند من فقط صدای نفس پدرم را بشنوم تا بدانم آیا هنوز زنده است؟ اجازه بدهند فقط در حد یک سلام صدایش را  بشنوم و اگر گناه و اتهامي دارد، ما را از آن مطلع كنند و...»
در آن چند دقيقه، چند بار ترسيدم كه تسلط گوينده B.B.C احساسات اين جوان 17 ساله را تحريك كند تا از دهان او همان حرفهايي بيرون بيايد كه گوينده مي‌خواست. اما او در آن بخش از حرفهايش كه من شنيدم، نشان داد كه با صفا و صميميت به كشورش مي‌انديشد، از مسؤولان كشورش توقع دارد، و با همه اعتمادي كه هر فرزند به پدرش دارد و با 17 سال سن كه قطعاً نمي‌تواند با تجربه‌اي دراز مدت همراه باشد، پدرش را (حتی پدرش را) از پیش نه محکوم می کند نه تبرئه. فقط به مسوولان کشورش-وطنش- می گوید که چهل روز است از پدرش خبر ندارد و می خواهد که از وضعیت او باخبر شود ... همین.
همه می دانند که صاحب این قلم به هیچ گروه سیاسی وابسته نیست. و آن قدر صراحت دارد که اگر بگوید در تمام عمرش حتی یک بار خانم مهرانگیز کار را ندیده است و از گذشته و حال آقای سیامک پورزند خبر ندارد، راست گفته است. لذا بدون هیچ انگیزه سیاسی و با احتراز از هر گونه اظهار نظر در مسائل قضایی، فقط به سابقه عمری که در معلمی گذرانده و صرف جوانان کرده ام، از همه مسوولانی که می توانند پاسخی به این دختر جوان بدهند (وبه احتمال زیاد از سوابق خدمات فرهنگی ام در این ربع قرن اخیر نیز مطلعند) با صمیمیتی برادرانه تمنا می کنم دل این فرزند 17 ساله را نشکنند، و اگر راست می گوید که چهل روز را به انتظار گذرانده است، به او با مهربانی پاسخ دهند. هیچ لزومی ندارد صاحب این قلم را که به شنیدن صدای این نوجوان ایرانی، شبی تلخ و پر اندوه را سپری کرده است مطلع کنند. من به تکلیفی که احساس کردم مرضی خداست این چند سطر را نوشتم و مثل همه نوشته هایم با هدف خدمت به جمهوری اسلامی ایران نوشتم.

روزنامه اطلاعات
1380/10/8

گل آقا

تاريخ : شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸
لينک ثابت | نوشته شده در  88/06/08ساعت   0                                                                                  

ملكه اليزابت نوشته مصطفی مستور

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


1

همه اش تقصير اسي بود. لعنت به اسي. لعنت به خودش و اون بازي مسخره اش. خبر مرگ اش يعني بازي جديدي آورده بود. گفت چيزهايي از راديو شنيده و بازي را از روي اون چيزها خودش اختراع كرده. طوري مي گفت "اختراع" انگار بيوك جي.اس.ايكس اختراع كرده بود.

اسي گفت: "خيلي كيف مي ده." گفت: "سر پول بازي مي كنيم. هرچي باشه از درخت بالا رفتن و تيله بازي و دنبال گربه ها افتادن كه بهتره."

عيدي گفت: "م م من نيستم. م من پو پول ندارم. گفت: اَ اَ اَ اگه پول داشتم سري س س س سه تايي سبز آپولو سييييزده رو از داود مي خريدم. ش ش شايد هم ت ت تمبر تكي تاج محل رو."

زير درخت كُناري، لب رودخانه نشسته بوديم. هوا شرجي بود و عيدي خيس عرق شده بود. بس كه چاق بود لا مسب. پيراهن هاي باباش را مي پوشيد. به خاطر هيكل گنده اش.

اسي گفت: "پول زيادي نمي خواد بدي خره. اما اگه بردي، اگه تا آخرش رفتي، كلي كاسب مي شي. مي توني صدتا تمبر بخري. مي توني همه ي تمبرهاي داود رو با آلبوم ش بخري. شير فهم شد؟"

رسول گفت: "من هستم،" گفت: "مي خوام با پول اش مجله ي خارجي بخرم."

عاشق عكس هنرپيشه هاي خارجي بود، رسول. مخصوصاً همفري بوگارت و سوفيالورن و گاري كوپر. توي كوچه ي ما فقط رسول اين ها تلويزيون داشتند. هنرپيشه ها را از توي تلويزيون مي شناخت. حتي يك بار هم سينما نرفته بود. يعني پول اش را نداشت كه برود اما گاهي شب ها با هم مي رفتيم خرابه ي پشت سالن تابستاني سينما مولن روژ و چندتا سنگ زير پامان مي گذاشتيم و از روي ديوار فيلم تماشا مي كرديم. خيلي كيف داشت. عكس ها را از كريم درازه كه توي سينما مولن روژ كنترل چي بود، مي خريد. عصرها مي رفت جلو سينما مولن روژ و طوري زل مي زد به عكس ها انگار عكس هاي اپل و فيات و ب.ام.و را توي ويترين سينما گذاشته بودند.

گفتم: "حالا بازي چي هست؟ "

اسي گفت: "سخت نيست." گفت ديشب با قصه ي شب راديو به فكر اين بازي افتاده. گفت توي قصه ي شبِ راديو، پيرمردِ تنهايي براي عوض كردن زندگي اش ـ كه خيال مي كرد تكراري شده ـ شروع مي كند به عوض كردن اسم چيزها. مثلا اسم صندلي اش را مي گذارد ساعت. اسم ساعت ديواري اش را مي گذارد چاقو. اسم آينه را مي گذارد روزنامه. اسم تخت خواب اش را مي گذارد اجاق. خلاصه اسم همه ي چيزها رو عوض مي كند. گفت پيرمرد براي اين كه اسم ها فراموش اش نشوند آن ها را نوشته بود روي يك برگ كاغذ.

بعد اسي ساكت شد و با راديوش ور رفت. دنبال موج تازه اي مي گشت. هميشه راديو گوش مي داد، اسي. يعني هميشه راديوش روشن بود اما بيش تر وقت ها گوش نمي داد. راديو توشيباي كوچولويي داشت كه پدرش از كويت براش آورده بود. پدرش كارگر لنج بود. راديو هميشه توي جيب اش بود. حتي وقتي مي رفت مبال. شب ها به اخبار فارسي و عربي و فرانسوي و انگليسي و تصنيف هاي تركي و هندي و عربي و به هر موجي كه صداي كسي از توش در مي آمد گوش مي داد. آن قدر گوش مي داد تا خواب اش مي برد.

رسول گفت: "آخرش چي شد؟ پيرمرده چي شد؟ "

اسي تصنيف عربي شادي را كه پيدا كرد نيش اش باز شد. راديو را گذاشت بيخ گوش اش و سرش را با آهنگ تكان داد.

رسول باز پرسيد: "نگفتي، بالاخره پيرمرده چي شد؟"

اسي گفت: "نمي دونم. آخر قصه خوابم برد."

2

عيدي گفت: "ف ف فقط يه دفعه. اَ اَ اَ اگه بردم بازم هستم اَ اَ اما اگه باختم نيستم."

گفتم : "من هم هستم."

به خاطر عكس ماشين ها بود. عكس ها را از قماره ي پرويز كچل كه جلو سينما مولن روژ بود مي خريدم. عكس هاي سياه و سفيد شش در چهار، يك ريال. رنگي، سه ريال. نه در دوازده، پنج ريال. سيزده در هجده، دوازده ريال. شانزده در بيست و يك هفده ريال. اگر برنده مي شدم مي توانستم پنجاه تا، يا شايد هم صدتا، عكس بخرم.

زير چراغ برق كوچه نشسته بوديم. پشه ها توي سر و سينه مان وول مي خوردند و نيش مان مي زدند. اسي زير لب فحشي داد به پشه ها و گفت: "هر روز صبح نفري يك تومان پول مي ذاريم. هركي تا آخر رفت، يعني هركي از كله ي سحر تا آخر شب اشتباه نكرد و برنده شد پول ها رو ور مي داره. . ."

رسول گفت: "يعني همه ي چهار تومان رو؟ "

اسي گفت: "همه ي چهار تومان رو. اما اگه دو نفر برنده شدند پول ها رو نصف مي كنند. اگه سه نفر برنده شدند پول ها تقسيم به سه مي شه. اگه همه برنده شديم يا همه باختيم، پول ها مي مونه براي روز بعد. هيچ كس چيزي برنمي داره. شير فهم شد؟"

اسي كف دست هاش را توي هوا محكم به هم زد و زير لب گفت: "پدر سگ!" دست هاش را كه باز كرد لاشه ي پشه اي افتاد روي زمين.

گفتم: "حالا بايد چي كار كنيم؟"

اسي گفت: "هيچي، اسم چيز ها رو عوض مي كنيم. هر شب چهارتا اسم. هركس اسم يه چيز رو بايد عوض كنه. شير فهم شد؟"

رسول گفت: "خر كه نيستيم، فهميديم چي گفتي." بريده ي روزنامه اي را از توي جيب اش بيرون آورد و تاي آن را باز كرد.

عيدي با دستمال عرق سينه اش را گرفت و گفت: "ز ز زكّي، يعني پو پو پول توجيبي پ پ پنج روز م م ماليده."

اسي راديوش را گذاشت توي جيب پيراهن اش و دست اش را دراز كرد. كف دست اش بالا بود.

رسول بريده ي روزنامه را كه عكس مارلون براندو توي آن چاپ شده بود گذاشت توي جيب اش و دست اش را گذاشت توي دست اسي. من هم دست ام را گذاشتم روي دست رسول. عيدي به ته كوچه نگاه كرد و بعد به لامپ تير چراغ برق كه حشره ها توي نور آن وول مي خوردند. شك داشت انگار. آخرسر دست اش را گذاشت روي دست من و گفت: "ل ل لعنت بر شِ شِ شيطون، م م من هم هستم."

اسي گفت: "بازي بايد فقط بين خومون باشه، شير فهم شد؟ خوب، از چي شروع كنيم؟"

رسول گفت: "از راديوي خودت"

اسي گفت: "اسم ش رو چي بذاريم؟"

عيدي گفت: "آ آ آپولو سيزده."

اسي با اخم به او نگاه كرد و بعد با صداي بلند اعلام كرد: "از حالا به بعد راديو مي شه آپولو سيزده."

من گفتم: "اسي تو هم براي تمبرهاي عيدي اسم بذار."

اسي نيش اش باز شد و گفت: "چي بذارم؟"

رسول به حشره اي كه جلو چشم هاش بال بال مي زد نگاه كرد و گفت: "بذار سوفيالورن."

اسي انگشتان دست اش را مثل بلندگويي گرد كرد و گذاشت جلو دهان اش. باز صداش را بلند كرد. انگار داشت تعويض بازيكن هاي فوتبال را توي بلندگوي ورزشگاه امجديه اعلام مي كرد: "تمبر از زمين خارج و به جاي ايشون سوفيالورن وارد مي شوند."

عيدي گوش هاش سرخ شدند. به من نگاه كرد و گفت: "بَ بَ براي ماشين هم اِ اِاسم بذارين."

اسي گفت: "ام كلثوم."

گفتم: "اين ديگه چه اسميه؟"

اسي گفت: "بهترين خواننده ي مصريه خره. خيلي هم دلت بخواد." بعد دست هاش را جلو دهان اش گذاشت و صداش را نازك كرد. دوباره ادا درآورد. "ماشين از زمين خارج و به جاي ايشون ام كلثوم با شماره يك وارد زمين شد."

گفتم: "حالا نوبت منه." و زير چشمي به رسول نگاه كردم. "به جاي فيلم مي ذاريم كاديلاك."

رسول گفت: " كاديلاك؟"

گفتم: "تا حالا سوارشون نشده اي و گمون م تا آخر عمرت هم سوارشون نشي."

رسول گفت: "تو چي؟ تو سوار شده اي؟"

گفتم: "نه، اما يكي از اون ها رو توي خيابون لشكر ديده م."

3

روز اول كسي نباخت اما شب اش زير چراغ برق چهار اسم ديگر را عوض كرديم و نفري يك تومن ديگر گذاشتيم توي جعبه اي كه پيش اسي بود. اسي اسم كوچه را عوض كرد با راديو. رسول گفت به جاي رودخانه مي گذاريم سينما مولن روژ . عيدي اسم دوچرخه را گذاشت برج ايفل كه توي يكي از تمبرهاش آن را ديده بود. من هم اسم تيله را عوض كردم با جگوار ايكس كه كه خيلي دوست اش داشتم. تا دويست كيلومتر سرعت مي رفت. عكس اش را توي مجله اي ديده بودم و آن را چسبانده بودم روي كتاب فارسي ام.

روز دوم من و رسول باختيم و پول ها را اسي و عيدي برداشتند. روز سوم همه باختيم. روز چهارم من و رسول قلك هامان را شكستيم تا بتوانيم مسابقه را ادامه بدهيم. اسم ها تندتند عوض مي شدند و حفظ كردن شان سخت تر مي شد. عيدي آن ها را روي تكه كاغذي مي نوشت و كاغذ را گذاشته بود توي جيب پيراهن اش. يعني توي جيب پيراهن گشاد پدرش كه تازه به او داده بود.

روز شد، تاج محل. به خاطر تمبر داود كه عيدي دوست اش داشت. شب، رومينا پاور ـ خواننده ي ايتاليايي ـ كه فقط اسي او را مي شناخت. يعني صداش را از راديوي توشيباش شنيده بود. سينما، گاري كوپر. رسول گفت: " تلويزيون؟" من گفتم: "مرسدس بنز."

دو هفته بعد پدر عيدي مرا توي كوچه ديد و گوش ام را گرفت. آن قدر محكم كشيد كه من از درد روي نوك انگشتان پاهام ايستادم. و گفتم: "آ آ آ خ!"

گفت: "بزمجه، اگه اين بازي مسخره رو تموم نكنيد گوش ت رو مي بُرم. شير فهم شد؟"

سرم را تكان دادم و باز گوش ام درد گرفت.

گفت: "به اون رفيق هاي عوضي ت هم بگو. شير فهم شد؟"

ديگر سرم را تكان ندادم. گفتم: "مي گم، مي گم آقا."

شب اسم پدر عيدي را گذاشتم فولكس واگن 1200 كه زشت ترين ماشيني بود كه توي همه ي عمرم ديده بودم. اسي اسم مدرسه را گذاشت الويس پريسلي. اسم يك خواننده ي آمريكايي كه صداش را از راديو بي بي سي شنيده بود و مي گفت از صداش خوش اش آمده. اسم گربه را رسول گذاشت عشق در بعد از ظهر. گفت اسم فيلمي است با شركت گاري كوپر. عيدي هم اسم پول را گذاشت ناپلئون. لابد عكس اش را توي يكي از تمبرها ديده بود. خودش اما حرفي نزد. دمغ بود انگار.

4

بعد عيدي عاشق شد. نمي دانم چه طوري اما گفت عاشق دختري به اسم زيور شده. گفت زيور اين ها تازه به اين محل آمده اند و همسايه ي ديوار به ديوار داود اين ها شده اند. خانه ي داود اين ها سه كوچه پايين تر بود. چسبيده به سيل بند خاكي كه جلو رودخانه كشيده بودند. داشتيم آلبوم تمبر او را ورق مي زديم كه گفت عاشق زيور شده. رسيده بوديم به صفحه ي ملكه اليزابت كه عيدي يك بلوكِ تمبرش را داشت. يعني چهار تا سري شش تايي به هم چسبيده. هرسري به يك رنگ. آبي، زرد، نارنجي، سبز. بلوك اليزابت توي آلبوم عيدي يك صفحه ي تمام جا گرفته بود. اين تنها بلوكي بود كه عيدي داشت. بقيه ي تمبرهاش هيچ ارزشي نداشتند. يعني يا بلوك ها ناقص بودند ـ مثل بلوك مجسمه ي ابوالهول كه سري قهوه اي اش كم بود ـ يا تمبرها مُهر خورده بودند و يا دندانه هاشان كنده بود. عيدي مي گفت داود حاضر است بلوك چهارتايي تاج محل و يك سري كليساي جامع مهر نخورده و بيست تومان پول بدهد و در عوض بلوك ملكه اليزابت را بگيرد.

عيدي گفت: "مي مي خواي بِ بِ بيني ش؟"

گفتم: "كي رو؟"

گفت: "ز ز ز زيور رو ديگه خ خ خره؟"

گفتم: "كجا ديدي ش ناقلا؟"

گفت: "با بُ بُرج ايفل رَرَرَفته بودم كنار س سينما مولن روژ. مي خواستم ت تو سينما مولن روژ ششنا كنم ك كه دي ديدم ش. عينهو م م م ماه. با بَ بَ برادرش اُ ووومده بود ت تماشاي سينما مولن روژ. زيور ده سال داشت. شايد هم يازده سال. يعني دو سال از عيدي كوچك تر. شايد هم سه سال. از اين كه عيدي با آن هيكل اش عاشق شده بود خنده ام گرفت.

گفت: "كُ كجاش خ خنده داره؟"

چيزي نگفتم و زل زدم به ملكه اليزابت، كه با آن كلاه سفيد خوشگل اش هرچند عين عروس ها شده بود اما انگار مي خواست گريه كند.

5

آن قدر اسم عوض كرده بوديم كه حساب اش پاك از دست مان در رفته بود. براي هر چيز كه مي ديديم يا نمي ديديم اسم مي گذاشتيم. وقتي مي گفتيم خوابيد منظورمان اين بود كه دويد. شنا كرد يعني نشست. شكست يعني خورد. سوار شد يعني خوابيد. بازي كرد يعني خنديد. خورد يعني گريه كرد. كشت يعني دوست داشت.

خيلي وقت بود كه كسي نبرده بود. هيچ كس. ديگر پولي هم نداشتيم كه توي جعبه بريزيم. هيچ كس. اسي گفت دويست و چهل و هشت تومان پول جمع شده. اسي گفت ديگه نمي خواد پول اضافه كنيم. همه ي عكس هايي كه من داشتم نود و هشت تا بود اما اگر كسي برنده مي شد، اگر كسي مي توانست يك روز را بدون اشتباه با اسم ها و فعل هاي جديد حرف بزند و تا آخرش برود و برنده شود، با پول اش مي توانست هزارتا عكس رنگي و سياه و سفيد ماشين، هر مدلي كه دوست داشته باشد، از پرويز كچل بخرد. عيدي مي توانست همه ي تمبرها و حتي آلبوم داود را بخرد. رسول اگر برنده مي شد مي توانست يك كيسه ي پر از عكسِ همفري بوگارت و سوفيالورن و گاري كوپر از كريم درازه بخرد. اسي مي توانست بزرگ ترين راديوي دنيا را بخرد. مي توانستيم دوچرخه ي رالي يا هرچيز ديگري كه عشق مان مي كشيد بخريم. مي توانستيم صد بار برويم سينما. آن هم با تخمه و ساندويچ و پپسي.

عصر خواب بودم كه با سر و صداي در بيدار شدم. كسي محكم و تند تند مي كوبيد توي در.

پدرم گفت: "ببين كدوم الاغ داره پاشنه ي در رو از جا مي كنه؟"

پريدم توي هشتي و در را باز كردم. عيدي بود.

گفتم: "چه مرگ ته؟ سرآوردي؟"

گفت: "او او . . . . . "

گفتم: "خبر مرگ ت حرف ت رو بزن ديگه، چي شده؟"

گفت: "او . . . او . . . اومده تو . . . تو رررراديو."

منظورش از راديو، كوچه بود. خميازه اي كشيدم و گفتم: "كي؟ كي اومده تو كوچه؟"

كف دست هاش را كشيد روي پيراهن گشادش تا عرق شان خشك شود.

گفت: "ب ب باختي، ك ك كوچه نه، راديو."

من به ته كوچه نگاه كردم. هيچ كس توي كوچه نبود.

گفت: "ت . . تو رررراديوي خ . . خودشون نه اين جا. ز ز . . . زود باش بُ بُ برج ايفلِ ت رو بيار بريم س س س سراغ راديوشون."

دوچرخه را از توي هشتي بيرون آوردم و رفتيم به سمت كوچه زيور اين ها. من روي ترك نشسته بودم و عيدي تند تند ركاب مي زد. سركوچه شان كه رسيديم ديدم اش. من از روي ترك پياده شدم و عيدي دوچرخه را نگه داشت. مات اش برده بود. انگار سري هاي يك بلوك مهر نخورده ي آپولو سيزده را روي زمين ديده باشد، خشك اش زد و زل زد به دختر لاغري كه با چادر سفيد گلدارش داشت روي خط كشي هاي پياده رو سيماني لي لي بازي مي كرد. بعد صداي زمين افتادن دوچرخه ام را شنيدم كه از دست عيدي رها شده بود روي زمين و چراغ جلوش شكست.

6

چند روز بعد عيدي گفت دوبار با زيور حرف زده. گفت يك سنجاق سينه براش خريده و به او داده. گفت مي خواهد يك جفت گوشواره ي طلا براي تولدش بخرد.

رسول گفت: "اگه جاي تو بودم فردا زنگ آخر از الويس پريسلي فرار مي كردم و مي بردم ش گاري كوپر."

اسي گفت: "پول گوشواره ها رو از كجا مي آري؟ نكنه مي خواي سوفيالورن هات رو بفروشي؟ شايد هم مي خواي برنده شي؟ مي خواي برنده شي خپل؟"

رسول گفت: "بايد بازي رو سخت ترش كنيم." و به عيدي نگاه كرد.

عيدي گفت: "ه ه هرچي هم س سخت كنيد ب ب بازم من مي برم."

اسي گفت: "اسم زيور رو چي بذاريم؟"

عيدي گفت: "خ خ خ خفه شو اسي!"

اسي گفت: "بازي همينه، شير فهم شد؟"

گوش هاي عيدي از ناراحتي سرخ شده بود. به انگشتان دست اش نگاه كرد و بعد صورت اش را با آستين پيراهن اش پاك كرد و گفت: "م م م ملكه اليزابت. اِ اِ اسم ش رو مي ذاريم م م ملكه اليزابت."

رسول گفت: "اسم هاي خودمون رو هم بايد عوض كنيم."

عيدي اسم اسي را گذاشت ابوالهول. من اسم رسول را گذاشتم فيات 1500. ماشين خيلي خوبي نبود. بد هم نبود. چهار سيلندر داشت و قدرت اش 167 اسب بخار بود. حداكثر سرعت اش صد و پنجاه كيلومتر بر ساعت بود. رسول اسم عيدي را گذاشت كينگ كنگ. اسي اسم من را گذاشت تام جونز. گفت خواننده ي انگليسي است. گفت گمون م مُرده.

حفظ كردن اسم ها روز به روز سخت تر مي شد. آن ها را توي دفترچه اي نوشته بودم و هر جا كه مي رفتم دفترچه را با خودم مي بردم. توي صف نانوايي يا سلماني يا مدرسه. سعي مي كردم حتي با اسم هاي جديد به چيزها فكر كنم. مثلاً وقتي چشم ام به اسكناس هاي توي دست بابام مي افتاد با خودم مي گفتم: چقدر ناپلئون! يا وقتي پدرِ عيدي را مي ديدم ياد فولكس واگن 1200 مي افتادم. وقتي مادرم مي گفت: تيله هات رو از توي دست و پا بردار! من مي نشستم و انگار يكي يكي ماشين هاي جگوار را برمي داشتم. كم كم قيافه ي دوچرخه ام شده بود عينهو برج ايفل. يعني من اين طور مي ديدم اش. عيدي اما بيش تر از ما كلمه مي دانست. مي گفت شب ها آن قدر به اسم هاي جديد فكر مي كند تا خواب اش بگيرد. مي گفت دوبار اشتباهي به پدرش گفته بود فولكس واگن 1200 و پدرش دو سيلي آبدار خوابانده بود توي گوش اش.

غروبي بود كه عيدي گفت مي خواهد چند تا از تمبرهاش را به داود بفروشد. من و رسول روي سيل بند خاكي داشتيم تيله بازي مي كرديم. رسول تيله اش را رها كرد و زل زد به عيدي. تيله تا لب چاله جلو آمد. عيدي گفت با پول اش مي خواهد زيور را ببرد سينما. گفت با ساندويچ كالباس و پپسي و تخمه و هرچيز ديگري كه زيور بخواهد. وقتي گفت سينما، با دست به رودخانه كه اسم اش را سينما مولن روژ گذاشته بوديم اشاره كرد.

7

بعد اوضاع عيدي پاك به هم ريخت. بازي را به بقيه ي بچه هاي كوچه و مدرسه كشاند. به پدرش و داود و حتي زيور. گفت نمي تواند جلو خودش را بگيرد.

اسي به اش گفت: "بازي نبايد لو بره، اگه لو بره ديگه تو بازي نيستي، شير فهم شد؟"

توي كوچه، زير چراغ برق بوديم. لامپ نيم سوز شده بود و دائم روشن و خاموش مي شد. يعني چند دقيقه روشن بود بعد خاموش مي شد و باز روشن مي شد.

عيدي گفت: "دد ديشب ف ف ف فولكس واگن 1200 فلكم كرد. گ گ گفت نبايد بري تو ررراديو. گفت نبايد با ابوالهول و تام ج ج جونز و ف ف فيات 1500 بگردم. گفت اَ اَ اَ گه يه بار ديگه ب ب با اونا ب بينمت، م م مي كشمت. همه تون رو مي مي مي كشم."

چراغ خاموش شد. توي تاريكي حرف مي زديم. همديگر را نمي ديديم و فقط صداي هم را مي شنيديم.

رسول گفت: "صداي چي بود!؟ صدايي شنيدم."

اسي گفت: "لابد عشق در بعد از ظهرها افتاده ند دنبال موش ها."

عيدي گفت: "مي مي خوام ببرم ش گا گا گاري كوپر. حتي اگه شده همه ي سوفيالورن ها رو..." اين را كه گفت گمان م گريه اش گرفت چون چند دقيقه اي ساكت شد و ما فقط صداي بالا كشيدن دماغ اش را مي شنيديم. بس كه تاريك بود لامسب. بعد گفت: "خيلي مي كشمش. خيلي زياد مي كشمش . ب به ج ج جون فولكس واگن 1200."

رسول گفت: "به جون مادرم صدايي شنيدم. صداي عشق در بعد از ظهرها نيست، گمون م صداي پاي كسي بود." راست مي گفت رسول. من هم صدا را شنيده بودم.

چراغ كه روشن شد اسي گفت: "ديدم ش، خودشه، فولكس واگنه. به خدا خودش بود، رفت پشت ديوار."

همه از ترس چسبيديم به هم. بعد پدر عيدي از پشت ديوار بيرون زد و آمد به طرف ما.

رسول گفت: "واويلا."

از جامان تكان نخورديم تا آمد و ايستاد درست بالاي سرمان. بعد با يك دست يقه ي من و اسي را گرفت و با دست ديگرش گوش رسول را كشيد. هر سه از زمين كنده شديم. بعد فرياد كشيد. عين غلام سگي نعره مي زد. غلام وقتي حسابي مست مي كرد طوري عربده مي كشيد كه زن ها از ترس مي رفتند روي پشت بام او را تماشا مي كردند. تا حالا همچو صدايي از پدر عيدي نشنيده بودم. همسايه ها ريختند توي كوچه. انگار دزد گرفته باشد هوار مي كشيد لامسب. گفت بايد اين بازي مسخره را تمام كنيم. گفت اگر بازي را تمام نكنيم، اگر يك بار ديگر دور و بر عيدي بپلكيم، همه مان را مي كشد. گفت بچه اش ـ يعني عيدي ـ دارد مشاعرش را از دست مي دهد. لامپ تير چراغ برق خاموش شده بود اما او هنوز داشت توي تاريكي فرياد مي كشيد.

صبح روز بعد من و اسي و رسول و عيدي رفتيم روي سيل بند.

اسي گفت: "تو مي دوني مشاعر يعني چي؟"

گفتم: "نمي دونم."

رسول گفت: "حالا چي كار كنيم؟"

اسي گفت: "هيچي، بازي تعطيل شد. خلاص. همه چي تموم شد. شير فهم شد؟"

عيدي انگار كر شده باشد حرفي نزد. زل زده بود به آن طرف رودخانه كه دود غليظي داشت از پشت سيلوي گندم بالا مي رفت. گمان ام داشتند زباله ها را مي سوزاندند.

اسي به عيدي نگاه كرد و باز گفت: "بازي تموم شد. شنيدي؟ شنيدي چي گفتم؟ همه چي تموم شد، عصر بيا همين جا پول ت رو بگير. شير فهم شد؟"

عصر، اسي جعبه ي پول ها را آورد. من و رسول هم بوديم اما هرچه منتظر مانديم عيدي نيامد. جعبه را باز كرد و پول هاي من و رسول را پس داد. پول هاي خودش را هم برداشت. سهم عيدي را هم گذاشت توي جعبه تا فردا توي مدرسه به او بدهد.

نه آن روز و نه هيچ وقت ديگر عيدي به مدرسه نيامد. توي كوچه هم نيامد. كسي او را نديد. انگار آب شده بود رفته بود توي زمين.

سه روز بعد جنازه ي عيدي را ماهي گيرها پيدا كردند. گفتند لاي نيزارهاي كنار رودخانه پيداش كرده اند. شكم اش. شكم اش به اندازه ي لاستيك چرخ جلو فوردهاي قديمي بالا آمده بود. گمان ام آمده بود براي خودش و زيور بليت سينما بخرد. آلبوم اش را كنار رودخانه پيدا كرديم. برگ هاش. كثيف شده بود برگ هاش. و تمبرهاش. خيس شده بود تمبرهاش. از شيب، از شيبِ سيل بند كه بالا مي آمديم، مي آمديم. آلبوم را ورق زدم. ورق زدم آلبوم را. بلوك چهارتايي تاج محل و سري، و سري مهر نخورده، و سري مهر نخورده ي كليساي جامع درست توي همان صفحه، صفحه اي بود كه ملكه اليزابت قبلاً بود. با آن كلاه. با آن كلاه سفيد خوشگل اش. كه تور داشت. كه تور سفيد داشت. كه او را مثل عروس ها كرده بود. كه از پشت تور انگار داشت گريه مي كرد.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/12/02ساعت   14                                                                                  

داستان عشق

مسعود خلقی مینویسد  (ایمیل)


دختر و پسری با سرعت 140 کيلومتر در يک سرازيری در خيابانی در حال حرکت هستند

دختر : من می ترسم ميشه يه مقدار يواش تر بری
پسر : آخه خيلی به من کيف ميده
- خواهش می کنم
- شرط داره : بايد بهم بگی دوستت دارم
- باشه ميگم ولی اروم تر برو " دوستت دارم"
- ميگم من خيلی گرمامه ميشه اين کلاه را از سر من برداری . بزار سرت
- باشه

اخبار روز بعد :
موتور سيکلتی با سرعت 140 کيلومتر به ساختمانی بر خورد کرد . اين موتور سيکلت 2 سرنشين داشت که الّبتّه يکی از آنها جان سالم به در برد.
.
.
.
.
.
پسر از همون ابتداي سرازيری متوجه شده بود که ترمز موتور بريده ولی به دختر نگفت و می خواست که يک بار ديگه از زبان عشقش بشنوه که دوستش داره.

اکانت من در :      GoogleReader        FriendFeed       Twitter
لينک ثابت | نوشته شده در  87/05/22ساعت   14                                                                                  

من بجای بهنام خان پایان هفته ادب لاگ را اعلام می کنم!!!

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


اما چرا من؟!

چون بهنام خان از همون روز اول ناپدید شده که البته پیدا خواهد شد انشاا..

چون من می بینم هیشکی اونو جدی نگرفت جز خودم ومدیریت محترم(عجب پاچه خوار شدیم ما!!!)

چون مجید خوان در هرزنویسی بسیار ماهر تشریف دارند

چون من دیگه اعصابم از دست همه خورده

چون نادر ابراهیمی مرد و من برای امسال عزای ادبی اعلام می کنم

چون هیچکی برای فرهنگ تره هم خورد نمی کنه

چون چون چون ...

 میکنم همتون به راه راست هدایت شوید والسلام نامه تمام

لينک ثابت | نوشته شده در  87/03/18ساعت   0                                                                                  

پير ما شهر ما خانه ما

محمدرضا آزادی مینویسد  (ایمیل)


چون هیشکی نخوند ونظر نداد جز مدیریت محترم پس یه کم بالاتر آوردمش!!!

پير ما شهر ما خانه ما

پير ما مدتی بود بر گوشه عذلت رفته وکم حرف شده بود.پس ما با هم شور کرديم تا او را حال آوريم.پس روزی به بهانه سينما او را به گردش همی برديم.چون پای از خانقاه بيرون شديم,چيزی همچون شهاب سه از جوارمان رها همی شد.کسی گفت:هوخشتره بود.کسی ديگر گفت:نه زانتيا بود.پير ما گفت:رها کنيد اين مهملات را که به شما نشايد,آن خط فقر بود که به سوی اعلي العلّيين رهسپار بود.کمی رفتيم که به چهارراهي رسيديم.اوتولی گاز همی گرفت واز چراغ قرمز با سرعت نور همی رد شد.يکی گفت:مثل آنکه کراکی يا مواتی استعمال کرده بوده است.گفتيم:چرا از فعل ماضی استفاده می کنی؟گفت:چون در ناصيه اش موت ميبينم.پير ما گفت:سکوت آن مرد چون شنيد وزير گفته"از کسی در آغاز سال تحصيلی پول نمی گيرند"با سرعت برای آوردن وزير به مدرسه پسرش به وزارتخانه می رود,اما افسوس ... .گفتيم:چرا وااسفا.گفت:بيچاره نمی داند وزرا حرف زياد می زنند،اما حتی يک چاقويشان دسته ندارد.به پارک رفتيم.بيشتر شبيه مزون و شوی لباس و موی و بينی است.منکراتی ای به يک دختر خرد ايراد همی گرفت که چرا چادرت کج است.پير ما گفت:ای مرد برخيز برو  که خانه از پای بست ويران است،تو که از مانکن ها می ترسی چرا به دخترکان بيگناه گير همی دهی.به بازار رسيديم.همه چيز بود جز مشتری.پرسيديم:پس مشتريان کجايند؟گفتند:دولت فخيمه در راستای تحول خواهی همه را به سياره مشتری صادر شده اند.گفتيم:پس شما چه می کنيد؟گفتند:به حول قوه دولت سماغ می مکيم.پس بر ميدانچه شديم.بساطی پهن بود.مردی جوان غريو سر می دادکه:آهای بيا و ببر.فيلمی پرده يی،فیلمی که از جيب تهيه کننده افتاده فيلمی که وزير ارشاد مجوز ساخت همی داده ولی اکران نمی دهد،فيلمی که چون مال دوره دولت قبلی است پس بد است.پير ما گفت:اين هم صدقه سر ارشادات صفار ماست که هيچ کس ديگر به فرهنگ اعتنا نشايد و ماست آن  ريخته و الک آن آويخته.پس به سينما همی شديم.بر سر در پرده ای بود با دو نوگل باغ زندگی که به هم می نگاهيدند.پير گفت:شايد که اين خوش آيد.پس به تماشا نشستيم.چون چندی بگذشت،پير ما بغ کرده ناگاه غريو سر داد که: "اگر گويم زبان سوزد  نگويم،استخوان سوزد".پس دست محکم بر سر زده آواره کوه و بيابان شد.ما ويلان پی او روان شديم شنيدم.پيرما صبح اول وقت به مرگ همی رسيده وسراسر جهان گرد وی آمدن و گريستن.چه روز غمينی است امروز.پس باز نفيری آمد که:

"پيرما يک روز افتاد مرد       سالها جان کند وآخر مرد

ای دريغا آن همه ناکامی اش     سهم من آن لپ تپ خال خاليش"

لينک ثابت | نوشته شده در  87/03/16ساعت   20                                                                                  

محله ی رویایی من (قسمت سوم و آخر)

رضا بزرگی مینویسد  (ایمیل)


محله ی رویایی من (قسمت اول)

محله ی رویایی من (قسمت دوم)

داستان قسمت سه :

من و ندا تصمصم گرفته بودیم که با هم ازدواج کنیم. و چنین شد که اول به شهر آرزوهای خودم یعنی سانتاروزا بریم. و اونجا با هم ازدواج کنیم.

بعد از چند ماه ...

ندا سر کار میرفت و تو شرکت سیستامیکو یکی از معاونان ارشد بخش بازرگانی شده بود. و من هم مشغول شغلی که در ایران داشتم شدم. و روزانه ده ها خانم و آقا زیر دست من موهاشون را درست میکردن(با آخرین متد آرایشگری). و روزگار خیلی خوبی هم بود.
من و ندا یک زن و شوهر موفق بودیم و به عنوان ایرونی موفق هم تو شهر شناس شده بودیم. با اینکه خیلی روزگار به کاممان بود. ولی واقعا هیچ جا ایران نمیشد. یاد مطلب یکی از دوستام که تو گروه بود (به نام علی )و این چنین نوشته بود افتادم :
"اینجا خودش یه پای جهنمه . من دلم میخواد برگردم . ولی دیگه نه اونجا صفایی داشت . و نه مث اونوقت میشد !. اینحا هم که یه مشت کارهای تکرای همیشگی . اخه چه فایده ای.؟"

تصمیممان آن بود که دیگر به ایران برنگردیم. اما مگه میشد واقعا! اون محله رویایی من را بهش برنگردیم. مگه میشه اون بچه های باصفا را دوباره ندید. مگه میشه... !! دیگه طاقت جفتمون به سر آومده بود. بالاجبار کارمون را ول کردیم و گفتیم میریم ایران و دوباره میایم. اما رفتیم و دیگه هم بر نگشتیم....

 

با امید اینکه داستان محله رویایی من مورد اصابت ذائقه تان باشد. داستان را به پایان بردیم.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/03/16ساعت   12                                                                                  

محله ی رویایی من (قسمت دوم)

رضا بزرگی مینویسد  (ایمیل)


قسمت اول محله ی رویایی من را از این لینک بخوانید...

 

داستان قسمت دو :

من سعی میکردم هر روز خودما به گروه نزدیک تر کنم. چند روزی گذشت ... و کم کم در جمعشون تو سالن اتفاق جمیع شرکت میکردم. هر کودوم از این افراد گروه برا خودشون یلی بودند. ولی من اصلا توانایی نداشتم. اونا جمع میشدند دوره هم به قول خودشون برا شیر کردن اطلاعاتشون و لپ تاپاشونم که همیشه دنبالشون بود و با وای مکسی که تو محل بود به اینترنت وصل بودند. چون اصلا من در زمینه فناوری اطلاعات سر و سری نداشتم واقعا نمیفهمیدم که اونا دارند چی کار میکنند. ولی هر چی بود من مشتاق شدم برا حضور تو اون جمع و این که حرفاشونم بفهمم برم خودما تقویت کنم.
اولین چیزی که برام مهم بود . این بود که برم از لحاظ زبان انگلیسی خودما قوی کنم. در یک دوره چهار ماهه فشرده زبانم را در حد و اندازه ی کتابهای انتشارات مایکروسافت پرس تقویت کردم. خوب ! حداقل حرفای اون جمع که توش هم  به زبون فرنگی حرف میزدند برام کمی راحت شد.
اونا سرعت رشد خیلی بالایی داشتند. مث این بود که ماشینی که تو سرازیری است را بخواهیم هل بدیم! هالا فرض کن خود ماشین بر اثر شیب زیاد و هم استارت اولیه ی در هال حرکت باشه. فقط کافیه که یه انگشت بهش بزنی! ببین چه قدر سریعتر میشه....
خلاصه ....

من باز هم از لحاظ ادراک در گروه اینقدر ضعیف بودم  که دیگه نا امید شدم. چون خیلی خلاصه(کوتاه) حرف میزدند. مثلا اگر میخواستن یه جمله بگن با دو حرف مخفف به هم میگفتند. و به طور وحشتناکی برا من غیر قابل فهم شده بودند. من به دلیل اینکه عاشق ندا شده بودم تو گروه حضور پیدا میکردم. به تدریچ با شروع شدن روابطمان از گروه فاصله گرفتیم. اعضای گروه طبق قوانونی که داشتند مارو به علت نامعلومی از گروه برا همیشه اخراج کردند. ندا واقعا ناراحت بود. اما من و ندا واقعا هم را دوست داشتیم. و روابط گرمون هر روز بیشتر بیشتز میشد. چون زمینه مهاجرت در من زیاد بود. و ندا هم بدش نمیآمد به سیستامیکو برود. بنابراین تصمیم گرفتیم پرونده های ناتموم را تو ایران ببندیم و بریم برا همیشه به فرنگستان.
ندا مجبور شد که سایتشا تعطیل کنه. سایتی با این همه هیت و این همه در اومد ... به علت اعتبار بالایی که داشت با همه دم و دستگاه سایتشا به دوازده فنقور (فنقور : واحد پولی) فروخت. من هم لپ تاپم را فروختم و آس و پاس راهی فرنگستون شدیم....

 

ادامه داستان محله ی رویایی من در قسمت بعد همراهی کنید.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/03/15ساعت   16                                                                                  

محله ی رویایی من (قسمت اول)

رضا بزرگی مینویسد  (ایمیل)


هفته ادبلاگ است ما ذوق ادبی خودمونا داریم تست میکنیم. شما هم اگر شرکت کنید واقعا هفته ی زیبایی خواهد شد. از شما دعوت میکنیم که شرکت کنید. از هر چی هم که میخواد بگید نه تعیین کننده توانایی شما در چیزیست نه لزوما بیان کننده افکارتون. فقط دو جنبه مهم سرگرمی و قوی کردن این حس در وجودمان است. که همین خیلی مهمه و بسیار پر اهمیت.

 

داستان قسمت یک :

 

از زمانی که به محله ی جدیدمون رفتیم  با آدمهای زیادی آشنا شدم. من در اون زمان یک لپ تاپ چند صد هزار تومنی داشتم. رفت اومدهای بچه محلها خیلی برام عجیب بود. چندتایی از بچه ها بودند که عصرها - طرفای ۵ - دوره هم جمع میشدند (جایی به نام سالن اتفاق جمیع) و بجای اینکه مثلا ورزشی یا هر کاری مرتبط با تفریح بدنی کنند میامدند و دوره هم میشستند و حرف میزدند. شاید یک ساعت . یک ساعت و نیم. سراشون تو کله هم بود و پج پج میکرند. من چون یه کم کنجکاوم دوست داشتم بدونم چرا شش هفتا پسر با یک دختر میشینند یک ساعت با هم پچ پچ میکنند.


هر روز که میگدشت از تک تک بچه های اونجا چیزهای جالبی میدیدم . فردی بود به نام "رضا" یک فرد پر ادعا ولی سرتق. چون اولین بار اون منا دیده بود تو محل . منم باش سلاملیک پیدا کرده بودم. بعد از اینکه فهمیده بودم رضا تو اون گروه چند نفره است. بهترین فرصت دیدم که حس فوران شده کنجکاوی خودما ارضا کنم. ازش سوالاتی در حد مرز خودم را پرسیدم . و اونم سر بسته یه چیزهایی میگفت بهم. مهمترین چیزی که فهمیدم اونا آدمای سالمی هستند و همشون به یه نوعی دمشون را با آی تی به هم دوختند. کم کم با بقیه اون چند نفر آشنا شدم. شخصی بود به نام "نادر" . بچه ای توپر و توانا. مثلا به سه زبان مسلط بود - غیر از زبون خودش - و در سن کمی که اون داشت برام یه کم تعجب انگیز شده بود. شخص دیگری بود به نام "کیهان" این هم خیلی بارش بود. میخواست بره سیستامیکو و عشق فرنگ بود. شحص دیگه ای بود به نام "علی" پسر قد بلند و لاغر و سیگاری. معمولا پای ثابت نبودن تو جمع بود. پشت سرش خیلی حرف میزدند. میگفتند با دوست دخترش مرتب دعوا میکنه و روزی پنج شش تا پاکت سیگار میکشید و ... . ولی الکی تو جمع نبود. به گفته همونایی که براش حرف در میاورند روزی بیش از چند صد هزار تومن درآمد خالص داشت. یک دیباگر حرفه ای شبکه بود. شخصیت فوق العاده جالب دیگری به نام "ندا" بود. که من اصلا باورم نمشد که این بشر یه زنه. اصلا رفتارش مث یه زن نبود. بسیار منسجم و هوشمندانه حرف میزد. یک فرد کاملا خلاق و وب مستر یکی از بزرگترین سایتها بود.
خلاصه ما با این گروه بیشتر آشنا شدیم.

 

ادامه داستان محله ی رویایی من در قسمت بعد همراهی کنید.

لينک ثابت | نوشته شده در  87/03/15ساعت   0                                                                                  
:::: عناوين آخرين مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © khuisf-com86.Blogfa.Com

کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .