وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه
نکته و ترفند
خبرها و نظرها
درسی و علمی
معرفی نرم افزار
حل پروژه و تکلیف
مسائل حاشیه ای
دست نوشته اعضا
مقالات درباره ی وب
مقالات درباره ی شبکه
داستان, حکایت و دردودل
مسابقات و جوایز (KCESA)
گفتگوی هامونیک
پایگاه اطلاع رسانی فن آوری اطلاعات وارتباطات ایران
جامعه کاربران لینوکس استان یزد
وبگاه همچون کرگدن تنها
سبیت 2008 ؛ میدان مبارزهای برای نسل آینده رایانههای فوق همراه
سبیت با چراغهای خاموش
راهنمای مصور و گام به گام نصب ویندوز XP به صورت بوت دو گانه در کنار ویندوز ویستا (ویستا اول نصب شده باشد)
وزارت دفاع آمریکا انتشار نقشه های گوگل را منع کرد
حمله هکرها به MySpace و Facebook
دختران در فناوري اطلاعات موفقتر از پسران هستند
فرندفید
کلوب
دانلود رایگان
اخرین فیلمهای هالیوود
دانشجویان ای تی پیام نور ارومیه
جامعه کاربران لینوکس یزد
هفته نامه عصر ارتباط
پیج رنگ گوگل
سافت دانلود
وبلاگ دانشجویی مهندسی کامپیوتر
رشته های دانشگاهی
بهترین موزیک های تاریخ
توتستان-محمدرضا آزادی
رضا بزرگی
فروشگاه فیلم دایویکس
همه
رضا بزرگی
علیرضا توسلی
بهنام ستار
شاهین ارباب شیرانی
محمد ایزدی
مسعود سلطانی
محمدعلی جعفری
محمدرضا آزادی
دختر ها
مجید
حمید
دیگری
مسعود میرزایی
جابر افضلی
مسعود خلقی
احمد پاچینو
ساسان شایسته::
آذر 1388
::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
درخواست گل آقا در پاسخ به دختر یک زندانی سیاسی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
افشين سبوكي، هفته نامه گل آقا پياپي565 سال1383ملكه اليزابت نوشته مصطفی مستور
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
داستان عشق
مسعود خلقی
مینویسد (ایمیل)
من بجای بهنام خان پایان هفته ادب لاگ را اعلام می کنم!!!
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
چون بهنام خان از همون روز اول ناپدید شده که البته پیدا خواهد شد انشاا..
چون من می بینم هیشکی اونو جدی نگرفت جز خودم ومدیریت محترم(عجب پاچه خوار شدیم ما!!!)
چون مجید خوان در هرزنویسی بسیار ماهر تشریف دارند
چون من دیگه اعصابم از دست همه خورده
چون نادر ابراهیمی مرد و من برای امسال عزای ادبی اعلام می کنم
چون هیچکی برای فرهنگ تره هم خورد نمی کنه
چون چون چون ...
میکنم همتون به راه راست هدایت شوید والسلام نامه تمام
پير ما شهر ما خانه ما
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
چون هیشکی نخوند ونظر نداد جز مدیریت محترم پس یه کم بالاتر آوردمش!!!
پير ما شهر ما خانه ما
پير ما مدتی بود بر گوشه عذلت رفته وکم حرف شده بود.پس ما با هم شور کرديم تا او را حال آوريم.پس روزی به بهانه سينما او را به گردش همی برديم.چون پای از خانقاه بيرون شديم,چيزی همچون شهاب سه از جوارمان رها همی شد.کسی گفت:هوخشتره بود.کسی ديگر گفت:نه زانتيا بود.پير ما گفت:رها کنيد اين مهملات را که به شما نشايد,آن خط فقر بود که به سوی اعلي العلّيين رهسپار بود.کمی رفتيم که به چهارراهي رسيديم.اوتولی گاز همی گرفت واز چراغ قرمز با سرعت نور همی رد شد.يکی گفت:مثل آنکه کراکی يا مواتی استعمال کرده بوده است.گفتيم:چرا از فعل ماضی استفاده می کنی؟گفت:چون در ناصيه اش موت ميبينم.پير ما گفت:سکوت آن مرد چون شنيد وزير گفته"از کسی در آغاز سال تحصيلی پول نمی گيرند"با سرعت برای آوردن وزير به مدرسه پسرش به وزارتخانه می رود,اما افسوس ... .گفتيم:چرا وااسفا.گفت:بيچاره نمی داند وزرا حرف زياد می زنند،اما حتی يک چاقويشان دسته ندارد.به پارک رفتيم.بيشتر شبيه مزون و شوی لباس و موی و بينی است.منکراتی ای به يک دختر خرد ايراد همی گرفت که چرا چادرت کج است.پير ما گفت:ای مرد برخيز برو که خانه از پای بست ويران است،تو که از مانکن ها می ترسی چرا به دخترکان بيگناه گير همی دهی.به بازار رسيديم.همه چيز بود جز مشتری.پرسيديم:پس مشتريان کجايند؟گفتند:دولت فخيمه در راستای تحول خواهی همه را به سياره مشتری صادر شده اند.گفتيم:پس شما چه می کنيد؟گفتند:به حول قوه دولت سماغ می مکيم.پس بر ميدانچه شديم.بساطی پهن بود.مردی جوان غريو سر می دادکه:آهای بيا و ببر.فيلمی پرده يی،فیلمی که از جيب تهيه کننده افتاده فيلمی که وزير ارشاد مجوز ساخت همی داده ولی اکران نمی دهد،فيلمی که چون مال دوره دولت قبلی است پس بد است.پير ما گفت:اين هم صدقه سر ارشادات صفار ماست که هيچ کس ديگر به فرهنگ اعتنا نشايد و ماست آن ريخته و الک آن آويخته.پس به سينما همی شديم.بر سر در پرده ای بود با دو نوگل باغ زندگی که به هم می نگاهيدند.پير گفت:شايد که اين خوش آيد.پس به تماشا نشستيم.چون چندی بگذشت،پير ما بغ کرده ناگاه غريو سر داد که: "اگر گويم زبان سوزد نگويم،استخوان سوزد".پس دست محکم بر سر زده آواره کوه و بيابان شد.ما ويلان پی او روان شديم شنيدم.پيرما صبح اول وقت به مرگ همی رسيده وسراسر جهان گرد وی آمدن و گريستن.چه روز غمينی است امروز.پس باز نفيری آمد که:
"پيرما يک روز افتاد مرد سالها جان کند وآخر مرد
ای دريغا آن همه ناکامی اش سهم من آن لپ تپ خال خاليش"
محله ی رویایی من (قسمت سوم و آخر)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
داستان قسمت سه :
من و ندا تصمصم گرفته بودیم که با هم ازدواج کنیم. و چنین شد که اول به شهر آرزوهای خودم یعنی سانتاروزا بریم. و اونجا با هم ازدواج کنیم.
بعد از چند ماه ...
ندا سر کار میرفت و تو شرکت سیستامیکو یکی از معاونان ارشد بخش بازرگانی شده بود. و من هم مشغول شغلی که در ایران داشتم شدم. و روزانه ده ها خانم و آقا زیر دست من موهاشون را درست میکردن(با آخرین متد آرایشگری). و روزگار خیلی خوبی هم بود.
من و ندا یک زن و شوهر موفق بودیم و به عنوان ایرونی موفق هم تو شهر شناس شده بودیم. با اینکه خیلی روزگار به کاممان بود. ولی واقعا هیچ جا ایران نمیشد. یاد مطلب یکی از دوستام که تو گروه بود (به نام علی )و این چنین نوشته بود افتادم :
"اینجا خودش یه پای جهنمه . من دلم میخواد برگردم . ولی دیگه نه اونجا صفایی داشت . و نه مث اونوقت میشد !. اینحا هم که یه مشت کارهای تکرای همیشگی . اخه چه فایده ای.؟"
تصمیممان آن بود که دیگر به ایران برنگردیم. اما مگه میشد واقعا! اون محله رویایی من را بهش برنگردیم. مگه میشه اون بچه های باصفا را دوباره ندید. مگه میشه... !! دیگه طاقت جفتمون به سر آومده بود. بالاجبار کارمون را ول کردیم و گفتیم میریم ایران و دوباره میایم. اما رفتیم و دیگه هم بر نگشتیم....
با امید اینکه داستان محله رویایی من مورد اصابت ذائقه تان باشد. داستان را به پایان بردیم.
محله ی رویایی من (قسمت دوم)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
داستان قسمت دو :
من سعی میکردم هر روز خودما به گروه نزدیک تر کنم. چند روزی گذشت ... و کم کم در جمعشون تو سالن اتفاق جمیع شرکت میکردم. هر کودوم از این افراد گروه برا خودشون یلی بودند. ولی من اصلا توانایی نداشتم. اونا جمع میشدند دوره هم به قول خودشون برا شیر کردن اطلاعاتشون و لپ تاپاشونم که همیشه دنبالشون بود و با وای مکسی که تو محل بود به اینترنت وصل بودند. چون اصلا من در زمینه فناوری اطلاعات سر و سری نداشتم واقعا نمیفهمیدم که اونا دارند چی کار میکنند. ولی هر چی بود من مشتاق شدم برا حضور تو اون جمع و این که حرفاشونم بفهمم برم خودما تقویت کنم.
اولین چیزی که برام مهم بود . این بود که برم از لحاظ زبان انگلیسی خودما قوی کنم. در یک دوره چهار ماهه فشرده زبانم را در حد و اندازه ی کتابهای انتشارات مایکروسافت پرس تقویت کردم. خوب ! حداقل حرفای اون جمع که توش هم به زبون فرنگی حرف میزدند برام کمی راحت شد.
اونا سرعت رشد خیلی بالایی داشتند. مث این بود که ماشینی که تو سرازیری است را بخواهیم هل بدیم! هالا فرض کن خود ماشین بر اثر شیب زیاد و هم استارت اولیه ی در هال حرکت باشه. فقط کافیه که یه انگشت بهش بزنی! ببین چه قدر سریعتر میشه....
خلاصه ....
من باز هم از لحاظ ادراک در گروه اینقدر ضعیف بودم که دیگه نا امید شدم. چون خیلی خلاصه(کوتاه) حرف میزدند. مثلا اگر میخواستن یه جمله بگن با دو حرف مخفف به هم میگفتند. و به طور وحشتناکی برا من غیر قابل فهم شده بودند. من به دلیل اینکه عاشق ندا شده بودم تو گروه حضور پیدا میکردم. به تدریچ با شروع شدن روابطمان از گروه فاصله گرفتیم. اعضای گروه طبق قوانونی که داشتند مارو به علت نامعلومی از گروه برا همیشه اخراج کردند. ندا واقعا ناراحت بود. اما من و ندا واقعا هم را دوست داشتیم. و روابط گرمون هر روز بیشتر بیشتز میشد. چون زمینه مهاجرت در من زیاد بود. و ندا هم بدش نمیآمد به سیستامیکو برود. بنابراین تصمیم گرفتیم پرونده های ناتموم را تو ایران ببندیم و بریم برا همیشه به فرنگستان.
ندا مجبور شد که سایتشا تعطیل کنه. سایتی با این همه هیت و این همه در اومد ... به علت اعتبار بالایی که داشت با همه دم و دستگاه سایتشا به دوازده فنقور (فنقور : واحد پولی) فروخت. من هم لپ تاپم را فروختم و آس و پاس راهی فرنگستون شدیم....
ادامه داستان محله ی رویایی من در قسمت بعد همراهی کنید.
محله ی رویایی من (قسمت اول)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
داستان قسمت یک :
از زمانی که به محله ی جدیدمون رفتیم با آدمهای زیادی آشنا شدم. من در اون زمان یک لپ تاپ چند صد هزار تومنی داشتم. رفت اومدهای بچه محلها خیلی برام عجیب بود. چندتایی از بچه ها بودند که عصرها - طرفای ۵ - دوره هم جمع میشدند (جایی به نام سالن اتفاق جمیع) و بجای اینکه مثلا ورزشی یا هر کاری مرتبط با تفریح بدنی کنند میامدند و دوره هم میشستند و حرف میزدند. شاید یک ساعت . یک ساعت و نیم. سراشون تو کله هم بود و پج پج میکرند. من چون یه کم کنجکاوم دوست داشتم بدونم چرا شش هفتا پسر با یک دختر میشینند یک ساعت با هم پچ پچ میکنند.
هر روز که میگدشت از تک تک بچه های اونجا چیزهای جالبی میدیدم . فردی بود به نام "رضا" یک فرد پر ادعا ولی سرتق. چون اولین بار اون منا دیده بود تو محل . منم باش سلاملیک پیدا کرده بودم. بعد از اینکه فهمیده بودم رضا تو اون گروه چند نفره است. بهترین فرصت دیدم که حس فوران شده کنجکاوی خودما ارضا کنم. ازش سوالاتی در حد مرز خودم را پرسیدم . و اونم سر بسته یه چیزهایی میگفت بهم. مهمترین چیزی که فهمیدم اونا آدمای سالمی هستند و همشون به یه نوعی دمشون را با آی تی به هم دوختند. کم کم با بقیه اون چند نفر آشنا شدم. شخصی بود به نام "نادر" . بچه ای توپر و توانا. مثلا به سه زبان مسلط بود - غیر از زبون خودش - و در سن کمی که اون داشت برام یه کم تعجب انگیز شده بود. شخص دیگری بود به نام "کیهان" این هم خیلی بارش بود. میخواست بره سیستامیکو و عشق فرنگ بود. شحص دیگه ای بود به نام "علی" پسر قد بلند و لاغر و سیگاری. معمولا پای ثابت نبودن تو جمع بود. پشت سرش خیلی حرف میزدند. میگفتند با دوست دخترش مرتب دعوا میکنه و روزی پنج شش تا پاکت سیگار میکشید و ... . ولی الکی تو جمع نبود. به گفته همونایی که براش حرف در میاورند روزی بیش از چند صد هزار تومن درآمد خالص داشت. یک دیباگر حرفه ای شبکه بود. شخصیت فوق العاده جالب دیگری به نام "ندا" بود. که من اصلا باورم نمشد که این بشر یه زنه. اصلا رفتارش مث یه زن نبود. بسیار منسجم و هوشمندانه حرف میزد. یک فرد کاملا خلاق و وب مستر یکی از بزرگترین سایتها بود.
خلاصه ما با این گروه بیشتر آشنا شدیم.
ادامه داستان محله ی رویایی من در قسمت بعد همراهی کنید.
کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .