وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه
نکته و ترفند
خبرها و نظرها
درسی و علمی
معرفی نرم افزار
حل پروژه و تکلیف
مسائل حاشیه ای
دست نوشته اعضا
مقالات درباره ی وب
مقالات درباره ی شبکه
داستان, حکایت و دردودل
مسابقات و جوایز (KCESA)
گفتگوی هامونیک
پایگاه اطلاع رسانی فن آوری اطلاعات وارتباطات ایران
جامعه کاربران لینوکس استان یزد
وبگاه همچون کرگدن تنها
سبیت 2008 ؛ میدان مبارزهای برای نسل آینده رایانههای فوق همراه
سبیت با چراغهای خاموش
راهنمای مصور و گام به گام نصب ویندوز XP به صورت بوت دو گانه در کنار ویندوز ویستا (ویستا اول نصب شده باشد)
وزارت دفاع آمریکا انتشار نقشه های گوگل را منع کرد
حمله هکرها به MySpace و Facebook
دختران در فناوري اطلاعات موفقتر از پسران هستند
فرندفید
کلوب
دانلود رایگان
اخرین فیلمهای هالیوود
دانشجویان ای تی پیام نور ارومیه
جامعه کاربران لینوکس یزد
هفته نامه عصر ارتباط
پیج رنگ گوگل
سافت دانلود
وبلاگ دانشجویی مهندسی کامپیوتر
رشته های دانشگاهی
بهترین موزیک های تاریخ
توتستان-محمدرضا آزادی
رضا بزرگی
فروشگاه فیلم دایویکس
همه
رضا بزرگی
علیرضا توسلی
بهنام ستار
شاهین ارباب شیرانی
محمد ایزدی
مسعود سلطانی
محمدعلی جعفری
محمدرضا آزادی
دختر ها
مجید
حمید
دیگری
مسعود میرزایی
جابر افضلی
مسعود خلقی
احمد پاچینو
ساسان شایسته::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
شهریور 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
محمود دولتآبادی حماسه ساز داستانهای کویری
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)


یک افسانه پریان شگفت انگیز
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

جان گریشام وکیل نویسنده
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)

Wild World - Cat Stevens
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
دانلود آهنگ
متن ترانه:
Now that I’ve lost everything to you
You say you wanna start something new
And it’s breakin’ my heart you’re leavin’
Baby, I’m grievin’
But if you wanna leave, take good care
I hope you have a lot of nice things to wear
But then a lot of nice things turn bad out there
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl
You know I’ve seen a lot of what the world can do
And it’s breaking my heart in two
Because I never wanna see you a sad girl
Don’t be a bad girl
But if you wanna leave, take good care
I hope you make a lot of nice friends out there
But just remember there’s a lot of bad and beware
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl
Baby, I love you
But if you wanna leave, take good care
I hope you make a lot of nice friends out there
But just remember there’s a lot of bad and beware
Chorus:
Oh, baby, baby, it’s a wild world
It’s hard to get by just upon a smile
Oh, baby, baby, it’s a wild world
I’ll always remember you like a child, girl

هربرت جرج ولز علمی تخیلی نویس معترض
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
همزمان با ورن نویسنده بزرگ دیگری هم با آرمانهایی کاملا متفاوت اما همانقدر پرقدرت و انسان دوست در انگلستان ظهور کرد.بلافاصله بعد از آشناییم با ورن من با هربرت جرج ولز Herbert George Wells(1866-1946)برخورد کردم."ماشین زمان" اولین رمانی بود که از او خواندم.داستان گیرا،سر راست و نفسگیری که من را بشدت تکان داد.قهرمان داستان که دانشمندی کنجکاو است ماشین زمانی می سازد و به آینده می رود ولی آینده اصلاً شکوهمند نیست.تمدن بشری که بر پایه قدرتمندان و رنجبران زیر دست بنا شده است با افزایش رفاه فرمانروایان،آنها نیاز به هوش و نبوغشان را از دست دادند ولی رنجبران که مجبور به زندگی در زیرزمین شده اند به علت فشار و خفقان حاکم هوششان را برای نابودی حاکمان حفظ می کنند.آنها به مرور زمان حاکمان را می خورند و به نوعی زندگی تعادلی با طبقه حاکم می پردازند.طبقه حاکم حال همان زندگی رفاه انگیز خود را دنبال می کند اما در واقع زیر سلطه رنجبرانی است که به علت نیاز به خدمت حال آنها را حفظ می کنند و بعضی مواقع برای اطفای حس خشونت نهادینه شده آنها بعضی از حاکمان را می کشند.حال لویی ها یا همان حاکمان سابق بسیار منفعلند و به شدت از تاریکی می ترسند و مورلاکها هم انسانیتشان را از دست داده و مانند حاکمان سابق بیخیال و درنده شده اند.این دنیای بدوی و بی روح را فقط علاقه یکی از لویی ها به قهرمان تلطیف می کند.وقتی مورلاکها این فرد را برای خوردن می دزدند قهرمان برخواسته و مورلاکها را با آتش زدن جنگل محل زندگیشان نابود می کند ولی آن فرد هم می میرد.قهرمان شکست خورده سوار ماشینش می شود و می گریزد.او که ناامید شده می خواهد بیند آینده دورتر برود شاید امیدی باشد اما با سرزمینی تهی و بیهوده و بدون هیچ جنبنده ای روبرو می شود.او ناامیدتر به آینده ای نزدیکتر به زمانش می رود.آنجا با جنگی فراگیر روبرو می شود که ثمره تلاش بیهوده انسان برای مقابله با میل قدرت طلبی با صلاح علم بوده است.او باز هم می گریزد و به دنیایش می آید تا دوستانش را با این فاجعه روبرو کند اما کمتر کسی باور می کند.او هم باز سوار ماشینش می شود و ناپدید می شود.ولز در این رمان که در 1895 چاپ شد به نویسنده ای جهانی بدل شد.
![]()
هربرت جرج ولز در بیست و یکم سپتامبر 1866 در بروملی کنت انگلستان متولد شد.او برعکس ورن از طبقه فقیر جامعه بود.با تلاش شخصیش با کالج سلطنتی راه یافت و زیر نظر نویسنده بزرگ دیگر انگلستان تامس هاکسلی آموزش دید.در رشته های علوم و زیست شناسی لیسانس گرفت. در 1891 با دختر عمویش ازدواج کرد که در 1895 از او جدا شد و با کاترین رابینس، بانوی نویسنده، ازدواج کرد که در 1927 درگذشت. ولز کار نویسندگی را با نوشتههایی در زیستشناسی آغاز کرد و طولی نکشید که از نویسندگی امرار معاش کرد. اولین دوره نویسندگی ولز دوره خلق داستانهای علمی است و نخستین رمانش در این دوره به نام "ماشین زمان The Time Machine (1895)" با پیروزی عظیم روبرو شد و تقریباً به همه زبانها ترجمه گردید. ولز در این اثر حوادث بیشمار و غیرقابل تصوری را وصف میکند و در ضمن پیشگویی هجوآمیزی از جامعه سرمایهداری و درسی از جامعهشناسی و فرضیههایی علمی به دست میدهد. پیروزی کتاب موجب شد که ولز از اولین گام راه اصلی خود را بیابد، از آن پس او نیز مانند ژول ورن از همه منابع شگفتانگیز علمی برای خلق رمان علمی سود برد و دستگاههای چون ضبط صوت، رادیو، بالون، سفرهای میان کرههای آسمانی، بمب اتمی و مانند آن را برای خلق داستان به کار گرفت. داستان مرد نامرئی "The Invisible man (1897)" از داستانهای عجیب و غریبی است که ولز در آنها از نیروی جدید علم الهام گرفته است.مردی به راز نامرئی شدن دست می یابد ولی با هجوم مردم مشکوک و هیجان زده به آپارتمانش می گریزد.با لباسهای مبدل به دهکده ای که یک دوست در آن زندگی می کند می رود اما باز هم با هجوم مردم وحشت زده می گریزد.مجبور می شود مردی ولگرد را مجبور کند برایش غذا فراهم کند اما او هم به او خیانت می کند.دوستش هم وقتی او پیشنهاد استفاده ابزاری از کشفش برای قدرت و ارعاب را نمی پذیرد او را رها می کند.مرد هراسان به جنگل می گریزد اما مردم وحشت زده او را می کشند.مردم که حال مرد نامرئی را مرئی می بینند متوجه ترس مرگبارشان شده و بر جسد قربانی اشک می ریزند.ولز در این رمان علاوه از استفاده علم در داستانی ترسناک و هیجان انگیز به انتقاد از سوئ استفاده از احساسات گرایی مردم توسط بعضی برای ایجاد جریان مخالف می پردازد.فضای خشونت عمومی حاصل و کشتن مرد نامرئی بسیار به وقایع دوران جنگ جهانی در آلمان نازی و دوران کمونیست یابی در انگلستان و آمریکای دهد پنجاه تشابه دارد. مسئله اجتماعی در آن زمان مقام بسیار مهمی در ذهن نویسنده داشت. اگرچه «مرد نامرئی» مرتکب چندین فقره جنایت میشود، رنجبر نابغهای است که در پایان کار از «جنتلمنی» مثل دوست مرد که آدم کمرویی است و در نهان به تفوق علمی همدرس سابقش حسد میبرد و از «بیتربیت» بودن او دلخور مینماید، دوستداشتنیتر است. "جنگ دنیاها War of Worlds" رمانی است علمی و تخیلی به قلم ولز که ابتدا در 1897 در مجله پیرسونز مَگزین و بعد در 1898 به صورت کتاب انتشار یافت. ولز، پیش از آن، مرد نامرئی را که به یقین شاهکار اوست، انتشار داده بود و از پی این داستان بود که در صدد تصور ورود مریخیها به کره زمین برآمد. جنگ دنیاها، چنانکه نویسنده حکایت کرده است، زاده الهامی است که روزی از پی اظهار نظر برادرش فرانک، به او دست داد: هنگامی که در ناحیه ساری مشغول گردش بودند، فرانک به او گفت: « لحظهای را به تصور کن که ساکنین سیاره دیگری ناگهان در این چمنزار پیاده شوند و به سوی ما هجوم بیاورند...» کتاب بدینگونه شروع شده بود و با جزئیات داستان ترسناک و مهیب خود را جلو برده بود.قهرمان ما که سیل حوادث گیر کرده نمی داند چه کند.سرانجان فضایی ها به نقص ایمنی خود میمیرند و نه به خاطر توان انسان و این بسیار هشدار دهنده است. این رمان علمی تخیلی به اندازه رمانهای ژول ورن روح خوشبینانهای ندارد. به عکس، چنین مینماید که ولز مخصوصاً خوشش میآید که ما را به وحشت اندازد. جوّ کتاب، با وجود شکست نهایی مریخیها، بدبینانه است:" نمیتوانیم چندان انتظاری از علم داشته باشیم". و آنچه میتوانیم انتظار داشته باشیم خطرهای تازه و سانحههای جهانی است،چرا که علم بیشتر از آنکه زندگی ما را بهبود بخشد، خطرهای تازهیی به بار میآورد. ولز این دهشتهای آینده را با ایجاز و دقت بسیار توصیف کرده است. شاید ولز خوشش میآید که ترس و هراس برانگیزد، و بغضی را که از جامعه دوره ویکتوریا دارد از طریق رمانهای تخیلی فرونشاند. و بدینگونه به جامعهای که به قوت و آرامش خود اینهمه اطمینان دارد بتازد. از جمله داستانهای علمی و خیالپرورانه ولز "داستان باسیل ربوده شده و قصههای دیگر "The Stolen Bacillus and the Other Stories است که در 1895منتشر شد. جزیره دکتر مورو "The Island of Dr. Moreau (1896)"، داستان مردی است که بر اثر غرق شدن کشتی به جزیرهای متروک میافتد و با موجوداتی عجیب روبرو میشود که حرکات و رفتاری انسانی دارند ولی به زبانی غیرمفهوم تکلم میکنند. مرد پس از تفحص بسیار پی میبرد که پزشکی با دستیار خود درجزیره بر حیوانها آزمایشهایی انجام میدهد و قصد دارد که با پیوند مغز، آنها را به تکلم و حرکات انسانی قادر سازد، اما او و دستیارش به دست حیوانها کشته میشوند و مرد به طریقی خود را نجات میدهد. ولز در این رمان با لحن تلخ و نیشدار به جامعه عصر خود و حیوانهای انساننمای آن اشاره میکند.رمان" نخستین مردان در کره ماه The First Men in the Moon "در 1901 منتشر شد. ولز که از طرفی از خانوادهای فقیر بود و به بیعدالتیهای اجتماع واقف، و از طرف دیگر فرهنگی وسیع و آموزشی علمی یافته بود که امید برقراری نظامی صحیح و منطقی در جامعه را در او پدید آورده بود، به تدریج به مسائل اجتماعی عصر علاقهمند شد و خود را مصلح واقعی و پیامبری الهامبخش پنداشت و اندیشههای اصلاحطلبانه خویش را در آثار گوناگون عرضه کرد، پس به خلق رمانهای واقعبینانه و انتقادی و هجوآمیز روی آورد که در آنها از دنیای رؤیا و تخیل دست برداشته و با صراحت به وصف جامعه پرداخته است. از آثار این دوره این داستانهاست: "قصههای فضا و زمان Tales of Space and Time (1899)"، "عشق و آقای لوئیشام Love and Mr Lewisham (1900)"، "غذای خدایان The Food of the Gods (1904)" . در داستان "پیشگوئیها Anticipations (1901)"، ولز تاریخ نزدیکی را اعلام میکند که بشر به وسیله ازدیاد محصول در رفاه کامل به سر خواهد برد. کمال مطلوب ولز در پیشرفت صنعت و فن در این اثر خلاصه میشود. ولز به سوسیالیسم مارکسیستی میگراید و امیدهایش را نه بر زمینه مبارزه طبقاتی، بلکه بر مبنای تعلیم و تربیت علمی قرار میدهد که راه قدرت مطلق را بر عالم طبیعت و بر بشر میگشاید. ولز در" اوتوپیای جدید a Modern Utopia (1905)" که بهترین نمودار اندیشههای اوست، خود را اهل فن و صنعت معرفی میکند و قصد دارد طبقه اشرافی جدیدی بسازد. در داستان "کیپس Kipps (1905)" سرگذشت جوان خدمتگزاری به نام کیپس نقل میشود که در آرزوی زندگی عالی به سر میبرد، در حالی که نه هوش فراوانی برای این کار دارد و نه استعداد ترقی و برحسب تصادف به ارثیهای بزرگ دست مییابد که آن نیز موجب سعادتش نمیشود، نامزد محبوبش میخواهد او را به صورت نجیبزاده درآورد؛ مردم شهر نیز قیود و الزامهای اجتماعی فراوانی بر او تحمیل میکنند و فشار همه اینها او را از خوشبختی دور میسازد و هنگامی که ثروت را از دست میدهد، بار دیگر به کار میپردازد، آن وقت است که به سعادت واقعی دست مییابد. از نظر ادبی داستان کیپس شاهکار ولز به شمار میآید. پس از این داستان ولز به طور مستقیم به تاریخ عصر خویش میپردازد و ""تونوبانگی "Tono-Bungay را در 1909 انتشار میدهد که از بهترین رمانهای او محسوب میشود و به نحوی زندگینامه او و هجوی است درباره تشکیلات امور مالی وتجاری عصر. ولز در کتاب آن "ورونیکا Ann Veronica (1909)" بخش دیگری از اندیشه خود، در اصلاح جامعه را مطرح کرده و آن خروج زن از قیمومیت مرد است که در کمال بیپروایی درباره آن سخن گفته و در این زمینه آثار دیگری نیز انتشار داده است، مانند: "ماکیاولی تازه The New Machiavelli (1911)"، "ازدواج Marriage (1912)"، "دوستان آتشین مزاج The Passionate Friends (1913)" که بیشتر آنها درباره زندگی مرد و رفتارش با زن و هرج و مرج در کانون خانوادگی است. ولز از آشفتگی اخلاقی و روحی با لحنی تمسخرآمیز یاد میکند که بر جاذبه بیان او میافزاید. جنگ 1914 به طور عمیق ولز را آشفته حال ساخت و در آثارش تأثیری فراوان برجای گذاشت. "آقای بریتلینگ آن را به روشنی میبیند Mr Britling Sees It Through (1916)"، داستان نویسنده مشهوری است که در کانون خانوادگی در نهایت آرامش و نیکبختی به سر میبرد که ناگهان جنگ درمیگیرد، پسرانش به جنگ میروند و آرامش زندگیش برهم میخورد و پس از کشته شدن عزیزان ضربهای شدید بر روحش وارد میآید و در نامهای آرزو میکند که بشر در سراسر جهان در برادری کامل بسر برد. آثار دیگری که چنین کشمکش را در بر دارد: "چه خواهد شد؟ What is Comming? (1916)" و "در چهارمین سال In the Fouth Year (1918)" است. ولز در 1917 اندیشههای فلسفی خود را در دو کتاب "خدا، سلطان نامرئی God, the Invisible King" و "روح اسقف The Soul of a Bishop" عرضه کرده است. در همین سال نامه پر سر و صدایی در روزنامه تایمز انتشار داد که در آن به انقلاب روسیه درود فرستاده و آن را بیداری روح جمهوریت در جهان خوانده بود. پس از آن در 1920 به روسیه سفر کرد و از طرف لنین پذیرفته شد و در 1922 به عضویت حزب کارگر انگلستان درآمد، اما درباره وضع صنعتی کردن کشور شوروی تردید و سرخوردگی یافت. در سالهای پس از جنگ ولز آثار متعددی درباره اندیشههای سیاسی خود انتشار داد که مهمتر از همه "خلاصه تاریخ The Outline of History (1920)" است سرودی درباره انسانیت و موعظهای در طرفداری از اصول عقلانی و فلسفه مادی که بلافاصله از طرف یکی از روحانیان پاسخی شدید به آن داده شد. ولز در این اثر که به صورت اثری سه بخشی درآمد، از حکومتی جهانی حمایت کرده بود. وی تا آخر عمر همچنان از مبارزه با مذهب غیرعلمی و منطقی دست برنداشت. درکتاب "توطئه آشکار The Open Conspiracy (1928)" ولز حکومتی را پیشنهاد میکند که به وسیله مردان برتر اداره شود و همچنین دنیایی مذهبی که بر پایه علم استوار باشد. ولز پیش از مرگ درباره بشر به ناامیدی مطلق رسیده و این احساس را در کتاب "چنته فکر خالی شده است Mind at the End of its Tether (1946)" نمودار ساخته است. در داستانهای ولز که از خاطرات و تجربههای شخصی الهام گرفته، پیوسته عصیانی بر ضد جامعه ناقص و سرشار از بیعدالتی دیده میشود که او آرزوی انهدام و از نو ساختن آن را داشته است، چنانکه در کتاب دنیای "ویلیام کلی سولد The World of William Clissold (1926)" دیده میشود. از آثار دیگر او که در واقع زندگینامهاش به شمار میآید" تاریخ آقای پالی The History of Mr. Polly (1910)"است که خاطرات جوانی ولز را منعکس میکند و تجربهای در زندگینامه شخصی" Experiment in Autobiography (1934)" که رنگ داستانی دارد و به سبب صداقت و اجتناب از لحن مدیحهگویی درباره قهرمانان، از رمانهای برجسته ولز به شمار میآید.
ولز از نویسندگان پراثری است که به موضوعهای گوناگون در نویسندگی دست زده است. او رماننویس، مورخ، زیستشناس و اقتصاددان است و در تعمیم اندیشههای تازه زمان خود و ساده گرداندن مسائل اجتماعی چنانکه در خور فهم عامه باشد، تسلط خاصی دارد؛ اما شهرت ولز بیشتر در رمانهای پرحادثه علمی اوست که بعدها از بیشتر آنها فیلم سینمایی ساخته شده است. آثار دیگر ولز به سبب آنکه به زمان خاصی بستگی نزدیک داشته، اعتبار خود را از دست داده و تنها چون گواهی تاریخی باقی مانده است.ولز با روی کار آمدن استالین در شوروی از مارکسیسم جدایی گرفت و به منتقد جدی شوروی بدل شد.ولز بسیار روشنفکرتر و با معلومات تر از ورن بود و اگر می توانست کمتر جزئی نگر باشد بیشتر از ورن محبوب می شد اما با همین حال او یکی از بزرگترین نویسندگان علمی تخیلی تاریخ است.مردی با فکری روشن و آینده نگر که به انسان با همه خوبی ها و بدیهایش معتقد است.ولز سرانجام در سیزده آگوست 1946 در لندن درگذشت.
ژول ورن پدر ژانر علمی تخیلی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
تصمیم دارم از این پست به بعد به معرفی نویسندگان و آثاری که خیلی به آنها علاقه دارم و معتقدم باید همه آنها را بخوانند بپردازم.باشد تا شاید کسی به این بهانه برود و آنها را بخواند.هرچند دیگه خیلی کم کسی پیدا می شود که کتابخوان پیگیری باشد اما شاید علاقمندان را به خواندن این آثار فراخواند.به هر حال از ژول ورن Jules Verne شروع کردم چون منم با ورن بود که یک خوره کتاب شدم.وقتی بیماری آسم باعث شد که دیگه مثل یه بچه پرجنب و جوش نتونم اینور اونور بدم و انرژی خالی کنم منم به کتاب خوندن افتادم.اولین رمان بلندی که خوندم "جزیره اسرارآمیز" ورن بود.من که تازه امتحانهای کلاس دوم دبستانم شروع شده بود چنان محو کتاب شدم که درس خواندن فراموشم می شد.مادرم برای آنکه درس بخونم کتاب رو بالای کمد می گذاشت اما من از کمد بالا می رفتم و اونو برمی داشتم و می خوندم.به هر حال شاید نمره هام خیلی خوب نشد اما من کتاب خوان شدم.ژول ورن در این کتاب چنان قهرمانانش را در بنمایه اثری هیجان انگیز و پر ماجرا هدایت می کند که انسان نمی تواند تا آن را تا پایان کتاب زمین بگذارد.قهرمانان که در جزیره ای گیر کرده اند با اتفاقات عجیب و اسرار آمیزی روبرو می شوند و نمی توانند آنها را تفسیر کنند.نوجوان خواننده رمان که ذهنی پرشور و تخیلی فعال دارد می تواند به اسرار این جزیره نفوذ کند و با قهرمانانش به اسرار حیرت انگیز کاپیتان نمو و زیردریایی اسرار آمیزش دست یابد.ورن این رمان را پس از موفقیت "بیست هزار فرسنگ زیر دریا"نوشت.داستانی که شاید بسیار بیشتر از رمان نخست می تواند خصوصیات پیچیده کاپیتان نمو ناخدای زیر دریایی ناتیلوس را نمایش دهد.

ژول ورن نویسنده تخیل پرداز و پیشگوی فرانسوی در هشت فوریه سال 1828 در جزیره ریدو میان رودخانه لوار از توابع شهر نانت متولد شد.پدرش وکیل بود و می خواست او هم همین شغل را پی بگیرد.خوشبختانه ذهن فعال و ماجراجوی ژول او را که شیفتهطبیعت و ذات علم بود به راه دیگری کشید و گرنه او هم یک وکیل ساده و بی تأثیر در زندگی انسانهای بعد خود می کرد.او که در نوجوانی در اسکله رودخانه لوار وقت می گذراند و با ملوانان و ناخداها هم کلام می شد و همین او را به ماجراجوی و سیر و سیاحت می کشید.در یازده سالگی از خانه گریخت تا با کشتی به هند سفر کند اما پدرش رسید و او را باز داشت.ژول تحصیلاتش را در حقوق به اصرار پدر تمام کرد ولی شیفته نویسندگی و ادبیات بود.چند نمایش نامه نوشت اما شکست خورد.چون حرفه ای نداشت با تنگدستی روزگار می گذراند.همین دوران او با بیوه ای به نام "هونورین آن همبورن"که دو فرزند داشت آشنا شد و ازدواج کرد.جهیزیه زنش او را از مشکلات مالی رهایی داد.به عنوان منشی تئاتر مشغول به کار شد.همین دوران بود که ژول به مطالعات گسترده درباره علوم مختلف در کتابخانه ملی پاریس مشغول شد.اتاق کارش پر از کتابهای علمی و نقشه های مختلف بود.با تشویقهای دوست دانش پژوهش "نادار"به نوشتن داستانهای خیالی روی آورد.اولین داستانش "پنج هفته در بالن" بود.داستان سفر پر ماجرای پرفسوری دانشگاهی به مرکز آفریقا و تجارب خارق العاده او که با علت مطالعات وسیع ورن پر از اشارات دقیق و علمی و جغرافیایی است.تا آن زمان هیچ نویسنده ای با این سبک داستان نگفته بود و همین ناشران را از قبول آن باز می داشت.اما بلاخره انتشارات هتزل موافقت کرد آن را به عنوان پاورقی چاپ کند.هتزل خود با نام مستعار برای نوجوانان داستان می نوشت.او از داستان ورن خوشش آمد و از او خواست با کمتر کردن بار علمی داستان و افزایش بار ماجراجویانه اش آن را بازنویسی کند.هتزل به او پیشنهاد کرد تا با قراردادی بلندمدت هر سال برایش دوکتاب با این سبک بنویسد.این آغاز جهش بلند ورن به یک نویسنده جهانی بود.
عصری که ورن در آن می زیست روزگار اوج ادبیات رومانتیسیسم و بزرگانی چون بالزاک،دوما،فلوبر،زولا،استاندال،دیکنز،هوگو،داستایوفسکی،تورگینف و تولستوی بود و آنها یکه تاز دنیای ادبیات بودند.اما ژول ورن با ذوق و قریحه ای سرشار و نو توانست به عنوان نویسنده ای جهانی شناخته شد.او قهرمانانش را به همراه خوانندگانش گوشه و کنار جهان مرئی و خیالی فرستاد و آنها را در غم و شادی و ماجراجویانشان همراه می کرد.عدم توان مسافرت عمومی مردم و تخیل گسترش یافته در پی انقلاب صنعتی باعث اقبال عمومی آثار ورن شد.ورن چنان با جزئیات و علاقه مناظر و مناطق مختلف را در داستانهایش تصویر می کرد انگار خود آنها را مستقیماً دیده بود در حالی که او هرگر اروپا را ترک نکرده بود.نکته مهم دیگر آثارش پیشگویی های پرشمارش در آنها بود که در قرن بعد تحقق یافتند.همین امر او را به "پیامبر اختراعات قرن بیستم"مشهور کرد و باعث شد تا نامش بارها و بارها بر سر زبان بیفتد و کتابهایش مرتباً بازخوانی شود.او در "خانه متحرک"ظهور اتوموبیل،در "فاتح آسمانها" ظهور هلیکوپتر،در"بیست هزار فرسنگ زیر دریا"و"جزیره اسرار آمیز"زیردریای اتمی و در "سفر به ماه" و "گردش به دور ماه" سفرها و سفینه های فضایی و در "قلعه مرموز" تلفن و لیزر و انتقال صدا و تصویر را پیشگویی کرد.ورن به تلاش بشر امیدوار بود و معتقد بود که انسان بلاخره با سلاح علم و دانش به سعادت دست می یابد.او عمیقاً مذهبی بود و در آثار بیشتر تخیلی اش به ستایش کائنات و اذعان به وجود سرچشمه ای برای هستی داشت.عنصر غافلگیری در آثارش همواره موجود بود تا خواننده از فضای علمی آثارش خسته نشود.
آثار ورن به دو بخش داستانهای ماجراجویانه علمی و کاوشگرانه و داستانهای تخیلی تقسیم می شود.در ابتدا در اروپای آن زمان بیشتر داستانهای ماجراجویانه اش پرطرفدار بود.از این جمله میتوان "ناخدا هاتراس"،"فرزندان کاپیتان گرانت"،دور دنیا در هشتاد روز"،و"میشل استروگف"،"دیوار چین"،"سفر پرماجرا" نام برد که آنچنان پرطرفدار بودند که انتشارات هتزل برای ارسال سریع آنها از تلگراف سود می برد.داستانهای تخیلی او بیشتر در قرن بیستم و به خصوص بعد از جنگ اول جهانی مورد توجه جهانیان قرار گرفت.داستانهایی چون "سفر به ماه"و"گردش به دور ماه"،سفر به مرکز زمین"،"فاتح آسمانها"،قلعه مرموز"،فانوسی بر فراز دنیا"،"خانه بخار"از این جمله اند.
از رمانهای پرطرفدار ورن که من همواره همچون جزیره اسرار آمیز هواره به آن علاقمند بودم "دوسال در تعطیلات" یا "ماجراهای پانزده پسر" است.کتاب در قالب اثری جدی و هیجان انگیز توانسته رمانی نوجوانانه هم بیافریند که بزرگها را هم جذب می کند.پانزده پسر در پی حوادثی به جزیره ای می افتند و حوادث متعددی را پشت سر می گذاردند.دسته بندی ها و حسادتها و رقابتهای این نوجوانان فضایی پرشور پدید می آفریند که باعث می شود قهرمانانش به معنایی تغییر کنند.شخصیتهای اصلی به خوبی تیپ سازی شده اند و تفاوتهای جالبی با هم دارند.داستان با یک پایان زیبا به سرانجام می رسد و خواننده را با خاطره ای خوش و اعتماد به نفسی بالا رها می کند.
دیگر اثر بزرگ ورن "ابوالهول یخها"دنباله ای بر اثر مشهوری از ادگار آلن پو نویسنده شهیر امریکایی با نام "ماجراهای آرتور پیم" است.رمانی آخرالزمانی که با تأثر از تلاش ویرانگر انسان مدرن در دنیای جدید بود.ورن در سالهای پایانی عمر با توجه به وقایع جنگ فرانسه و آلمان در سال 1870 و شکست فرانسه دچار یأسی فلسفی نسبت به انسان و سرنوشتش شده بود و این در آثاری چون همین کتاب و "وصیتنامه مرد دیوانه"،"فانوسی بر فراز دنیا" و مجموعه قصه های کوتاهش به خصوص داستان "دنیای آینده"به وضوح دیده می شود.ورن که به شدت تحت تأثیر آثار پو قرار گرفته بود با دستمایه رمان او داستانی زیبا و تأثیر گذار می آفریند.ورن حتی به تأسی از آثار ترسناک پو داستانهایی چون داستان "فریت فلاک"نوشت. ابوالهول یخها شاید آخرین اثر بزرگ اوست که دغدغه ها و تفکرات او را به وضوح نمایش می دهد.
داستان کوتاه"دنیای آینده"بیشک بیانیه نهایی ورن است که در بستر مرگ نگارش کرده است.او انسان را به خاطر بیتوجهی به تبعات قدرتش و نابودی جهان به گونه ای استعاری سرزنش و مستوجب تنبیه می داند اما باز معتقد است انسان بلاخره راه درست را یافته و خود را نجات می دهد.هرچند انسان فراموش کار باز هم به گونه ای طنزآمیز به همان رویه قدیمی باز گشته و گذشته اش را فراموش کرده است.
آثار ورن که در عصری رومانتیسیستی خلق شده است مایه های قوی از همین ژانر نیز دارد اما در عین حال پر الهامات و تفکرات علمی و تخیلی است.همین او را نویسنده ای متفاوت از عصر خود ساخت.موفقیت ژول ورن و نویسنده هم عصرش هربرت جرج ولز باعث گسترش ژانر ادبی علمی تخیلی شد و آن را جهانی کرد.تقریباً هر نوجوان کتابخوانی در جهان حداقل یک اثر ورن را خوانده است.سرانجام مردی که بسیاری از مسائل و رویدادها را پیشگویی کرد مرگش را هم دید و گفت باید کشیش خبر کنند.در بیست و چهارم مارس 1905 او در نانت زادگاهش درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد.آثار او در طول صد و چهل سال اخیر به بیشتر زبانها ترجمه شده و هر سال بارها تجدید چاپ می شود.
لیست آثار ژول ورن(سال انتشار-نام فرانسوی-نام انگلیسی):
Five Weeks in a Balloon (Cinq Semaines en balloon, 1863)
Paris in the 20th Century (Paris au XXe Siècle, 1863, not published until 1994)
Journey to the Center of the Earth (Voyage au centre de la Terre, 1864)
From the Earth to the Moon (De la terre à la lune, 1865)
Journeys and Adventures of Captain Hatteras (Voyages et aventures du capitaine Hatteras, 1866)
In Search of the Castaways or Captain Grant's Children (Les Enfants du capitaine Grant, 1867-1868)
Twenty Thousand Leagues Under the Sea (Vingt mille lieues sous les mers, 1870)
Around The Moon (Autour de la lune, a sequel to From the Earth to the Moon, 1870)
A Floating City (Une ville flottante, 1871)
Dr. Ox's Experiment (Une Fantaisie du Docteur Ox, 1872)
The Adventures of Three Englishmen and Three Russians in South Africa (Aventures de trois Russes et de trois Anglais, 1872 )
The Fur Country (Le Pays des fourrures, 1873)
Around the World in Eighty Days (Le Tour du Monde en quatre-vingts jours, 1873)
The Survivors of the Chancellor (Le Chancellor, 1875)
The Mysterious Island (L'Île mystérieuse, 1875)
The Blockade Runners, (1876)
Michael Strogoff (Michel Strogoff, 1876)
Off On A Comet (Hector Servadac, 1877)
The Child of the Cavern, also known as Black Diamonds or The Black Indies (Les Indes noires, 1877)
Dick Sand, A Captain at Fifteen (Un Capitaine de quinze ans, 1878)
The Begum's Millions (Les Cinq cents millions de la Bégum, 1879)
The Steam House (La Maison à vapeur, 1879)
Tribulations of a Chinaman in China (Les tribulations d'un chinois en Chine), 1879
Eight Hundred Leagues on the Amazon (La Jangada, 1881)
The Green Ray (Le Rayon vert, 1882)
The Headstrong Turk (1883)
Frritt-Flacc (1884)
The Vanished Diamond (L’Étoile du sud, 1884)
The Archipelago on Fire (L’Archipel en feu, 1884)
Mathias Sandorf (1885)
Robur the Conqueror or The Clipper of the Clouds (Robur-le-Conquérant, 1886)
Ticket No. "9672" (Un Billet de loterie, 1886 )
North Against South (Nord contre Sud, 1887)
The Flight to France (Le Chemin de France, 1887)
Family Without a Name (Famille-sans-nom, 1888)
Two Years' Vacation (Deux Ans de vacances, 1888)
Topsy Turvy, (1890)
Mistress Branican, (1891)
The Castle of the Carpathians (Le Château des Carpathes, 1892)
Propeller Island (L’Île à hélice, 1895)
The Purchase of the North Pole (Sans dessus dessous, the second sequel to From the Earth to the Moon, 1895)
Facing the Flag (Face au drapeau, 1896)
Clovis Dardentor (1896)
The Sphinx of the Ice Fields or An Antarctic Mystery (Le Sphinx des glaces, a sequel to Edgar Allan Poe's The Narrative of Arthur Gordon Pym, 1897)
The Mighty Orinoco (Le Superbe Orénoque, 1898)
The Village in the Treetops (Le Village aérien, 1901)
The Master of the World (Maître du monde, sequel to Robur the Conqueror, 1904)
Invasion of the Sea (L’Invasion de la mer, 1904)
A drama in Livonia (Un Drame en Livonie, 1904)
The Lighthouse at the End of the World (Le Phare du bout du monde, 1905)
The Chase of the Golden Meteor (La Chasse au météore, 1908)
The Danube Pilot (Le Pilote du Danube, 1908)
The Survivors of the 'Jonathan' (Le Naufrages du Jonathan, 1909)
The Eternal Adam (L’Eternel Adam, 1910)
آیا به آخر خط رسیده ایم؟
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
جنگ،نسل کشی،بمب اتم،آلودگی هوا،تروریسم،حکومتهای سرکوبگر،نظامی گری و نژاد پرستی تمام قرن بیتم و بیست و یکم با این مسائل گره خورده است و تمام تلاشهای مردان بزرگ و آزادمرد برای از میان بردن این مشکلات با شکست مواجه شده است.جهان هماکنون ناامنتر و ناامیدتر از پایان جنگ جهانی است.فساد و رشوه خواری،قدرت طلبی و استثمار رسانه ای جزو جدایی ناپذیر دولتهای جهان است.آنها برای منافع ثروتمندان از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کنند.آنها تمام ارزشهای بشری را با عملکردهایشان از معنا تهی و پوچ کرده اند.حال مردم بکل انزوا گزیده و خود را از تفکر و دخالت کنار کشیده اند.خشونت،ابتذال و حماقت در جهان بیداد می کند و متفکران و روشنفکران با برچسبهایی چون ماجراجو،آنارشیست و دگر اندیش از صحنه جامعه حذف می شوند.همین رویکرد موجی از یأس و ناامیدی را بر همه بخصوص ادبیات و سینما مستولی کرده است.این امر در داستانهای نویسندگانی چون پل آستر و فیلمهای برادران کوئن کاملا مشهود است.اما در کنار ظهور ناامیدی با افزایش نگاه مذهبی نوعی اعتقاد به رستاخیز و آخرالزمان نیز در کنار دیگر عرصه ها رشد کرد.به خصوص بعد از یازده سپتامبر این امر در سینما به شدت جدی گرفته شدو موجی از فیلمهای آخرالزمانی سینمای جهان را تسخیر کرد.حتی بقیه فیلمها نیز با موضوعات متفاوت به این نگاه جذب شدند.

فیلم فرزندان آدمیان نمونه خوب ی از این مدعا است.فیلمی بسیار خوش ساخت و با دقتی کوبریکی که آینده تیره و تاری را برای جهان متصور است.تصویر فیلم به خوبی تشویش و خشونت حاکم بر جهان فیلم را تصویر می کند.قهرمان مردی سرخورده است که با از دست دادن تنها فرزندش به انزوا و رها کردن خود در الکل و مستی وقت می گذراند.دنیای او دنیایی بدون بچه است.به دنبال آلودگی محیط زیست و نابودی طبیعت،حال جهان با عقیم کردن انسان از او انتقام می گیرد.خروج کودکان و جهان پر صلح و صفای آنها انسان را در مغاطی سهمگین فرو می برد و انسان وحشی برای ارضای روح ستمدیده اش به خشونت و نژاد پرستی روی آورده است.دولت انگلستان برای فرافکنی اشتباهاتش مهاجران را عامل این اتفاق می نامد کاری که هیتلر در آلمان شکست خورده در جنگ جهانی اول با یهودیان کرده بود.دولت به صورت سازمان یافته دوباره اردوگاههای مرگ را برقرار می کند و مهاجران گریخته از وطن برای آزادی و رفاه را به شهرکهای محاصره شده می فرستد.گروهای معترض و مخالف نیز تروریست نامیده شده و سرکوب می شود.اما حتی در این گروهها نیز خشونت دولت اثر معکوس کرده و آنها را به قاتلانی بالفطره که می خواهند جای سردمدارن قدرت یابند تبدیل کرده است.زن سابق قهرمان که آرمانگرایی عملگراست می خواهد با نجات زنی مهاجر و خیابانگرد که به صورت معجزه آسایی حامله شده را از دست مأموران دولت که با قصد ادامه سیاستشان و نگهداری قدرت باید او را نابود کنند یا بچه را یک هم میهن جای زنند نجات دهد.او برای رساندن او به کشتی نجات از شوهر سابقش کمک می گیرد.مرد برای پول و امید به ادامه رابطه با همسرش قبول می کند.اما در میان راه همسر به دست عوامل رادیکال گروه کشته می شود.مرد که حال مصمم شده زن را برداشته و به تنها صاحل نجات در شهر اردوگاهی نگهداری مهاجران می برد.شهر بسیار پر آشوب است و دولت با نیروهای ارتش سعی در کنترل اوضاع دارد اما هر آن امکان شورش و جنگ می رود.قهرمان زن را از میان آتش و خون به نجات می رساند اما خود جان می بازد.هر چند با سرکوب خونین شورش در شهر امیدی به بازگشت به انگلستان نیست اما شاید جایی دیگر امید تحقق یابد و کودک بدون جنگ و نابودی بزرگ شود.
فیلم به خوبی فضای بحرانی جهان را نمایش می دهد.مرگ جوانترین پسر جهان با آن صورت خاص و واکنشها به آن بخوبی جهان پرآشوب و خشونت را با تعدادی از تصاویر مستند متوالی روی نمایشگری به تصویر می کشد.تصاویر مردمان به بند کشیده بسیار واقعی به نظر می آید و با فیلمهای بزرگی چون رم شهر بیدفاع،فهرست شیندلر و پیانیست برابری می کند.تروریسم و کشتار مانند جهان امروز همه جا را فراگرفته و خشونت طلبان مجال یافته اند تا مخالفان آرام و معقول را کنار زنند.فامیل مرد که یک مقام دولتی است با وجود عشق به نجات آثار هنری بزرگ در این جهان بحران زده در برابر علت جویی مرد هیچ ندارد و فقط می گوید من به هیچ چیز نمی اندیشم.پسر آن فامیل هم جوانی مسخ شده است که بیشتر به یک ربات شبیه است تا انسان.
امید نابود شده و روح انسانیت مرده است.کودک همچون مسیح میان این آشوب ظهور کرده است.نگاه مسیحی در صحنه جنگی در شهر رخ می نمایاند.با ظهور کودک دو طرف دست از درگیری می کشند و مردم او را تقدیس می کنند.انگاری مسیح ظهور کرده است. اما این امید هم دیدی نمی پاید آنها دوباره جنگ را از سر می گیرند.دیگر امیدی نیست.مرد زخمی زن و کودکش را به محل قرار می رساند و با امیدی کمرگ جان می بازد.
صحنه های شهرزندان مهاجران بسیار خوب کارگردانی و هدایت شده است.صحنه جنگ هم بسیار استاده طراحی شده است و ما را به یاد غلاف تمام فلزی کوبریک می اندازد.بازی بازیگران بسیار استاندارد و درخشان است.کلیو اوون بهترین نقش آفرینی عمرش را انجام داده است.جولین مور نیز بازی قابل توجهی دارد.مایکل کین در ادامه نقش مکملهای زیبایش نقش هیپی پیر از نسل فراموش شده انقلابی شصت و هفتاد را که به زیبایی به همسرش عشق می ورزد و با نگاه شوخ و مطایبه آمیزش جهان را با پوزخندی زهر ناک می نگرد را به خوبی ایفا می کند.فیلمبرداری فوق العاده امانوئل لوبتزکی د رکنار فیلمنامه دقیق و کارگردانی بینقص آلفونس کوارون بر اساس داستان خانم پی دی جیمز به خوبی فضای لندن را آخرالزمانی و هول انگیز نشان می دهد.فیلم یک سرو گردن از فیلمهایی چون جنگ دنیاهای اسپیلبرگ،روزی که زمین از حرکت ایستاد دریکسون،مردی روی زمین یا حتی فیلم پر طمطراق شوالیه تاریکی بالاتر است و میتوان بنا به قول منتقدی آمریکایی آن را بیلدرانر قرن بیست و یکم نامید.
آیا پیش بینی این فیلم و فیلمهای دیگر تحقق می یابد و انسان خود را به نابودی می کشد یا سرانجام سرعقل می آید و خود و سیاره اش را نجات می دهد؟شاید باید کارد به استخوان برسد تا انسان دست بکار شود.باید دید!!!
Comfortably Numb -Pink Floyd
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
به یکی دیگر از زیبا ترین و مشهور ترین آهنگ های پینک فلوید می رسیم آهنگی از آلبوم همواره جاودان The Wall(دیوار) که فیلمی به همین نام هم از روی آن ساخته شد.(شاید هم بعکس آلبوم برای فیلم ساخته شد.)
آهنگ Comfortably Numb همواره خود را به عنوان یکی از بهترین های پینک فلوید نشان داده است همخوانی بی نقص گیلمور و واترز و البته سولوی گیتار برقی بی نظیر گیلمور در انتهای آهنگ که کار را تا حد یک شاهکار بالا می برد.
شعر این آهنگ هم کمی از هم خوانی آن و صدای گیتار آن ندارد که البته بعضی اوقات برای فهم بعضی از بخش های آن باید فیلم دیوار را تماشا کرد تا متوجه موضوع آن که جدال یک پزشک با بیماری که از بیماری روح رنج می برد و هذیان های این بیمار است شد.

متن ترانه:
Hello.
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me.
Is there anyone home?
Come on, now.
I hear youre feeling down.
Well I can ease your pain,
Get you on your feet again.
Relax.
I need some information first.
Just the basic facts:
Can you show me where it hurts?
There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what youre sayin.
When I was a child I had a fever.
My hands felt just like two balloons.
Now I’ve got that feeling once again.
I cant explain, you would not understand.
This is not how I am.
I have become comfortably numb.
Ok.
Just a little pinprick
There’ll be no more –aaaaaahhhhh!
But you may feel a little sick.
Can you stand up?
I do believe its working. good.
That’ll keep you going for the show.
Come on its time to go.
There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what you’re saying.
When I was a child I caught a fleeting glimpse,
Out of the corner of my eye.
I turned to look but it was gone.
I cannot put my finger on it now.
The child is grown, the dream is gone.
I have become comfortably numb
Hotel California
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
کمتر کسی هست که این آهنگ و یا حداقل اسمشو نشنیده باشه.آهنگی از دهه هفتاد از گروه مشهور امریکایی Eagles. فقط میشه گفت آهنگ فوق العاده ایست.شعری پر معنی ساخته دان هنلی و گلن فری Don Henly & Glen Frey و آهنگی از دو گیتاریست گروه دان فلدر و جو والش Don Felder & Joe Walsh .نسخه اصلی این آهنگ به سبک راک است ولی اجرای متفاوتش در کنسرت 1994 فوق العاده شنیدنی بود...

متن این آهنگ جهانی را در زیر می بینید:
Hotel California
The Eagles
On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here
Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget
So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

خاطرات یک سرباز(داستان)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
یکشنبه 17 ژوئن
ما برای نجات دیپلماتهای ربوده شده به افریقا فرستاده شدیم.ما چند وقتی است که در نزدیکی اردوگاه تروریستها اردو زدیم و آنها را تحت نظر داریم.این پنجمین روزیه که زیر آسمون می خوابیم.فردا قراره به اونا حمله کنیم.افراد خسته اند و لی با فرمانده ای که داریم روحیه همه خوبه.من به شدت اونو ستایش می کنم.اون قهرمان منه،قوی و باشکوه که هرگز خسته نمی شود.اون هرگز در هدف خودش و کشورش تردید نمی کنه،صلح و آزادی و برابری.من دوست دارم مثل اون باشم،قوی و نترس.اما مدتی که افکار خطرناک توی بعضی از ما نفوذ کرده و حتی یکی از بهترین دوستام لوک هم از اونا حرف می زنه.دیگه اونو نمی شناسم.اون سرشار از تردید شده و شبها هم کابوس می بینه.عقاید بدی که دشمن منتشر کرده اونو هم نثل خیلیا نسبت به کشورش بدگمان کرده.با یک این فکرا رو از سرش بیرون بیارم.حالا وقت استراحته و باید به فردا فکر کنم.فردا روز بزرگیه.به امید موفقیت.
دوشنبه 18 ژوئن
صبح زود حمله کردیم.دشمن قافلگیر شد.حدس می زدیم گروگانها توی ساختمانی در جناح چپ مخفیگاه که ساختمان بزرگ آجر قرمزی بود،نگهداری می شوند.ما هم حمله مون رو روی اون جا متمرکز کردیم.اوضاع خوب به نظر می رسید و ما تلفات کمی داشتیم.دستور داده بودن که هرکیو دیدم نفله کنیم.یکدفعه اوضاع بهم ریخت از هر سو زیر آتش قرار گرفتیم.فهمیدیم گول خوردیم و گروگانها به ساختمانی در طرف دیگر اردوگاه منتقل شدن.ما هم به اون طرف حمله می کنیم ولی تلفات زیادی دادیم.اونا همچنان مقاوت می کنند.من و لوک کنار فرمانده موندیم اون مثل یه صخره مقاومه و مارو پیش می بره.یکدفعه رگباری از گلوله ها بر سرمون فرود میاد.یه تیربارچی روی ساختمونه که مارو هدف گرفته.ناگهان فرمانده افتاد.از سینش خون فوران می کنه.من کنارش زانو زدم و سرشو تو دامن گرفتم.هنوز زندس و به من نگاه می کنه.آخرین کلماتش قبل مرگ این بود که مأموریت رو تموم کن.گلوله ای کنار پام منو به خودم میاره.باقیمونده گروه رو به سمت ساختمان رهبری می کنم.می خوام گریه کنم اما یه سرباز نباید گریه کنه.پایان یک اسطوره.من با بقیه راهمون رو به سوی ساختمون باز می کنیم.همه رو می کشیم و به ساختمون می رسیم اما همه گروگانها مردن.یکیشون که در شرف مرگ منو صدا میزنه.به سمتش میرم و سرش رو تو بغل می گیرم.از زیر لباسش دیسکتی رو در میاره و بهم میده.لوک با نگرانی به ما نگاه میکنه.مرد میگه:اونا بهمون دروغ گفتن.دولتمون بهمون خیانت کرد.این دیسکت همه چیزو فاش می کنه.اونو منتشر کن.به همه بگو.مارو از شر این دولت رها کن.دیپلمات چشماشو بست و مرد.لوک به من نگاه میکنه.سرم بشدت درد گرفته.همه آرمانهام و تفکراتم داغون شده.یعنی همش پوچ بود.ما جونمون رو برای هیچ از دست دادیم.نه من قبول ندارم.من نمی پذیرم باید همه چیزو درست کنم.باید دیسکت را نابود کنم.لوک هم مثل اینکه افکار منو فهمیده می خواد جلومو بگیره.باهم درگیر میشیم.اما من فرزترم و اونو می کشم.حس بزرگی می کنم مثل سزار در هنگام فتح مصر.دیسکت رو می شکنم.من باید از آرمانهای کشورم دفاع کنم.می خواهم مثل فرمانده ام باشد.
چند روز بعد
امروز از دست رئیس جمهور مدال افتخار گرفتم.کاخ سفید خیلی بزرگه مثل سنای روم.منم مثل سزار به اونا نگاه می کنم.من باید سزار بشم و کشورم رو به اوج افتخار برسونم.این پله لوله.مدال روی سینه ام مثل خورشید در آسمان می درخشد.من پرواز می کنم به سوی جایی که حق من است.
بخسی از خاطرات یک رئیس جمهور
به نام خاتمی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
خاتمی کنار کشید اما قهرمانانه هم چون دلاوری که می داند پیروز است اما به خاطر دیگران و خود فداکاری می کند.او نمی خواست مقابل میرحسین بایستد چون او یک دوست بود و بیشتر مردی بود که او را تحسین می کرد پس با این کناره گیری مصلحت بزرگی را محقق نمود تا دغلکاران و مردانی که اخلاق برایشان وسیله ای برای قدرت طلبی است به یاد آورند که سیاست بی اخلاق یعنی مرگ .
ستاره شانس اسلوین
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
آدم وقتی این فیلم شماره شانش اسلوین را می بیند یاد خیلی از فیلمهای ماندگار تاریخ سینما می افتد.فیلم فیلمنامه محکمی دارد و بازیهای آن فوق العاده است.پایان فیلم به شدت غافلگیر کننده از آب درامد.ساخت فیلم که شکسته و بازگشتی است ما را به این نتیجه می رساند که فیلمساز هم به سبک تازه ای که چند سالی است راه افتاده بسیار مسلط است.فیلم یاداور بسیاری از فیلمهای سالهای اخیر مثل حس ششم،تصادف،21 گرم و ممنتو است.فیلم آنقر خوب هست که ما اونو با حس ششم در یک سطح قرار بدهیم.فیلم شش تا بازیگر خوب دارد که چهارتاشان یعنی جاش هارتنت،بروس ویلیس،مورگان فریمن و بن کینگزلی فوق العاده اند.بازی بروس ویلیس به شدت شبیه بازیش در فیلم شغال است.اما ستاره فیلم بیشک هارتنت است.او با بازی زیبایش بارها مرا یاد وسترن اسپاگتی های لئونه و بازیهای بینظیر ایستوود می اندازد.او همه را به بازی می گیرد حتی تماشاگران را و آنها را با یک پایان فوق العاده میخکوب می کند.به همه دیدن این فیلم را توصیه می کنم.
آن سوی جهنم
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
فیلم از جهنم تجسم یک فیلم تمام عیار است.جانی دپ هرگز به قدرتمندی این فیلم در هیچ فیلمی ظاهر نشده است.فیلم در قالب یک پرونده جنایی مسائل بزرگتری را طرح می کند.دنیایی تلخ،گزنده،دهشتناک و ستمکار که در آن حتی یک ارزن احساسات بشری یافت نمی شود.مردان و زنانی که از اخلاق و انسانیت می گویند در واقع دراکولاهایی در لباس اشرافند.بی جهت نیست که باید انسانیت و احساسات را در میان یک معتاد دلشکسته و یک زن هرزه بقول آن جامعه یافت.فضای فیلم به شدت به آثار شکسپیر،دیکنز و فیلمهای تیم برتن شبیه است.در یک دنیای نمایشی واقعیت تلختر از هر چیز است.اشرافیت فساد عمیق خود را در لفافه نمایشها و آیینی خرافی،وحشی و ددمنشانه پیچیده و می خواهد آخرین نشانه های هویدای فساد خود را در بطن تاریخ دفن کند.فیلم به زیبایی دنیای بیرحم این آدمیان را تصویر می کند.شیطان به شاهرگ جامعه زده است و آن را آلوده کرده است.
در این فیلم به خوبی ماهیت پلید جامعه ای که برای آزادی زاده شد اما در بند فساد و ثروت به قهقرا رفت و نابود شد تا از خاکستر آن شیطان برخیزد.جامعه ای که به زور ثروت و مقام خود انسانها را در بند خود اسیر کرده تا خود را در این جهنم خوش آب و رنگ نگه دارد.بریتانیای ویکتوریایی هر چند انگلستان را به اوج و دنیایی که در آن خورشید غروب نمی کند برد اما به واقع اوج ستمکاری این نظام بر مردم خود و ممالک مستعمراتی بود.فقر،گرسنگی و بیرحمی در این دوره زیر لایه متفرعن و اشرافی سلطنت رشد کرده و همه را به پرتگاه سقوط کشاند.ایرلند،هندوستان،چین،افغانستان،فلسطین وایران هنوز طعم تلخ سیاستهای استکباری این دوره تاریخی را حس می کنند.سیاهی که عمق جان سیاستمداران و صدر جامعه انگلیس را گرفت تا جهانی سیاه همچون این فیلم را حاکم کند.
بازی های این فیلم بالای استانداردهای جهانی بود.جانی دپ اوجی را تجربه کرد که بی شک اگر فیلم موضوعی انقدر چالش برانگیز چون جامعه ماسونی را دستمایه نداشت مستحق اسکار بود.هیدر گراهام یک بازی دیکنزی فوق العاده ارائه داد.یان هلم در نمایش یک شیطان مجسم بسیار موفق بود.فیلم کیفیتی برتنی داشت که بی شک آن را متمایز می سازد.اما شاید طراحی صحنه و جلوه های صوتی و تصویری خاص به خوبی لندنی سیاه و فلاکت زده و ترسناک را در پایان عصر ویکتوریایی به تصویر می کشد.
فیلم بی شک یک شاهکار اساسی است و دپ عنصر اصلی آن می باشد.
والسلام
سال انتخابات
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سال آینده سال مهمی در حرکت سیاسی و اقتصادی کشور ایران است.سالی که با انتخابات ریاست جمهوری سکان مهمترین نهاد این کشور برای چهار سال به دست یک شخص سپرده خواهد شد.اما چرا این بار موضوع بسیار مهم است زیرا جهان به آستانه یک بحران بزرگ رسیده است که بی توجهی و تعلل در برنامه ریزی و عملکرد برای آن زیانهای جبران ناپذیری را به کشور و آینده آن وارد می سازد.نکته مهم این است که این انتخابات بیشتر از هر زمانی در تاریخ انتخابهای ما اقتصادی است و نه سیاسی.ایران در مقابل انتخابی ایستاده که باید با آن مشخص کند آیا به کشورهای پیشرو جهان می پیوندد و یا در همان رده در حال توسعه های پشت سر باقی می ماند.اگر ما درست تصمیم نگیریم شاید برای بیست تا چهل سال از قافله توسعه عقب بیفتیم و یک یا دو نسل جامعه ما به یأس و سرخوردگی دچار شوند.
سیاست های دول سازندگی و اصلاحات هر چند نقص های آشکاری داشت اما توانست کشور را از حالت جنگ زده ویران به کشور با قابلیت های بالقوه بالا برای پیشرفت و توسعه برساند و آن را برای ورود به دوره جدیدی در اقتصاد و صنعت یعنی توسعه کیفی وارد سازد اما با روی کار آمدن دولت نهم نه قابلیت های بالقوه بالفعل نشد بلکه شاهد سقوط بیش از پیش استانداردهای اقتصادی و صنعتی و حتی معیشتی مردم در همه زمینه ها بودیم.چرا با وجود تأکید دولت بر عدالت محوری و مردمی بودن همه چیز دگرگونه به نظر می رسد.شاید باید آن را در نگاه فردگرایانه و ابزاری دولت برای نیل به قدرت و نفی هر گروه مخالف و منتقد به بهانه دشمنی با دولت جستجو کرد. دولت اقتصاد را به ابزاری برای پروپاگاندای سیاسی و قدرت طلبی صرف تبدیل کرده و همچون بچه ای که برای رسیدن به یک درک مناسب به آزمون و خطا روی می آورد و از مدرسه و درس فراری است تبدیل شده است.این نشان می دهد که استبداد رأی و دیکتاتوری نظری دولت نه تنها باعث پیشرفت کارها نشد بلکه به نابودی آنچه کاشته بودیم انجامید.این امر مشخص می سازد که رأی دوباره به این دولت یک اشتباه استراتژیک و خطرناک در دنیای متلاطم امروزاست.ما امروز به رئیس جمهوری نیاز داریم که بتواند با اتخاذ سیاست های کارآمد ضمن کاهش هزینه عمومی سرمایه های ملی در منابع مصرفی و نه سرمایه ای بتواند نیروی انسانی عظیمی که پشت در مانده اند و بیکاری آنها ضربه جبران ناپذیری به آینده اجتماعی و سیاسی کشور می زند بکار گرفته و چرخ تولید داخلی را از خطر توقف کامل به علت واردات غیر اصولی عدم تطابق با نیاز جامعه و سیستمهای قدیمی و نا کارآمد نجات دهد.سیاسی بازی در اقتصاد و تبدیل آن به ابزاری برای قدرت طلبی سم بزرگ جامعه ماست.دولت در این دوران بحرانی باید به نیروی جوان و پرشور دانشگاهی ما که به تازگی به سطح جامعه آمده اعتماد کند و آنها را به جای تفکرات قدیمی و یا مدیران سیاستبازی که به جای تفکر اقتصادی سیاسیند قرار دهد.چیزی که ما احتیاج داریم یک رئیس جمهور عاقل و کمتر احساساتی است که با منطق با مسائل برخورد کند نه با نظرات شخصی و جناهی خود.
اما از این میان چه کسانی مناسبترند.به واقع همه کاندیداها قوت و ضعفهای بعضا مهمی دارند اما آنچه مهم است مصالح ملی و اقتصادی اوست و نه نظرگاه سیاسیش.خاتمی،میر حسین موسوی و قالیباف به نظر من بهترین شخصیت ها برای آینده ما هستند.
سید محمد خاتمی شاید مهمترین رقیب رئیس جمهور فعلی است.او که سابقه هشت ساله در همین مقام دارد با تجربه ای گران به این دوره گام نهاده است.به واقع او با کناره گیری از عناصر جنجالی اصلاحات و جمعآوری تعدادی از نیروهای میانه رو تر و متخصص تر دوباره راه در گامی دیگر گذارده است.او موفق شد با ایجاد نوعی مصلحت منطقی در انتخابات گذشته مجلس دوباره گفتمان اصلاحات خود را بازیابی کند و از جنجال های حاشیه ای دوری نماید.هر چند او همچنان زیر هجمه سنگین جناح اکثریت است و مرتب مورد خطاب و عقاب و تهدید آنها قرار دارد اما هرگز زبان منطقی ،شیرین ،فصیح و منتقدانه خود را از دست نداده و نمی دهد.عملکرد اقتصادی او شاید خیلی آرمانی نبود اما حداقل توانست کشور را در زیر فشار سقوط قیمتهای نفت و بحرا مالی اواخر قرن گذشته به خوبی اداره و به وضعی متعادل برساند.سیاست خارجی تعامل گرای او ایران را به کشوری فعال در صحنه سیاسی جهان و حتی اقتصاد منطقه ای که کاملا زیر نفوذ ترکیه و چین بود رساند.اما جنجال های سیاسی مخالفانش و بی تدبیری تعدادی از تندروان اصلاحات باعث شد مردم کمی نست به او بی میل شوند و خدماتش را کم ارزش کنند.اما در خدمت خاتمی همین بس که به نظام بسته مدیریتی کشور نفسی جدید دمید که باعث تحرکی نسبی در آن شد و با باز کردن فضای سیاسی به مردم امکان نقادی داد حتی اگر علیه خودش به کار می رفت.خاتمی مردی بود که از سوی دوست و دشمن انچنان که باید درک نشد و مظلوم واقع گشت.
میر حسین موسوی بی شک تنها کسی است که دوست و دشمن او را مدیر کاربلد و استثنایی در مدریت کشور می دانند.او ایران فقیر و بحران زده را در ابتدای جنگ تحویل گرفت و با سیاست خاصش توانست در مقابل عراق تا دندان مسلح و مورد حمایت جهانی در مقابل تحریم همه جانبه ما هشت سال ایران را مقاوم و پایدار نگه دارد.او مرد روزهای بحرانی است و مدیری برجسته اما تنها اشکال کارش این است که او به روشی معتقد است که رهروهای بسیار کمی دارد.او باید بداند در صورت رسیدن به این کرسی باید بتواند یک دولت همراه و معتقد به راهش تشکیل دهد اما تعداد موافقان روش اقتصادی او به اندازه یک کابینه نیست.او حتی در دوره نخست وزیری هم مخالفان جدی داشت و فقط حمایت امام خمینی او را بر سر کار باقی گذاشت.او برای عملی کردن خواستهایش حتی از خاتمی بیشتر مشکل دارد.او مناسب تر است با عنوانی چون معاونت یا وزارت به سراغ تحقق برنامه هایش باشد.
محمد باقر قالیباف امید و آینده جناح اصول گراست.مدیری فن مدار و موفق که سابقه موفقش در پلیس و شهرداری تهران از او یه شخصیت محبوب ساخته است. او که گفتمانی متفاوت با کلیه کاندیداهای اصولگرا دارد در دور گذشته با وجود تازه وارد بودن و عدم داشتن هیچ مسئولیت اجرایی اما با این وجود با بیش از چها ملیون رأی چهره ای آینده دار از خود ارائه داد.حال بعد از تجربه بسیار موفق در شهرداری تهران می رود تا به یک مدیر برجسته حتی در سطح جهانی بدل شود.اما شاید جوانی و عدم شناخت چندان جامعه بخصوص جوانان از او برای این دوره او را کم امیدتر نشان دهد اما مطمئنا در دور یازدهم او شانس اصلی پیروزی در انتخابات خواهد بود.
به نظر میرسد که جناح اصول گرا با وجود حمایت ضمنی از احمدی نژاد با دو یا سه کاندیدا وارد شود و در طرف اصلاح طلب میر حسین به نفع خاتمی وارد نشود و رقابت اصلی بین احمدی نژاد و خاتمی خواهد بود.
انتخاب خوبی داشته باشید.
والسلام
شاهکارهای ندیده شده تاریخ سینما
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
به یاد سینمای کلاسیک
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
من امروز یه فیلم زیبا به نام امپراطور قطب شمال دیدم.یه فیلم که میشه اونو سمبلی از فیلمهای قدیمی سینما بود سینمایی که در اون زندگی جریان داره و هنوز اسیر تکنولوژی نشده و در اون آدمهای واقعی کارهای واقعی می کنن.یه فیلم که میشه اونو یه وسترن اسپاگتی بدون لورور دونست.جدال دو مرد با آرمانهای متفاوت که یکی برای سرمایه داران می جنگه و یکی برای فقیرا هردو سرسخت و لجوج هردو بی کله که حاضرند برای رسیدن به هدفشون به هر کاری دست بزنن.این فیلم نماد مبارزه همیشگی خیر و شره که در اون لی ماروین آدم خوبس و ارنست بورگناین آدم بده اما این فیلم جذابه چون توش اینا واقعین و ما اونا رو باور می کنیم.البته یه پسر ولگرد که باید آدم بشه و یاد بگیره یه مرد باشه.فیلم به زیبایی در روی یک قطار جدال زیبای دو مرد دو تفکر در امریکا رو به تصویر میکشه.بازی ها فوق العاده زیبا است و موسیقی زیبا تر است.
اما بحث من این است که دوران اصلی سینما دوران شکوه مند آن و دوران ابرمردان سینما به پایان رسیده است دیگر ما با یک فیلم کمتر کمتر احساساتی می شویم و احساس شکوه کمتری می کنیم چون آدمیت و واقعیت در پس پرده تکنولوژی رنگ باخته و دیگر کمتر از آن شکوه سینمای قبل دهه هشتاد می بینیم.چرا؟ پاسخ چیست؟شاید اعمال اراده پول بر سینما و از دست رفتن ارزشهای واقعی مردان قدیمی چون جان فورد و آلدریچ و هاکس و دیگران باشد.
آیا سینما در حال مرگ است؟
همه مردان رئیس جمهور
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
این اتفاقات کاملا خیالی بوده و هیچ منظوری را نمی رساند.
فرودگاه JFK:
رئیس جمهور و هیأت همراه وقتی در فرودگاه JFK از هواپیما پیاده شدند،هیچ اثری از استقبال و خوشآمدگویی ندیدند.مسئول هماهنگی بلافاصله گفت: مثل اینکه باز تو این کشور اعتصاب کردن من نمی دونم چرا این کشور انقدر هرکی هرکیه.حتی خودمانی ها هم نیامده بودند.کل یوم فرودگاه سوت و کور بود.مسئول هماهنگی وقتی اوضاع را اینگونه دید رفت تا خبری بگیرد.بلاخره بعد یه جستجوی کامل ته گیت یه جاروکش که برای 18 دلار در هفته تو فرودگاه کار می کرد رو پیدا کرد و ازش پرسید: do you know why nobody is here? جارو کش گفت: police arrested anybody that was here مسئول هماهنگی بدوبدو برگشت پیش رئیس جمهور و گفت:اینجا یه خبراییه خیلی اوضاع مشکوک میزنه بهتره برگردیم.اما رئیس جمهور گفت:فکر کردی من بیدیم که به این بادا بلرزم من حالشونو میگیرم بیا بریم.پس رئیس جمهور و هیأت همراه به سرعت به سوی سالن اصلی فرودگاه حرکت کردن.تو سالن پرنده هم پر نمی زد پس از چندین ساعت معتلی بلاخره با یه ون که اتفاقی به فرودگاه اومده بود به هتل رفتند.راننده ون خیلی هیجان زده شده بود به طوری که نزدیک بود از روی پل بروکلین بیفته پایین اما بخیر گذشت.
هتل :
مسئول هماهنگی به رزروشن هتل رفت و از یه آقای خوش لباس خندون پرسید: do you know why evacuate JFK airport? مسئول پذیرش هتل گفت : you make a mistake.look!!! سپس به تلویزیون اشاره کرد.تلویزیون یه باند دیگه فرودگاه JFK را نشون میداد که داشتن از نیکلا سارکوزی و زن جدیدش استقبال می کردن.نیکلا یه قیافه مکش مرگ ما گرفته بود و با بوش دست می داد.همه اونجا جمع شده بودن.خبرنگارا،تلویزیونی ها و کارکنان فرودگاه که فرت و فرت از اونا به خصوص زن سابقا مانکن سارکوزی عکس می گرفتن.مسئول هماهنگی گفت:بخشکی شانس تازه فهمیدم چرا خودمونی ها رو دستگیر کردن فکر کردن تروریستن.بعد دوید پیش رئیس جمهور و همه چیزو تعریف کرد.رئیس جمهور گفت:اینا همش توطئه است و اونا احتمالا از اومدن من با خبر بودن برای همین این نقشه رو کشیدن حتما یه عده تو داخل به اونا خبر دادن خائنا اصلا انتظار نداشتم از پشت خنجر بخورم من می دونم مردم منو دوست دارن اما این خائنا مرتب جو مسموم می کنن بهتره بریم به اتاقم.
وقتی به اتاق رسیدن مسئول هماهنگی و رئیس جمهور خشکشون زد.اتاق بیشتر شبیه یه سوئیت دانشجویی بود تا سوئیت مخصوص مقامات.کوچیک و در هم ریخته.هنوز تو شوک بودن که صدای خور و پوف یه نفر تو اتاق پیچید.مسئول هماهنگی بلافاصله امنیتی ها رو خبر کرد.رئیسشون و هشتا مأمور ریختن تو اتاق و بعد از یه بازرسی مبسوط یه نفرو تو وان حموم خوابیده پیدا کردن.رئیس جمهور گفت:این چه وضعیه؟ مسئول امنیتی گفت:قربان شرمده من و افرادم قبلا همه جارو گشتیم کسی نبود نمی دونم این از کجا پیداش شده.به هر حال من نیرو کم دارم قربان.توی کمد یه جوون ژولی پولی با ته ریش و لباسای چروک و کثیف و موهای پانکی و لی پاره پوره خوابیده بود و از وجانتش پیدا بود که مسته لایعقله و بوی بدش همه جارو گرفته بود.مسئول امنیت به زور بدارش کرد و ازش پرسید: who are you? طرف یه نیشخندی زد و با قیافه خماری گفت: hi friends!!! و بعد باز پس افتاد.یه بار دیگه بیدارش کردن و ازش پرسیدن: hoy who are you? طرف باز یه نیشخند زد و گفت: I am vagrant davy.nice to meet you.bully!!! مسئول امنیتی عصبانی شد و خواست طرفو بندازه بیرون که رئیس جمهور گفت:لااقل بپرسین چه جوری از این جا سر در اورده.-why you are here?- I have sleeped in solon hotel but I donot know why I am here. مسئول امنیتی خواست توضیح بده که ریس جمهور گفت:فهمیدم بروید ببینید این جا چه خبره.مسئول هماهنگی رفت پذیرش و از مدیر هتل پرسید:I am in 666 suite.why aperson is sleep in our room? مدیر هتل گفت:what?who?!!! هماهنگی:his name is vagrant davyمدیر:is he a homeless? هماهنگی:yesمدیر:a indigent man!probably he donot has a place of sleepهماهنگی:But here is a private suite!!! مدیر:it is unimportant.you are very hospitable!!! وقطع کرد.
مسئول هماهنگی با تأثر برگشت و گفت:اون مرد دیوونه است!این هم عاقبت ابر شهر!اصلا اهمیت نداد.رئیس جمهور گفت:پس اینجوریاست.باشه می بینیم کی می بره.
دفتر بیضی شکل در کاخ سفید:
تق تق جوابی نیامد.در به آهستگی باز شد.خانم کارمند سرکی به داخل کشید.از رئیس جمهور بوش خبری نبود.کارمند خواست برود ولی وسوسه شد یه نگاه دقیقتری به اونجا بندازد پس رفت و نشست روی صندلی قرمز ریاست جمهوری.چقدر نرم وراحته.یه احساس غرور و افتخار به آدم دست می ده.توی خیالاتش خودشو دید که مقابل هزاران نفر که با هیجان براش دست تکون می دن سخنرانی می کنه یا داره یه کارخونه جدیدو افتتاح میکنه یا جلوی خبرنگارا با یه لبخند ملیح با سران جهان دست میده یا دستور آغاز جنگ جهانی سوم رو صادر می کنم آی آی آی این دیگه تو مرام من نیست باید از اثرات قدرت باشه .یه دفعه یه صدای پا به گوش می رسه و اون فقط فرصت می کنه که از اولین در دم دستش فرار کنه که البته دستشویی از کار در میاد.اوه عجب توالت باحالیه لعنتیا برای ما یه جای خراب می زارن و برای خودشون اینو بعدم می گن دچار مشکلات بودجه ایم.
صدای باز شدن در اومد و اون از ترس قلبش به تپش در اومد.بوش وارد دفترش شد و با حالتی متفکرانه روی صندلی ولو شد.مثل اینکه متوجه چیزی نشده ها.یه تعداد کاغذ رو روی میز ولو کرد و بهشون زل زد.دوباره صدای در اومد.تق تق بوش گفت:بیاید تو.در باز شد و مشاور عالی رئیس جمهور وارد شد.اون گفت:خوب جناب رئیس جمهور امروز چطورید؟بوش گفت:خیلی خستم صبح تا حالا کوندلیزا مجبورم می کنه که لبخند بزنم و دست تکون بدم اینم شد کار منم آدمم باید استراحتی چیزی.مشاور گفت:بلاخره شما رئیس یه کشور بزرگ و قدرتمن مثل امریکایید.بوش گفت:برو بابا کشور قدرتمند ما خرجش می کنیم بقیه حالشو می برن اون سارکوزی مشنگ دیدی چه هلویی بالا انداخته تازه همم به اون توجه می کنن هیچکی برای ما ترم خورد نمیکنه.تازه باید یه سخنرانی پرطمطراقو حفظ کنم .این لیزا هم که هیچ وقت راضی نیست.تازه پدرم هم اومده بود و ازم انتقاد می کرد. اینم نوبرشه والا.حالا توی دوره خودش چه گلی زده که از من توقع داره.حال کاری دارید مشاور؟باز چی شده رو سر من هوار شدید.مشاور گفت:راستیاتش کاری نداشتم داشتم می رفتم کوندلیزا اینو داد بدم به شما.بوش در حالی که با تعجب خودنویسو می گرفت گفت:این چیه دیگه؟خودنویس.من که خودنویس دارم.مشاور گفت:به نظر منم بهتره از مال خودتون استفاده کنید.امن تره!بوش :چرا؟!مشاور:راستش نمی خوام دخالت کنم اما...بوش:ده بگو دیگه.مشاوربا اشتیاق صداشو یه کم پایین آورد و گفت:به نظر می رسه کوندلیزا با یه شرکت لوازم التحریر چینی قرارداد تبلیغاتی امضا کرده.به چند نفرم یه دونه از اینا داده.بوش تو دلش گفت:لعنت اینم که تاجر شد اگه کنگره بفهمه پدرمون در اومده بعد بلند گفت:هیچ معلومه چی بلغور می کنی قرار داد کدومه تازه یادم اومد اینو روز تولدم مادر زنم داد بهم فرستادم سیا بررسیش کنه ببینه ویروسی چیزی توش نباشه.اگه پسش اوردن باید سالم باشه.بعد درشو باز کرد اما تا این کارو کرد جوهر توی صورتش فوران زد.بوش از جا پرید و خودنویسو رها کرد که افتاد رو میز.مشاور که جا خورده بود گفت:نگفتم اینم از اونا بود.بوش ناسزا گویان به همه از جمله لیزا و سیا و مادرزنش لعنت می فرستاد.مشاور گفت:بهتره مواظب باشید این فحشا رو به خبرنگارا یا کنگره ندید وگرنه فاتحتون خوندس.اون دستمالم انقدر به صورتتون نمالید تمام صورتو سیاه کردید.بهتره خیسش کنید بدین من تا اونو خیس کنم.بعد به طرف دستشویی رفت.تا درو باز کرد و صورت سفید شده خانم کارمن رو دید که می خواست جیغ بکشه بدجوری جا خورد.خانم کارمند به جای جیغ زد زیر گریه.مشاور نیم نگاهی به کارمند و نیم نگاهی به رئیس جمهور مات برده انداخت و گفت:بله دیگه وقتی هر کس پاش به این دفتر باز میشه کار به این جاها هم میکشه.هیچ می دونید با این کار چه لطمه ای به ما و حزب و کشور می زنید؟اگه دموکراتا بفهمن جورابمون رو پرچم میکنن.بوش معترضانه گفت:من اصلا نمی دونم این جا چه خبره و این خانم این جا چه کار می کنه.مشاور گفت: البته که نمی دونید حتما این خانم خودش پاشده و اینجا قایم شده یا دستشویی های کاخ سفید همه غیر این خراب شدن!!!امیدوارم من اولین کسی باشم که فهمیده حالم دیگه بسه باید تموم بشه و بلافاصله خواست از اتاق خارج بشه.بوش گفت: وایسا من باید توضیح بدم اما مشاور گفت:لازم نیست همه چیز معلومه.خانم کارمند هنوز گریه می کرد.بوش:این چرا اینقدر زار میزنه؟هی بگو ببینم چند وقته اینجایی؟کارمند که زبونش بند اومده بود تته پته ای کرد.بوش گفت:اگه بفهمم جیک زدی پدرتو در میارم.حال برگرد سر کارت و دیگه هم این طرفا پیدات نشه.خانم کارمند مثل یه مار گزیده به بیرون فرار کرد.رئیس جمهور خواست دراین باره برای مشاور توضیح دهد اما اونم رفته بود.بوش با عصبانیت در حالی که به زمان و مکان بد وبیراه می گفت یه گلدون عتیقه که زنش بهش هدیه داده بود شکست.با عصبانیت روی صندلی افتاد و گفت:بخشکی شانس عجب روز گندی!!! و ناگهان زد زیر گریه.یاد مادرش افتاد و مثل بچگی هاش شستشو مکید.
هشت کیلومتر اونورتر توی سفارت چین مأمورای سازمان جاسوسیشون که به صدای این اتفاقات گوش می کردن از فرت قهقهه و خنده روی زمین ولو شده بودند.
هتل:
اونجا رئیس جمهور و هیأت همراه سرشون خیلی شلوغ بود.این وسطم مسئول هماهنگی دائم غذا سفارش می داد و می گفت:چرا نمی خورید بفرمایید شما که روزه نیستین.خیلی خوشمزس حیفه از دست بره.یکی گفت:بابا اینقدر بیت المال رو حیف ومیل نکن.هماهنگی:سخت نگیر یه روزم اومدیم ینگه دنیا شما هی حال مارو بگیر.چرا اینطوری نگام میکنید؟خوب دوست نداری نخور.
بازم اتاق بیضی شکل:
بوش به موضوعی فکر می کرد.اون زنه تو تو اتاق من چکار می کرد؟نکنه با هم آشنایی داریم.نه بابا این چه فکریه!شاید جاسوسه.شاید بهتره به CIA خبر بدم.نه بابا!اون وقت مشاور پوستمو می کنه.بهتر از خود خانمه بازجویی کنم.بوش با محل کار خانم کارمند تماس گرفت و خواست بلافاصله بفرستنش پیشش.بعد یه مدت بجای خانم کارمند مشاورش پیداش شد.از قیافش عصبانیت می بارید.گفت:من بهتون نگفتم؟باز هم سراغشو گرفتید.اومد به من گفت.هنوز یه روزم نشده.شما آخر همه مارو به باد فنا می دید.تازه دل خانمتونم می شکنید.بوش اعتراض کرد و گفت:من اونو نمی شناسم آخه به کی بگم حتی اسمشم نمی دونم.مشاور لبخندب پیروزمندانه زد و گفت:چرا اسمشو نمی دونید؟واقعا که قربان از همسرتون خجالت بکشید.آخه اسم هم قحطی بود.بوش با تعجب گفت:مگه اسمش چیه؟مشاور گفت:لورا!!!
چند روز بعد مقابل دانشگاه کلمبیا:
دو نفر با موها و چشمهای مشکی وانمود می کنند ایرانی هستند.اولی در حالی که صداش رو بالا برده بود تا رهگذران بشوند می گوید:وی گویینگ تو کیلز اور تریتور پرزیدنت تودی.دومی جواب داد:یس یس پرزیدنت ویل ترورد بای اور بمب.
کم کم دانشجویان می رسند و سالن سخنرانی شلوغ می شود.در حیاط دانشگاه جای سوزن انداختن هم نیست.ماشین رئیس جمهور وارد می شود و با محافظانش به سمت سالن می رود.مسئول هماهنگی که به علت ازدحام جمعیت عقب افتاده سعی می کند خودشو به سالن برسونه ولی به خاطر فشار جمعیت با اونا از در سالن دور می شود.اون به پارکینگ دانشگاه میرسه و سعی میکنه از دست جمعیت خلاص بشه.بلاخره یه در پیدا می کنه و میپره تو.اونجا محل تأسیسات ساختمونه و درست زیره سالن سخنرانی قرار داره.اون که دنبال یه راه به سالن می گرده با یه بمب مواجه میشه که در آستانه انفجار قرار داره.می خواد فرار کنه که یه فکری به سرش میزنه.با خودش میگه اگه این بمب منفجر شه و همه بمیرن نمیگن تو اون موقع کجا بودی حتما خودتم توش دست داشتی.پس برمی گرده و سعی می کنه بمبو خنثی کنه ولی خیلی ترسناکه.فایده نداره وقت تمامه دیگه امیدی نیست.دست از کار می کشه.با خودش میگه من که میمیرم پس بگذار وقتی میمیرم سیر باشم.پس یه موز از جیبش که همیشه پر خوراکی بود در اورد و شروع کرد به خوردن.بعد که خوردنش تموم شد راه افتاد که بره تو سالن اما پاش رو پوست موز رفت و افتاد در حال افتادن دستش به بمب گرفت و یه قسمت از سیما را کند.
همان موقع روبروی دانشگاه:
وزیر خارجه اسرائیل در حال سخنرانی برای یک مشت آدم که معلوم نبود از کجا اومدن و داشتن مثلا تظاهرات می کردن رأس ساعت مقرر در حال سخنرانی بود.دستانش را به میز خطابه گرفته تا بلافاصله زیر میز قایم شه ولی هیچ اتفاقی نمیفته مثل اینکه مأموریت شکست خورده است.
فردای همان روز:
هیئت همراه و رئیس جمهور به سازمان ملل میرن تا رئیس جمهور سخنرانیش رو بکنه ولی مسئول هماهنگی باهاشون نمیره چون قهر کرده.بی انصافا باور نکردن که اون جونشونو نجات داده اونم با دلخوری هتل رو ترک می کنه و میره بیرون.توی یه پارک که سر چهارراه بود روی یه نیمکت میشینه که یه خانومه هم روش نشسته.اون همون کارمن کاخ سفیده که تازکی اخراج شده.اون خیلی ناراحت به نظر میرسه ومرتب اشک میریزه.مسئول هماهنگی که احساس همدردی میکنه با دلسوزی می پرسد: why you cry?can I help you? خانم می گوید: Iam very sad مسئول هماهنگی هم با قیافه متأثر نفسی بیرون میده و میگه: I am too آنها کمی صحبت می کنند و حالشون بهتر میشه.مسئول هماهنگی دوست دارد اونو به یه قهوه مهمون کنه.می پرسه:what is your name? خانم میگه:My name is lora
چند ماه بعد یه گوشه دنیا:
اخبار داره سخنان رئیس جمهور را نشون میده.اون از یه ترور نافرجام در یکی از سفرهاش خبر میده.مسئول هماهنگی با خودش میگه ببین همه چیزو به نام خودش کرده کاش میذاشتم بمبه منفجر میشد.بعد دنبال اون خانمه رفت تا برن ماه عسل.
پایان
یک سالگی !
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
راستش حرف برا گفتن زیاد دارم. اما اگر روند پیشرفت و سپس افول وبلاگ را از آرشیو نگاهی بیاندازید میبنید که من تلاشم را کردم تا این وبلاگ که قرار شده بود دسته جمعی نوشته بشه و هر کسی هم که دوست داشت بنویسه و مطلب بگذاره به خوبی پیش بره. اما بلخره به هر دلیلی استقبال کم بود. و برخی اونایی که مینوشتند دیگه ننوشتند و در نتیجه این شد که وبلاگ به گِل نشست.
برخی دلایلی که این وبلاگ مورد توجه و استقبال قرار نگرفت را در این تولد یک سالگی قصد دارم که بررسی کنم:
همانطور که همه ما میدونیم در بازار روز برای ایجاد تقاضا باید تبلیغ کرد. عَرضه ای که بدون تقاضا باشه.یا با کمبود بودجه تبلغاتی بوده و یا اینکه در اون برحه خاص از زمان موردنظر و نیاز نبوده. و از سویی دیگر ممکن است کار آنقدر ضعیف بوده که حتی با تبلیغات هم در تقاضای آن چندان فرقی نکند.
این مقدمه سه خطی بالا را تشریح میکنم:
اول اینکه وبلاگ داشتن و وبلاگ نوشتن برای انسان قرن بیست و یکمی یک چیز عادی شده. یک زمانی من یادم میاد که افرادی که وبلاگ داشتند احساس غرور میکردند. و تو هر جمعی که میرفتند دوست داشتند سر صحبت را با وبلاگشون آغاز کنند که هم به نوعی برا وبلاگشون تبلیغ بشه و هم مثلا به خیال باطل خودشون افراد تو اون جمع احساس حقارت کنند و یا اینکه بهشون ثابت بشه که منی که وبلاگ دارم خیلی از کامپیوتر و اینترنت بارمه. اما و اما ! دیگر آن زمانها گذشت. باور کنید اینقدر سرویس وبلاگ دهی بزرگ و کوچک رشد کرده و اینقدر تعدد وبلاگها زیاد شده که میتونید برید و توی سایت تکنوراتی کاملا آمار این چیزها دستتون بیاد. حرفم اینه که زمانی که این وبلاگ قرار شد به کارش به صورتی که قرار بود ادامه پیدا کنه زمانی بود که وبلاگ داشتن جزو افتخارات و دانستن فناوری نوین و پیشرفته به حساب نمیامد. و چه بسا افرادی بودند که تجربه ی وبلاگ نویسی هم تو این جمع خودمون را داشتند. پس این مهم که وبلاگ پدیده ی نوینی بود و از این دست حرفها اصلا قابل قبول نیست.
گذشته از این, تصور غلط ولی حاکم مردم کنونی براین است که یک رشته کامپیوتری از کامپیوتر(!) در هر جهتی باید بداند. با اینکه این تصور کاملن غلط است.اما این تصور جاری است.
دوم اینکه هر چیزی نیاز به اطلاع رسانی و تبلیغات جهت اطلاع رسانی داره. خوب مسلم است که اگر این وبلاگ در سطح بیشتری تبلیغ میشد حتما استقبال بیشتری میشد. قبول دارم. اما به عنوان یک کار گروهی و هماهنگ اگر به این پدیده اینقدر اهمیت میدادیم احتمالن بیشتر سعی در معرفیش داشتیم.و بیشتر به دیگران این اطلاع را میدایم که ما هم یه وبلاگ گروهی داریم که همه بچه های 86 کامپیوتر توش مینویسند. و خونده میشند.
وبلاگ شروعی خوبی داشت. اما با گذشت زمان دختران خود را محدود به یک نام کلی کردند. و فردی که هنوز هم برای من ناشناس است به من میل زد و گفت ما با این یوزر و فلان میل هستیم. و نماینده همه دخترایم!. و با این یوزر مطلب میگذاریم. افرادی که به عنوان نفرات نویسنده بودند بعضا تلاش زیادی کردند وبلاگ زنده بماند. من جمله بهنام ستار و آقای آزادی . اما دیگران کم کم بی اعتنا شدند. با آمدن تابستان هم یک باره شد. و نویسندگان کاملا به کنار رانده شدند. و من تنهایی تقریبا نصف بیشتر تابستان را مطلب با فاصله متناسب گذاشتم. که تو آرشیو همشون هستند.
حرفم اینه که اگر جدی میگرفتیم و تبلیغات بیشتری میشد و بیشتر پایبند بودیم. وبلاگ خیلی بهتری داشتیم. که اگر آنچنان میبود هم باعث اطلاع رسانی داخلی بود و اینکه به نوعی تعامل افکار ورای زندگی حقیقی و در دانشگاه با هم در وبلاگ میبود.
سوم اینکه وبلاگ وقتی محلی شد که اکثریت جامعه داخلی تویش مشارکت داشته باشند (اعمم از کامنتگذار و پستگذار) جای خوبی برای رشد و توسعه و بالندگی افکاری میشه که شاید ازش بی اطلاع باشیم و در اون مورد به آگاهی برسیم. همانند کلاسهایی که در ترم گذشته توسط دوستانمان برگزار شد.
کلا به نظر من مشارکت افکار در هر کاری باعث آموختن چیزهایی مفیدی میشود که شاید در هیچ کتابی به اون اشاره نشده باشه. حرفم اینه که با مشارکت افکار - نوشتن پست و نظر دادن در وبلاگ و مکانی که تقریبا همه ی ما از یک رِنج و قشر هستیم(هم دانشگاهی - هم ورودی - هم رشته ای - هم کلاسی - هم برابری نمرات و ...) میتواند مفید باشد.
* چه خوب میشد که اگر این وبلاگ دوباره سروسامون میگرفت و مطالب هرکسی را دیگران میخوندند و نظر میدادند و چرخ دنده های خشکیده وبلاگ دوباره به راه می افتاد.
من نظری در این رابطه دارم. بسی زیاد خوشحال میشوم شما هم نظر سازندتون را در همین رابطه و در همین کامنتدونی پست.
اما نظر من در این مورد این است که با خرید یک دومین domain و در اختیار داشتن هاستی host رایگان اقدام به برپایی سایتی کنیم و یک سیستم مدیریت محتوا CMS (مث wp) بر روی ان میگذاریم. سایت را به درستی تبلیغ میکنیم. و در اطلاع دیگران قرار میدهیم. تا با اطلاع دسته جمعی همگان باعث گردآوری و همبستگی در ان سایت شویم.
* مطالب جالبی که برای تجدید خاطره مناسب میباشد :)
خبرگذاری دانشجویی (که از همون اول به گِل نشست!)
اولین بای بای از طرف نویسندگان (م.ا)
یه پروژه از درس ساختمانهای گسسته (ماج)
به گِل نشست از همون اول - گروپ
موجی که باعث تحول وبلاگ شد (بهنام ستار)
هر هفته . یک مسابقه . یک جایزه
مراسم اهدای KCESA1 (جایزه مسابقه شماره 1)
شعار بهنام ستار - وبلاگ برتر + نویسندگان برتر = ما
خداحافظی آقای آزادی - علت عمده افول وبلاگ !
شعر زیبای "ما در دل دانشگاهیم" از بهنام ستار
تابستان و خشکیدن چرخ دنده های وبلاگ
بازگشت آزادی ! و بهنام ستار
* در پایان مطالبم,باید تشکر کنم از همه بچه هایی که مینوشتند و نظر میگذاشتند و مطالب را میخوندند.امیدوارم اگر گامی برداشته شد شما هم همکاری کنید تا با هم و به صورت گروهی به هدفمان نایل شویم. و تولد یک سالگی وبلاگ هم مبارک.
یک آهنگ یک تاریخ
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
The Beatles Hey Jude

آهنگ زیبای هی جود یکی از بهترین و زیباترین و پرفروش ترین کارهای بیتل ها است.
آهنگی که پل مکارتنی (یکی از اعضای گروه و خواننده این آهنگ) آن را برای پسر جان لنون (عضو وخواننده دیگر گروه) که به دلیل طلاق پدر و مادر افسرده بود ساخت .
اسم پسر لنون ،جولیان بود که مکارنتی برای جوردرآمدن ترکیب شعر و سازگار شدن بیشتر آن با آهنگ از کلمه جود استفاده کرد.نکته جالب دیگر در مورد این آهنگ این است که خود جولیان لنون تا سالها بعد از این که این آهنگ برای او ساخته شده مطلع نبود!
آهنگ زیبای هی جود در حدود 7 دقیقه است و برای ساخت آن از 36 ساز مختلف استفاده شده است به اضافه اینکه یک گروه کر مک کارتنی را در خواندن این آهنگ همراهی می کنند.

متن ترانه:
Hey Jude, don’t make it bad
Take a sad song and make it better
Remember to let her into your heart
Then you can start to make it better
Hey Jude, don’t be afraid
You were made to go out and get her
The minute you let her under your skin
Then you begin to make it better
And anytime you feel the pain
Hey Jude refrain
Don’t carry the world upon your shoulders
For well you know that it’s a fool
Who plays it cool
By making his world a little colder
Na na na na na
Na na na na
Hey Jude don’t let me down
You have found her, now go and get her
Remember to let her into your heart
Then you can start to make it better
So let it out and let it in
Hey Jude begin
You’re waiting for someone to perform with
And don’t you know that it’s just you
Hey Jude, you’ll do
The movement you need is on your shoulder
Na na na na na
Na na na na yeah
Hey Jude, don’t make it bad
Take a sad song and make it better
Remember to let her under your skin
Then you begin to make it better
Better, better, better, better, better, oh
Yeah
Na, na na na na na na
na na na na, hey Jude

پی نوشت:من بارها و بارها این آهنگ رو گوش کردم شکوهی داره که تو کمتر ترانه ای دیدم.شما هم گوش کنید و لذت ببرید.
جملات قصار
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
در اینجا تصمیم دارم تعدادی جمله قصار که به نظرم جالب بود بیاورم پس میریم سر اصل مطلب:
موفق باشید.
سینما به واقع چیست؟
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سینما چیست؟شاید بگویید سینما ،هنر تلفیق صدا ،نور و حرکت است یا سینما یک داستان تصویری است و یا سینما دنیایی خیالی با المانهای حقیقی است اما سینما باز هم چیزی فراتر از اینهاست.سینما هنریست که شاید آخرین دستاورد انسان در حوزه خیال و تصور است.هنر خلق که بر گرفته از هنر خالقیت خداوند است و چنان نیرو و باوری ایجاد می کند که حتی ادبیات با همه شکوهش از درک آن ناتوان است.من ترس را با سینما شناختم.آنجا که با ابتدای فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق ساخته سیدنی لومت در فضایی ضد نور فرزند چارلز لیندبرگ ربوده می شود.عشق را در کازابلانکا یافتم وقتی ریک معشوق را به شوهرش می سپارد تا با خود ببرد.من ایمان را با صحنه اعدام عمر مختار در فیلم مصطفی عقاد شناختم و چه زیبا آنتوان کوئین نقش مردی که به راه و ایمان خود اعتقاد دارد ایفا کرد.من وحشی گری را در انک آخرالزمان کاپولا دیدم که چگونه انسان به ماشینی خون ریز بدل می شود و نابودی یک انسان را در پدر خوانده دیدم.تحول را در مالکوم ایکس دیدم و سرگشتگی انسان مدرن را در سقوط جوئل شوماخر و بازگشت را در بن هور دیدم.من زندگی را طور دیگری در روز هشتم شناختم.من با اسپارتاکوس قیام کردم و با ویلیام والس در دلاور اعدام شدم.
سینما جایی است که ما در آن خود را میابیم، باز تولید می کنیم و به آرمانها و ارزوهایمان دست می یابیم .سینما هنر ازلی و ابدی انسان است.
البته سینما فقط بخشی از این قدرت خلاقه انسان است که اصل آن همان تخیل ناب انسانی است.
200 فیلم برتر تاریخ سینما از نگاه شخصی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
از چندین ماه قبل که صد فیلم ایرانیم را روی وبلاگ گذاشتم می خواستم صد فیلم جهانیم را هم بگذارم اما وقت دست نداد و حالا ۲۰۰ شد. این لیست را تقدیم می دارم شاید راهگشای دیدن آنها برایتان شود.این لیست ترتیبی ندارد و فیلمهای مجموعه ای یکی حساب شده است.به ترتیب نام فیلم ،نام کارگردان و سال ساخت آمده است.اگر بعضی از تاریخ ها نادرست بود به بزرگی خودتان ببخشید.بعضی از کارگردانها هم یادم نیامد.در ضمن این مجموعه از نگاه شخصی خودم و فیلمهایی که دیدم است
.لیست را در ادامه مطلب ببنید.نقد فیلم
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
برای یک فیلمساز تازه کار همین بس است که فیلمش در سطوح معمولی سینمای جهان قرار گیرد اما وقتی شخصی با اولین فیلمهایش در سطوح بالای تکنیکی قرار می گیرد به واقع تماشاگر تشخیص می دهد با یک استعداد تازه و بدیع روبروست.
مارتین مک داناگ با دومین فیلم کارنامه اش اثری بدیع،زیبا،خوش تکنیک و چند لایه را به ما ارائه می دهد.اثری که ما را به یاد بهترین فیلم نوآرهای تازیخ سینما می اندازد و اگر با آنها برابری نکند به آنها بسیار نزدیک می باشد.او با تلفیق زیبا و کارآمد معماری قرون وسطایی و موسیقی بسیار زیبای متن فیلم و یک تراژدی انسانی که با بهترین کیفیت پرداخته شده است توانسته بیننده را تا پایان فیلم به خوبی درگیر کرده و همراه سازد.
فیلم عناصر موفق زیادی دارد.از جمله می توان به موسیقی متن فیلم اشاره کرد که به خوبی با فضای داستان و موقعیت های فیلم جفت و جور شده و آنها را تکمیل می کنند به عنوان مثال هنگام نشان دادن اماکن تاریخی شهر موسیقی مارا به عمق تاریخ می برد و ما به زیبایی در تصاویر غرق می شویم.از دیگر عناصر فیلم می توان مجموعه بینظیر بازیگران فیلم را نام برد.کالین فارل بیشک یکی از بهترین بازی های تاریخ زندگی اش را ایفا کرده است.او به خوبی نقش مردی که هنوز بچه مانده است و عذاب وجدان عمیق او را نشان می دهد.برندان گلیسن که بدون شک یکی از بهترین بازیگران حال حاضر جهان است هم به خوبی توانسته نقش یک حرفه ای افسرده که می خواهد گذشته را جبران و با رهایی ری او را به زندگی عادی باز گرداند بازی کرده است.او بسیار یادآور یک فاوست پشیمان است.رالف فاینس نیز بار دیگر درخشیده است.او بخوبی نقش یک شخصیت خشن و بیرحم اما سرسخت در اصول خود را ایفا کند.اما در واقع این فیلم محملی برای درخشش یک کارگردان باهوش و با استعداد است که با تلفیق همه عناصر یک نوآر درخشان به سینما تقدیم کرده است.
یکی نکات جالب فیلم استفاده از نقاشی های بروگل به خصوص نقاشی های مرتبط با قیامت،برزخ و جهنم او بود که به خوبی عاقبت گنه کاران را و شخصیتهای فیلم را نشان می دهد و تنها توبه کنندگان همچون ری شاید نجات یابند که ما در فصل پایانی شاهد بازسازی از تابلوی قیامت بودیم که ری در آنجا می گوید نمی داند چه سرنوشتی در قیامت خواهد داشت.
در پایان باید گفت این فیلم یکی از بهترین فیم نوآر های تاریخ سینما بودو نوید دهنده ظهور یک استعداد جدید در دنیای سینماست.
هفته پیش سینما یک فیلمی دیگر از بازیگر بزرگ سینما دنزل واشنگتن البته در قالب کارگردان پخش کرد.فیلم به غیر از خود واشنگتن در نقش یه استاد کالج و یک مبارزر سیاسی سیاهان و فارست ویتاکر در نقش پدر یک دانش آموز و یک سخنران و وکیل بیشتر با بازیگران جوان و تازه کار ساخته شده بود و روی آنها دور می زد اما این تمهید به هیچ وجه به ساختار و جذابیت فیلم لطمه ای نزده بود.واشنگتن در این دو سه فیلمی که کارگردانی کرده است بخوبی نشان داده می تواند جاپای بزرگان عرصه کارگردانی بگزارد و به یک کارگردان مثل ایستوود بدل شود بطوری که خودش هم سمبلش را ایستوود می داند و او را سرمشق قرار داده است.او که با بازی در فیلمهای متعدد و درعین حال بازی در نقشهای سیاسی درباره سیاهان به شهرت رسیده در این فیلم می کوشد بخشی از تاریخ مبارزاتی سیاهان را به نمایش گزارد.
اما مهمترین پیام فیلم این است که جامعه باید مبارزات مدنی اقشار جامعه را بپذیرد و در تحقق خواست های مدنی آنها کوشا باشد زیرا تلاش برای سرکوبی خواستهای اقلیتها و گروه های دیگر جامعه باعث نشو و نشر خشونت می شود که به هر دو گروه رودررو آسیب می رساند و رسیدن به آرامش و صلح را غیرممکن می سازد.فیلم می خواهد این پیام را در قالب یک داستان تاریخی از گذشته به گوش امروزیان برساند،نافرمانی مدنی به جای خشونت و قبول کردن این نوع رفتار از سوی جامعه به عنوان حق مظلوم واقع شده.
فیلم در عین حال محلی برای درخشش چهره جوان آن دنزل ویتاکر است که به خوبی در این فیلم بازی حرفه ای به نمایش گذاشته است.
هیولای مهربان
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
در ستایش رامشگر
تیم برتون کیست؟ در واقع شاید او یک پسر بزرگ خیال پرداز است اما همین خیالات او از تمام واقع گرایی بسیاری از کارگردانان دیگر سرتر،بدیع تر و شور انگیز تر است.او همان کسی است که این جمله معنی می کند که خیال اصیل تر از واقعیت است.به عنوان یک بیننده حرفه ای با این که احترام زیادی برای سینمای واقع گرا دارم ولی همیشه عاشق و شیدای سینمای خیال پردازی بودم که تصورات درونی ما آنجا که همه شخصیت و ذات ما تجلی می یابد را با مایه دل انگیز خیال در می آمیزد و به ما نشان میدهد.تصویری بدیع،استثنایی و شاید ترسناک که مارا با خود واقعیمان همان هستیم مواجه می سازد.بیشک یکی از درخشان تریین کسانی که در این عرصه پای نهاده تیم برتون است.پسر ساده یک مادر بدخلق و یک پدر سرخورده که در دنیای درونی خود زیباترین کابوسها ، هیولاهای ناقص الخلقه،جانیان و تبهکاران مهربان و ملموس با روح و جان ما و در عین حال داستان قصه گویان همیشه در صحنه عرصه خیال که همچون پیامبران نور در تاریکی تنهایی ما ظهور می کنند تا ما را با قصه های خودمان که لعابی شگفت گرفته اند سرگرم و مبهوت سازند.برتون از کودکی با این دنیای شگفت و ترسناک اما جالب سر و کله زده و برای ما تمام کابوسهای کودکی را چنان تصویر می کند که انگار از آغاز جهان موجود بوده اند.
او کار خود را در دیزنی با فیلم وینسنت در ستایش قهرمان فیلمهای ترسناک وینسنت پرایس آغاز کرد.فیلم چنان ترسناک بود که دیزنی هرگز آن را نمایش عمومی نمی دهد.فیلم بعدی فرانک و وینی در سال 1984 هم دیزنی را وحشتزده می سازد .تنها کسی که او را می بیند و از بند کسالتبار دیزنی رها می سازد استاد ترس و دلهره ادبیات امریکا،استیون کینگ است که با دیدن فیلم خوشش می آید و اورا به یک تهیه کننده تلویزیونی معرفی می کند و او هم بر اساس یک سریال کودکانه فیلم بزرگ پی – وی را می سازد تا آغازی باشد بر موفقیتهایش هر چند فیلم زیاد به دنیای برتونی شبیه نیست.از فیلم بیتل جویس در سال 1988 است که فیلمهایش کاملا فضای برتونی می گیرد.تلفیقی از ادبیات دیکنزی،شخصیتهای شکسپیری،سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و دنیای داستانهای دکتر سئوس فضایی تیره سرد با اشباحی عجیب و غریب،غم ،محنت،خیانتو جنایت که با طنزی ظریف و مهربانی های هیولاهایی که هنوز گاه گداری به قلبشان سر می زند.برتون با بتمن و بازگشت بتمن خود هر چند کاری تماشگر پسند می سازد اما تا حدودی المانهای خود را هم به آن وارد می سازد .از این جا او سه شاهکار ارائه می دهد. ادوارد دست قیچی در سال 91 اد وود در سال 94 و کابوس پیش از کریسمس دوران اوجی در کارهای اوست .بعد از این به علت فشارهای مالی ناشی از بفروش نبودن این سه فیلم به علت فضای تیره و خاص آن و اتفاقات آغاز هزاره و تمایل مردم به دنیایی کمتر تیره وتار، او مجبور به ساخت تعدادی فیلم متوسط پرفروش چون سیاره میمونها،مریخ حمله می کند و کار روی اثر نا فرجام سوپرمنش که به علت همان المانهای برتونی ناکام ماند تا بعدها یک کارگردان متعارف تر آن را بسازد،شد اما در همین زمان هم با اسلیپی هالو استعداد خود را به نمایش گذاشت.
اوج پر شکوه او با فیلم بیادماندنی ماهی بزرگ آغازی دوباره یافت.فیلمی که بسیاری بهترین فیلم او می دانند.فیلمی اودیسه وار در ستایش یک قصه گو ،مردی که عمری برای دلهای مشتاق کودکان قصه های خیال انگیزی گفته اما حال کودکان بزرگ شده او را کنار می گذارند و مسخره اش می کنند،او را به دروغگویی متهم می کنند و با منطق واقعگرای بیرحم خود اورا لگد کوب می کنند اما او با همان سلاح قدیمی برج عاجشان را سرنگون کرده و کودک درونشان را بیدار می کند حتی پس از مرگ فیزیکی قصه گو قصه هایش زنده می مانند تا تأثیر خود باقی گذارند.فیلم تا حدودی حدیث نفس خود برتون هم هست قصه گویی در دنیای بیرحم واقعی که در آن عجیب و غریب و دیوانه به نظر می رسد.
او در سالهای اخیر با فیلمهای چارلی و کارخانه شکلات سازی،باز تولید کابوس قبل از کریسمس،عروس مرده واوج بی بدیل دنیای برتونی سویینی تاد دوره شکوهمندی را طی می کند.
سویینی تاد تمام نشانه های برتونی را داراست.فضایی اولیور توییستی با لندنی سرد و دلزده و تلخ که با بیرحمی همه دلخوشیهای آرایشگر جوانش را نابود کرده و او را همچون حیوانی به بند کشیده است.او باز می گردد تا انتقامی خونین از آن بگیرد اما باز این بار در چنگال تقدیری که با لندن گره خورده است یعنی تنهایی موحش انسان که او را به روباهی طماع تبدیل می کند گرفتار می شود و رشته حیات و تنها نور امید خود را هم قطع می کند.دنیایی که بیشک در مرگ بهترین مأمن آسایش است اما کابوس خاموش نمی شود و جنون ادامه می یابد چونان که پسری کوچک را به قاتلی خون ریز بدل می سازد.
لندن در این فیلم شهری مرده است که تظاهر به زندگی می کند،شهری که گوشت خود رامی خورد و سرخوشانه فریاد شادی سر میدهد،شهری که انسانهایش همچون کلاغانی بر سر مردار غارغار می کنند.امید مرده است،عشق مرده است،همه چیز مرده است.
در شوالیه تاریکی جوکر از دنیایی سیاه و هراسناک سخن می گوید و این همان دنیای پسا جوکری است.دنیایی که در ترس پنهان حکومت می کند.پایان فیلم همچون آغاز از دور بی پایان خونریزی سخن می گوید خون از فاضلاب به همه جا رسوخ می کند و در دل ها تخم جنونی خونین می پاشد.با وجود گریز دختر و دلداده جوانش اما از کجا معلوم که هیولای این شهر در جایی بر سرشان هوار نشود و شاید این هیولا مخوف همان پسرک انتقامجوی فیلم نباشد.این فیلم درخشان اوج کابوسهای یک کودک تنهاست.
خیال در تنهایی بهترین وسیله است برای مقابله با آن.اما برتون مارا از تنهایی می ترساند زیرا این سلاح بس قدرتمند است آنسان که می تواند هیولاهای خفته ترسناک را هم بیدار کند پس در تنهایی نمانیید به جمع روید تا خیالتان هم بزرگ باشد و بزرگوار.
خیال ما بخشی از قدرتیست که به نام خالق می شناسیم قدرتی که خلق می کند و می آفریند پس شیطان نیافرینید در دنیای واقعی .
قضه گویان ورامشگران و نقالن با ساختن خیال برای ما درس زندگی می آموزند آنها اولین معلمان تاریخند و آخرینشان.قصه تان خوش باد.
والسلام
مرثیه ای برای یک مرد
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
من امروز فیلم گراند ترینو را دیدم.من امروز دوباره احساساتی شدم و گریه ام گرفت.من امروز با یک اسطوره،یک شمایل ،یک ابر مرد و یک ستاره وداع کردم.من امروز با قهرمان بالا رفتم،با او امیدوار شدم و بر مرگ قهرمانانه اش گریستم.من تو را می ستایم ای مرد بی نام.
ایستوود کیست؟
دهه شصت دهه پر جوش و خروشی بود.دوره اوج جنگ سرد،ترور های بزرگ،آشوبهای نژادی،شورشها و تظاهراتهای ضد جنگ و دوره ایکه جهان دگرگون شد.پس با تغییر زمانه باید قهرمانان آن هم عوض می شد.دیگر به قهرمانان یک رو و صادق نیازی نبود چون دیگر مردم هم ساده و بی آلایش نبودند پس قهرمانان چند لایه شدند و پیچیده.در این دوران مردی ظهور کرد که شمایل شد نه شمایل نسل جدید،بلکه نماینده ای از قدیمی ها با کاربرد های روز و لایه های متناسب با آن روز.او یک مرد کم حرف ،با صورتی سرد و لی جذاب،با مایه هایی از طنز ی سیاه واهل عمل بود.او برای کارهایش زیاد توضیح نمی داد اما آنها را به خوبی تمام می کرد.در ظاهر بسیار خشن و بیرحم بود و به هیچ چیز پایبند نبود اما زیر این لایه سرد و خشن دنیایی از آرمانخواهی ،آزادی خواهی و انسان دوستی پنهان بود.او همان قهرمان فیلمهای سرجیو لئونه ،مرد بینامی بود که سیگاری کنار لبانش داشت و در قالب یک مرد رند ولی در واقع در قالب یک مصلح جامعه پاک سازی می کرد.مردی که درون خود پنهان شده تا در وقت مقتضی بیرون بیاید و تبهکاران را مجازات کند.
کمبود یک قهرمان مناسب او را که تا قبل از آن چندان مشهور نبود به اوج رساند و واقعا استعداد بی بدیل او از او یک اسطوره ساخت.به خاطر یک مشت دلار(1964)،به خاطر چند دلار بیشتر(1965)،خوب بد زشت(1966) سه گانه بلند آوازه لئونه ،موریکونه و ایستوود جهانی را به تسخیر خود در آورد.
پس از آن ایستوود که توان کارگردانی خود را کشف کرده بود به یک کارگردان موفق هم تبدیل شد.او در سالهای دهه هفتاد با بازی در نقشی تازه ،هری کالاهان پلیس تلخ اندیش و تنها و خشن ی که تک تنه به جنگ تبهکاران می رود دوباره به اوج رسید.دهه ای که دوره اوج قهرمانان نوار در سینمای جهان بود و یکی از بهترینهای آنها.او در مجموعه هری کثیف به زیبایی تنهایی یک انسان آرمانی خوان را در دنیای دیوانه مدرن به تصویر کشید.بعدها او فیلمهای موفق جوزی ولز یاغی(1976)،فرار از آلکاتراز(1979)،نابخشوده(1992) فیلمی که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد و ستایشی بود از سینمای وسترن،وسترن اسپاگتی و سرجیو لئونه،که با یکی از بهترینهای زندگی اش در خط آتش(1993) ادامه یافت.این تازه آغازی بود بر توانایی های بی بدیل او که در کهن سالی به اوج پختگی رسیده بود.او طی سالهای اخیر با ساخت رودخانه مرموز،عزیز ملیون دلاری،نامه هایی از اوجیما،پرچم پدران ما دوران پر شکوهی را گذراند و در اوج آن برای عزیز ملیون دلاری برنده دوباره اسکار شد.
گراند ترینو در حقیقت مرثیه ایست بر شخصیتی که او در سینما خلق کرد.آن هم چه زیبا و قهرمانانه آنگونه که شایسته او بود.او می داند دیگر زمانی ندارد پس با این فیلم به خوبی با طرفدارانش وداع می کند.قهرمانی خسته و فرسوده اما هنوز لجوج و خستگی ناپذیر که به خاطر دوستی و انسانیت جان می بازد.این پایانی است بر مردی که قهرمان نسلی از یاد رفته بود.پیان یک شمایل و پایانی قهرمانانه و لی غمناک بر مردی که بخشی از هویت سینمای آمریکا و جهان است.
پی نوشت:آخرین دیالوگهایش از نابخشوده
بیل مانی:بهتره همین الآن ند رو دفن کنین!دودره بازی هم نداریم...نه دیگه دردسر درست می کنید و نه کثافت کاری راه میندازید...وگرنه برمی گردم و همه شما حرومزاده ها رو می کشم.
بهترین فیلمهای سال 2008
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
سالی که گذشت را می توان بعد از رکود نسبی سالهای قبلتر چه در ضمینه درآمد وچه در ضمینه اقبال منتقدان سال موفقی برای سینمای جهان عنوان کرد. در اینجا لیستی از بهترین فیلمهای سال 2008 البته بدون رده بندی خاصی را می آورم.این فیلمها در طول سال 2008 نمایش داه شده اند و ارتباطی با شانسهای اسکار 2009 ندارد.
لازم به ذکر است که دو فیلم خون به پا خواهد شد ساخته تامس اندرسن و پیش از آنکه شیطان بفهمد مرده ای ساخته سیندنی لومت و آگوست راش ساخته کریستین شریدان که در ابتدای سال 2008 به نمایش درآمد را نیز می توان به این لست اضافه کرد.
نقدی بر شوالیه تاریکی(The Dark Knight)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
گاتهام سیتی کجاست؟
آنجا یک متروپولیس است،یک ابرشهر،شهری تکنولوژیک که تشابه بیمانندی به دنیای امروزی دارد.در آن تمام عناصر امروزی زندگی شهری موجود است.شرکتهای بزرگ و چند ملیتی،سیایتمداران شیک پوش و دغل باز و باندهای مافیایی از سویی و آرمانگرایان اجتماعی،پلیسهای سختکوش و مردان آزادیخواه ازسویی دیگر،در این میان همه مردم عادی با نقصها و معایب و همه کمالات و خصوصیات مثبتشان قرار گرفته اند.اما این شهر هم مثل دنیای امروز نقصی بزرگ دارد و آن موجی بزرگ از ناامیدی و یأس است که همه وجود آنها را فراگرفته است.ناتوانی در ریشه کنی روی بد و منحوص زندگی شهری با وجود همه پیشرفتها و تکنولوژی آنها را مأیوس و دلزده کردهاست.آنها به لاک تنهایی خود فرو رفته اند و دیگر از آرمانگرایی دست کشیده اند.آنها می خواهند دیگران قهرمانانشان به جای آنها بجنگند و پیروزی را برایشان بدون دخالت آنها و ضررهای احتمالی به ارمغان بیاورند.در این جامعه منفعل یک قهرمان روزگار سختی دارد و معمولا فقط با مرگ خود می تواند مردم را کمی تکان دهد.
اما قهرمان کیست؟
پسری سرخورده و تنها که جامعه او را نمی پذیرد.در کودکی ثروت و قدرت خانواده او را منزوی کرد و در بعد از مرگ تراژیک خانواده ترس مردم از گریبانگیر شدن سرنوشتش به آنها او را کنار گذاشت.تنها کسی که با او همدردی می کند یکی خدمتکاری وفادار اما به شدت خونسرد است که انگار از میان خدمتکاران انگلیسی تاریخ با همه خصوصیاتشان به آنجا پرتاب شده که چندان با روح آشفته بروس سازگار نیست و دیگری دختری است که با وجود عشق عمیقش به او اما ازمیان همان مردمی آمده که لاک پشتی فکر می کنند و از فراموشی و ادامه زندگی و اینکه مبارزه را به قهرمانان بسپاری سخن می گوید.همین تضاد بین میل انتقام جویانه و مبارزه طلب بروس با او آنها را از هم جدا کرده و او رابه سوی مردی که مردم می پسندند و دوست دارند ولی چندا کاربردی نیست می کشاند.مردی که همانقدر متظاهر است که باید یک سیاستمدار باشد و آنقدر به شانس خود و جذابیت ظاهری می بالد که یک مرد رند و دغلباز می بالد.اما در عین حال او پاک است و صادق و همین بروس را به سوی او می کشد چون می داند که مردم نه بتمن بلکه دادستان جذابشان را می پسندند.این او را آزار می دهد اما برای نجات شهر باید فداکاری کرد.بتمن یک آرمانگرای اجتماعی است که برای اصلاح حتی خود را هم قربانی می کند هر چند مردم قدردان نباشند.زندگی تلخ و مصیبت بار او ،وی را در برابر جاه طلبی و ناامیدی واکسینه کرده است.او یک از خودگذشته و شهادت طلب است.کسی که آرام آرام به عنصر اصلی قهرمانان خاکستری تبدیل می شود.او می گذارد تا مردم یک قهرمان پوشالی را بپرستند تا امید شهر نابود نشود زیرا یک شهر ناامید یک شهر مرده است حتی اگر بزرگترین قهرمانان را داشته باشد.او به نسلهای آینده امید بسته تا شاید حق خود را از افکار عمومی بگیرد.او قهرمانی در سایه است.
اما ضد قهرمان چگونه است؟
او هم تشابه زیادی با بتمن دارد از خود گذشته و جسور است اما او به قعر سیاهی سقوط و امید را به کل از دست داده است.جوکر به سیاهی و بیتوجهی آدمها ،به قدرناشناسیشان،به بیخیالی و لاک پشت مسلکیشان ایمان آورده و دیگر از اصلاح آنها ناامید است پس به انتقام می اندیشد.سیاهی را بر آنها مستولی می کند تا از سیاهی خود نهراسد او مردم را چون خود می خاهد ناامید،وحشی و انتقامجو ،او مردم را به سیاهی ها هل می دهد تا در این ظلمت محض تنها نباشد.او مانند بتمن امیدی کمرنگ ندارد و همین بی نوری او را خطرناکتر هر تبه کاری می شازد او به دنبال پول و شهرت مقام نیست او نابودی جامعه را می خواهد چون خود نیز نابود شده است.بتمن برای مقابله با او باید با خود نیز بجنگد زیرا خود هم در سیاهی غوطه ور است اما هنوز امیدی کمرنگ قلبش را روشن می سازد.
نتیجه این تقابل چیست؟
نتیجه به جامعه بستگی دارد.اگر جانعه به ارزشهای قهرمان خاکستری خود پی ببرد و راه او را دنبال کند و دست از انفعال بردارد امید تقویت شده و پیروزی امکان پذیر می شود ولی اگر منفعل باقی بماند و ترس را بپذیرد آرام آرام خود هم به سیاهی مطلق می رسد آنگاه اگر هم جامعه باقی بماند انگار خود جهنم محقق شده است سرد ، سیاه ،تاریک و هراس انگیز،به دور از هر عاطفه ،امید و سرانجامی، نیستی متداوم.
رویکرد به نقل رضا - قسمت هشتم
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
* وقت برگشت از دانشگاه درجه حرارت هوا 1 درجه سانتیگراد بود. با احتساب زمانهای تلف شده و مسافت در راه و سرعت گسیل برودت سردی هوا به نسبت گذشت زمان درجه حتی به زیر صفر هم رفته بود. سپس با بهنام .س جاتون خالی رفتیم یه بستنی قیفی خوردیم. آی هال داد. ششمون یخمکی شده بود. :))
* همه ما دیگه میدونیم که اوضاع اینترنت این کشور از لحاظ کمی و کیفی و هر لحاظ دیگه ای که باشه در حد بسیار افتضاحه . زمانیکه ما بیشترین قطعی را تو منطقه داریم. بیشترین کاربر همیچنین ولی کم کیفیت ترین خطوط را داریم دیگه قیلطر شدن سایتها مزید بر علت میشه.
میخواستم بشینم یه سری حرف را ردیف کنم. اما بیخیالش شدم. بحث را گردش میکنم و میخوام یه آدرس بدم که اگر خواستید میتونید عضوش بشد و از vpn رایگانی که ارائه میده بهره مند بشید.
اینم فعلا یه اکانت مولتی یوزر کار بده که رایگانم هست. و خودم هم بارها ازش استفاده کردم.
Username : fora1
Password : freevpn1245
البته لازم به گفتن نیست اما دیگه مشخصه که چیز مفتی ... و بهتره که اگه خیلی دارید اذیت میشید که اکانت بگیرید. ولی ضرب المثل معروفی میگوید کاچی بعض هیچی. با همین هم میشه رفت تو سایتهای فیس بوک و زدجی و ... .
عصر قهرمانان خاکستری(2)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
در پست قبلی من تصور می کنم حرفهایم کمی مبهم باقی ماند و به اتمام نرسید پس در این پست آنها را کامل می کنم.
در دوران ماقبل مدرنیسم و جهانی شدن قهرمانان به همان دو قسمی بودند که توضیح داده شد.
اما در عصر حاضر روند اجتماعی و روانی که دنیا طی می کند باعث تغییر بسیاری از اسلوبها و سمبلهای انسان شده است.دیگر انسان چندان به انسانهای پاک و سفید و قهرمانان قدیمی برخورد نمی کند و در نتیجه اعتقاد خود را هم از دست داده است.پس ظهور انسانهای سیاه قدرتمندی که با نیروی پلید و سهمگین خود افراد ناتوان از لحاظ روحی و اجتماعی را جذب و به کارهای شیطانی وامی دارند و با نیروی درظاهر مادی ،مذهبی و یا عقلی خود آنها را در نوعی منگنه قرار داده و به سوی پلیدی می کشند باعث شده نوعی از تمایل اجتماعی به سوی تاریکی و سیاهی در میان مردم در حال رشد باشد.در این حالات قهرمانان سفید جای خود را به قهرمانان خاکستری می دهند.مردمان معمولی با همه نقوص و کاستیهایشان که اما هنوز به نور و عدالت و آرمانهایشان پایبندند.ممکن است اشتباه کنند،بلغزند،توان پس دهند و ضربه ببینند اما در نهایت آنها مدافعان حق و حقیقت خواهند بود.ممکن است چندان جذاب،سفید و پاک نباشند اما هنوز انسان باقی مانده اند و آنها مدافعان واقعی بشرند.
سینما و ادبیات به خوبی این عصر را بیان می دارند.قهرمانا دنیای فانتزی در آثاری چون هری پاتر و ارباب حلقه ها وآثار گمل و در سینما با مرد عنکبوتی یا بتمن روبرو می شویم.
هر یک از ما در این عصر بالقوه یک قهرمانیم حتی اگر خود باور نداشته باشیم و یا خود را ناقص و بدون المانهای یک قهرمان بدانیم اما اگر ما به نجات جهان خود قیام نکنیم جهان در تاریکی هراس انگیز انسانهای سیاهی که هر روز رنگ عوض می کنند و با هر حربه ای می خواهند منطق کور و پلید خود را حاکم کنند فرو خواهد رفت.
بیتوجهی ما یا مارا به پیروان سیاهی تبدبل می کند و یا به موجوداتی خنثی و بی اثر بدل می شویم.برخیزیم حتی اگر جامعه آن را بر نمی تابد.
قهرمانان خاکستری عصر ما خودمانینیم تک تک ما ها.
والسلام
بشنو از داداشم که خوب گفته
بهنام ستار
مینویسد (ایمیل)
عاشق چشمان تواند.
حمید ستار
حرف دلمو زده بود ...... گفتم بذارم ببینم حرف دل کس دیگه ای هم هست ؟ یا ....
تعهد اجتماعی
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
تعهد اجتماعی
چندی پیش من با شخصی درباره آرمان نداشتن نسلهای جدید یا اقشار زیر 25 سال جامعه بحث می کردم.این مسئله باعث شد خود نیز کمی به این موضوع بیشتر فکر کنم .در نتیجه به نکات قابل توجهی دست یافتم که هماکنون به سمع ونظر شما گرامیان می رسانم.
در سالهای قبل از انقلاب با افزایش آگاهی اجتماعی و ورود علوم جدید به عرصه اجتماع نگاه انسان ایرانی به خود به طور کلی تغییر کرد به طوری که رنسانسی در میان روشنفکران جامعه ایجاد شد و باعث خیزش آنها و به طبع آن خیزش عمومی در سراسر ایران شد.خیزشی که در مقاطع مختلف با رهبری جامعه به سوی تغییر وتحول خواهی آنها را برای یک جامعه دموکراتیک مبتنی بر رأی مردم آماده کرد.این تحول در اثر ایجاد نوعی آرمان خواهی در سطح جامعه در نتیجه تلاش عمومی برای دستیابی به آن ایجاد شد.در مقاطعی هم به علت تغییر توجه عمومی به مسائل دیگر از جمله جنگ،بحرانهای اقتصادی،فقر،بازیها و تنشهای سیاسی مراکز قدرت وغیره نگاه مردم به سوی جامعه آرمانی کمرنگ شده ودر نتیجه تلاشی هم برای دستیابی به آن انجام نگرفت.پیروزی واقعی مردم در سال 57 به خاطر اتحاد عمومی میان همه مردم با هر گرایشی برای دستیابی به جامعه آرمانی مبتنی بر عدالت،برابری و رأی مردم بود که حتی با همه فراز ونشیبهای سالهای ابتدایی انقلاب و در طول جنگ باقی ماند و توانست نوعی همبستگی ملی و تعهد اجتماعی فراگیر را در جامعه ایرانی ایجاد کند. اما با پایان جنگ و بازگشت وضعیت به حالت عادی آرام آرام مردم از آرمانهای خود فاصله گرفته و به سوی روزمرگی صرف و نوعی بیخیالی اجتماعی رهنمون شدند.این مسئله عملا جو عمومی را به سوی نوعی از گریز از زندگی اجتماعی و فردگرایی بیش از حد سوق داده و باعث وجود مشکلات عدیده ای در سطح جامعه شده است.در این مسئله عوامل زیادی نقش داشته است اما عوامل مؤثرتر در آن عبارتند از:
v مشکلات عدیده اقتصادی که با مشغول کردن مردم به خود،توجه آنها را به سوی جامعه به شدت کاهش داده است.
v کاهش سطح فرهنگی جامعه به خاطر عدم توجه به کتابخوانی،سینما وهنرهای نمایشی و ادبیات اعم از داستانی ،شعر و غیره
v سقوط علوم انسانی از جایگاه واقعی خود
v تحلیل رفتن اتحاد ملی به علت بی توجهی به نسل جوان،پاسخگو نبودن مسئولان و بازیهای سیاسی مراکز قدرت
v تحلیل رفتن نظام دانشگاهی و آموزش و پرورش به علل بی توجهی به اصل تحقیق و حاکم شدن نظام حفظ محور،کاهش فعالیتهای اجتماعی و سیاسی دانشگاهیان به علت فشار و بی اعتمادی به آنها و بی توجهی به نشاط دانشگاهی توسط مسئولان آن
v کنار کشیدن نیروهای متعهد به اجتماع و ناامیدی آنها به علت کنار گذاشته شدن توسط جامعه
این عوامل و عوامل متعدد دیگر دارد جامعه ما را به سوی سقوط رهنمون می سازد.مهمترین این عوامل عدم تمایل عمومی به درگیر کردن خود در مسائل اجتماعی به علت ترس از گیر کردن و آسیب دیدنشان و ناامیدی متعهدان سابق که به ناامیدی اجتماعی فراگیر منتهی می شود می باشد.درحال حاضر آمارها از وضع تکان دهنده ناامیدی اجتماعی که طبق آمارهای سازمان ملل،ایران در رده های بسیار پایین نشاط اجتماعی و خوشبینی به آینده،تعهد اجتماعی و بیتفاوتی اجتماعی قراردارد.نوع بازخورد رسانه ها به خصوص رادیو و تلویزیون و ادبیات و سینمای عامه پسند ما هم این مسئله را به شدت تشدید می کند.تلویزیون به عنوان فراگیرترین رسانه در ایران سالهاست هیچ تلاشی برای گریز از این معضل نداشته وندارد بلکه خود به صورت عامدانه برای بی مسئولیتی اجتماعی جامعه و سوق دادن آن به سوی نوعی توهم و بلاهت گام بر می دارد و با بها دادن به برنامه هایی که نوعی تخدیر و سستی فکری را در جامعه ایجاد می کند باعث کاهش شدید تفکر اجتماعی در جامعه و سقوط روحیه تعهد در مردم شده است امری به تناوب توسط نهاد های فرهنگی آموزش و پرورش و حتی بعضی از روشنفکران و جامعه روحانیت نیز تشدید می شود.بی توجهی به نقش سازمانهای مردم مدار به علل سیاسی،تلاش برای ایجاد محدودیت برای نهاد های رسیدگی به وضعیت فرهنگی و اجتماعی جامعه،بودجه بسیار ناچیز بخش فرهنگ و نهاد های اجتماعی چون بهزیستی و کانونهای جوانان و کتابخانه ها،بی توجهی محض به مددکاری اجتماعی توسط دولت و ضعف مفرط نهادها،سازمانه و وزارت خانه های مسئول در دولت،نهاد های مذهبی وتبلیغاتی و تأکید بیش از حد روی عوام گرایی و ظاهر مداری (پوپولیسم تبلیغاتی) می توتند و توانسته است که باعث آغاز سقوط فرهنگی و اجتماعی در جامعه به خصوص نسل هنوز نوجوان حال حاضر شود.
در این وضعیت علاوه بر مسئولیت مسئولان برای تقویت فرهنگ و نگرش اجتماعی جامعه هر یک از ما مردم هم باید از جملات "چه فایده دارد؟" "هیچی عوض نمیشه" "جاش ایجا نیست" "باید دولت یه فکری بکنه" "به من مربوط نمیشه" ویا "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" و "سری که درد نمیکنه دسمال نمی بندن" دست برداشت و با کمی تعهد اجتماعی،تقویت سازمانهای مردم مدار،NGO ها،نهادهای کوچک محلی و توجه بیشتر به محیط زندگی خود برای رسیدن به جامعه آرمانی تلاش کنیم.مسئولان هم بهتر است به جای همایش و بیانیه و شعار به سوی عمل گرایی و کار در این ضمینه گام بردارند تا دیر نشده و ما بیش از پیش از دنیا عقب نیفتاده ایم.
این مسئله به خصوص در میان ما نسل جوان مهم است که از کرختی اجتماعی دست برداشته و به فراخور توان و استعداد خود بکوشیم تا تفکر غلط و سطحی اطرافان خود را در هر جایگاهی اصلاح کنیم.
به امید بازگشت آرمان خواهی به سطح جامعه و ذهنهای ما
والسلام
صد کتاب برتر مهندسی نرم افزار
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
شما دوست دارید پادکستر باشید ؟ (قسمت اول)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
قدرت بشر و حس نوستالژیا ی اون
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
رویکرد به نقل رضا - قسمت بعدش که بعیده (ششمیند)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
عنوان بی عنوان !!
مسعود خلقی
مینویسد (ایمیل)


رویکرد به نقل رضا - قسمت بعدا (پنجمیند)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
کلوب را عشقست ...
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
شروعی بر مینیمال نوشتن
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
مکتب کیبوردیسم - قسمت اول
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
رویکرد به نقل رضا - قسمت چهارم (بعدش ...)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
فیلم The Dark Knight فیلمیست که هم اکنون به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما در بزرگترین سایت دیتابیس فیلمی قرار گرفته است. بعد از چندین چند سال صدر نشینی پدرخوانده که مقام اول را در این سایت و در بزرگترین مجلات سینمایی را داشت احتمال میرود به زودی فیلم جدید بت من بتواند جای فیلم فرانسیس فورد کاپولا را بگیرد.
![]()
رکورد پرفروشترین فیلم در هفته اول فروش تا سال 2007 در دست فیلم spider man 3 بود که 151 میلیون دلار فروش داشته بود (در یک هفته !) و این فیلم بت من توانست 158 میلیون دلار در هفته اول فروش داشته باشد.
همچنین این فیلم رکورد عجیب فروش فروش در روز اول اکران هم نصیب خودش کرده . میتونید حدس بزنید ؟ چی ؟ نه بابب خیلی بیشتز ... باشه میگم . بله . 66 میلیون و 400 هزار دلار اونم فقط در یک روز. WOW !!!
شوالیه سیاه به کارگردانی کریستوفر نولان و نویسندگی جاناتان نولان و کریستوفر نولان در جمع 185 میلیون دلار هزینه ساخت فیلم کرده است فیلم در استودیوی کمپانی وانر بروس تهییه شده و پخش فیلم از کمپانی وانر است. ژانر فیلم در دسته های اکشن جنایی درام رازآلود و پر هیجان طبقه بندی شده . اما بازیگران اصلی فیلم شوالیه سیاه عبارتند از کریستینا بل (نقش بت من) - مرحوم هیت لجر و مث همیشه مورگان فری من.
منابع :
* مشکل قطعی برق واقعا برا خودش معظلی هست. وقت و بیوقت برق میره. در بعضی از روزها که یه بار هم برق نمیره (منظورم اینه که بیش از یک بار میره ا). یعنی بیش از سه ساعت در یک روز (یک روز برای اداره برق از ساعت 9 صبح تا 4 شب است . جلل الخالق !!) . واقعا عذاب آوره. ما چی جوری میخواهیم پیشرفت کنیم ؟ با بی برقی یا کم برقی که نمیشه. شما ببین چند تا چیز موقع برق رفتن بهش آسیب میخوره . این لیست خاموشی که در کمال پررویی به مردم دادند هم که درست نیست. هر وقت که خواستن برق را میبرند. تازه تو اخبار هم بازم در کمال پررویی میاد میگه شما روزی دو ساعت برقتون میره ولی اگر بیشتر شد به 121 تماس بگیریند چون اشکال داخلی بوده.
من نمیدونم این برق رفتن تا کی ادامه داره و اصلا برا چی اینقدر برق میره. خود مسولین نیرو گفتند که به خاطر خشکسالی و کمبود آب و بارش محدود باران مجبوریم از انژی برق بیشتری استفاده کنیم .
بیاییم با هم عنواین این چند خبر را مرور کنیم:
* رفتن برق علاوه بر اینکه بر وسایل برقی موجود در خانه ضرر میزند به بسیاری از مهمترین منابع کشور هم لطمه جدی وارد میکند (همه ی شرکتها که توان خرید ژنراتور یا یو پی اس های قدرتمند را ندارند) این خبر را بخوانید: قطع برق، 1200 واحد توليدي قزوين را فلج كرده
* این چند سر تیتر خبرهای روز را باهم مرور میکنیم:
قطعی برق تهران، 4 ساعته ميشود آخه ۶ هزار مگاواتی که ایران کسری برق داره با این همه ساعات خاموشی تامین نمیشه. اصلا مگه ایران خودش برق نمیفروخت ! پس کو اون تولید ۴۳ هزار مگا ؟ این هم مرتبط به همین خبره : احتمال افزایش ساعات خاموشی در آینده
به اینم نگاه کنید. مسخره است . نه ؟ دو وزير نيرو و دههزار مگاوات برق گمشده . نظرات کاربران این خبر را حتما مطالعه کنید.
آخه چرا باید چوب سهل انگاریه یکی دیگه را بخوریم اینا ببینین ... 19 درصد برق در شبكه توزيع هدر مي رود
و حسن ختام پست با این دو جمله مسخره و بسی عجیب ... راه اندازی نیروگاه بوشهر تا سال آینده و دیگری قیمت برق پنج برابر می شود
سپاسگذار از اینکه به مطلب من توجه کردیند. و نظرات هم که مث همیشه فراموش نکنید... همین !
رویکرد به نقل رضا - قسمت سوم (بعد بعدی)
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
* گویا وبلاگ دیگر بازدیدکننده ندارد. این پنجمین مطلب پشت سر هم است که من تو وبلاگ گذاشتم و هر کدومشم یک روز در میان بودند. نه نظری نه پستی از هیچکی دیگه نبوده (فقط دو نظر بوده رضا.ر و مجید). من فکر میکنم اگر همنطور ادامه پیدا کنه وبلاگ برا همیشه درش بسته میشه.
شما خودتون را جای من بگذارید مثلا مطلب قبلی کمی برایم وقت گیر بود. تا میبینم هیشکی نظری نمیده و هیچکی نمیخونه . چه حسی بهتون دست میده ؟
از این فرصتها کم پیش میاد بیاییم غنیمت بشماریم.
* خوب همانطور که مطلع هستید. یکی از بهترین کانالهای فارسی داره روی ایر میره. حتما دیدید. بله MBC Persia . این کانال بر روی هات برد نیست. و فقط از نیل ست و عرب ست پحش میشه. دقیقا مث MBC 2 و MBC Action و البته با این تفاوت عمده که این کانالبه نوعی فارسی زبون تلقی میشه چون زیر نویس فیلمها مث کانالهای مشابه عربی نیست و فارسی هست.
این کانال فارسی زبون قراره که فردا (چهارشنبه) روی ایر بره. ساعت 16:00 به وقت تهران. و به عنوان افتتاحیه فیلم مدالیون را پخش میکنه.
برای اطلاعات بیشتر هم میتونید از وبسایت مربوط استفاده کنید. ورود به وب سایت MBCPersia
* آلبوم محسن یگانه بالاخره به بازار اومد. آلبوم فوق العاده ای هست. حتما برید و بخرید . ارزشش را داره. با اومدن این آلبوم کور سوی امیدی به مجوز گرفتن آلبوم محسن چاوشی دیده میشه.
آلبوم محسن یگانه دارای یازده تراک هست. که در این میان آهنگهایی که از قبل هم گوش دادیم در آلبوم با چهره ای نو در آلبوم قرار دارد.
برای دانلود این آلبوم هم میتونید از لینک استفاده کنید. ولی خوب دانلود نکنید. برید بخرید. این لینک برای اونایی هست که استتاعت مالی خیلی ضعیفی دارند. مث کل مردم ایران :دی لینک دانلود از شیرزیلا-غیر مستقیم
* در مورد مطلب آخر پستم میخواستم یه وبلاگ معرفی کنم. که خودم چند ماهی هست دارم همه مطالبشا میخونم. به نظر من یکی از موفقترین وبلاگهای تو بلاگفا هست. شما هم برید ببینید آیا همینطوره یا نه؟
اگر دلت خواست و وقت شریف اجازه بهتون داد لطف کن یه نظرکی بده. اونایی که نویسنده اند میدونند اوضاع از چه قراره ولی اونایی هم که نیستند میتونند ... بیخیال .
رویکرد به نقل رضا - قسمت بعدی
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
در این پست هر چی اومدم یه چیزی بنویسم چیزی به ذهنم نرسید . درباره پست قبلی و پست قبل تر کسی نظر نداده بود.با اجازه من شما من این طور تفسیرش میکنم...
سه حالت آدم در این موقعیت هستند (موقعیت : خواندن متن)
1- آن دسته از افرادی که خیلی آدمهای بیکاری هستند ولی نه زیاد بیکار ها !! ...
توصیف حالتشون : میاند و متن را میخونند و تا خوندند نظرشونم میگند ... (نظرشونا بالاخره تو دلشونم شده میگن- هر مطلبی که فرد میخواند آگاهانه یا ناآگاهانه نظری بر روی آن صادر میشود- ) اونایی که جنبه ی بیکاریشون قوی تره میاند لطف میکنند و نظر هم میدهند. لازم به ذکر این مورد مهم هست که کلا این دسته از افراد در جامعه تحصیل کرده به قدری کم هست که میشود این گروه را نایاب دانست.
2- آن دسته ار افرادی که تو هفته یک بار رو سرکی میززند... شاید سر زدنشونم بی دلیل نباشه
توصیف حالاتشون : این دسته افراد معمولا افرادی هستند که کمتر به اینترنت آمده و کلا آدمهای علافی نیستند(البته اشتباه نکنید . منظورم این نیست که هر کی میاد تو اینترنت یعنی علافه ها !!) . طبیعی است که این جور آدمها همه ی مطالب را نمیخونند . یعنی میاند نهایتا عنوان پستهایی را که ندیدند و شاید هم داخل متن بعضی از پستهای کوتاه و کم را میخونند. و اگر اون مطلب که خوندند خیلی براشون جذاب بوده تشکرکی هم از جناب نویسنده میکنند. میشود گفت این دسته مثل خیلی چیزهای دیگه تو جامعه تحصیل کرده فعلی تو ایران بیشترین افراد را دارد.
3- آن دسته از افرادی که شاید اصلا ندوند یه همچین جایی هم هست
توصیف حالاتشون : خوب ! توضیح این دسته خیلی سخت است. چون تاحالای جای اونا نبودم. ولی تو دسته اول و دوم بودم. متاسفانه این گروه را من جامعه ی خاموش می نامم. کبک موجودی است که سرش را زیر برف کرده و تقریبا در جای خاموشی به ادامه زندگی خودش میپردازد. حالا هر چی دوروبرشم اتفاق بیافته به اون کبکه چه ربطی داره !! . من که اصلا دوست ندارم مث اون کبک رفتار کنم. .ولی از اونجایی که در یه جامعه تحصیکرده همه جور آدمی هست . این دسته هم باید باشند تا فرق بین این دسته با بقیه دسته ها مشخص شود.
شما به نظر حودتون جزو کدام دسته اید ؟
رویکرد به نقل رضا - قسمت یکم
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
قبلن ها که هموم یادمونه توی ماه خرداد بهم زنگ میزدنند و دعوت میکرند که فلانی بیا با بابا ننت کارنامه تا بگیر. و فلان ساعت و فلان روز بیا... توی اون دفتر مخصوص و گاه وحشت زا که بچه ها را به صف میکردند. بچه ها دونه دونه میرفتند تو دفتر مدیر و با آرامش مثال زدنی کارنامشونو دریافت میکردند . جمیع بچه های دیگر دلشون میخواست ببیند دوستشون که یه سال یا بیشتر باهاش بودند چی کار کرده و چه گلی به سرش زده شده !! اون زمونا رسم بود اگه کارنومه تو دست راست باشه یعنی تابستون عشق و صفا و ترکوندن هال و هول تو هم. ولی اگر ...
زمونه خیلی عوض شده... چی بودیم و چی شدیم ...
نمیدونم چرا امرزو اینقدر متفاوت دارم مینویسم. ولی اینا میدونم که در این چند روز همه دانشجوها همین حس من بهشون دست میده. حالا من این تریبون بوده و حس خودما گفتم ولی اونا نداشتند و نگفتند. شما هم حال و احوال خودتون را بگیند.
پی نوشت : رویکرد به نقل ... (سر عنوان مطلب) قسمتی مناسبی میباشد از روزمره های شما. هر چند روز یکبار این را عادت را دنبال میکنم. خیلی کاره جالبیه به نظر خودم. شما هم تست کنید. فقط یه بار و دیگر هیچ!!!
چند مطلب به نقل رضا
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
*
حجم وبلاگ در پی برداشتن منوهایی چند در راست و چپ به شدت کاهش یافت. تا از این به بعد به راحتی وبلاگ لود بشه. البته چون دیتاهای وبلاگ از روی چند سرور مختلف لود میشند و به نوعی گسسته هستند طبیعتا کمی بیشتر از یه وب سایت که روی یه سرور پیوسته هست دیرتر لود میشود.
اما شاید کنجکاوانی چون خودم و بهنام و شاید تمامی نویسندگان و شاید شمایی که نظر میدهید و شاید شمایی که سالی به دو دفعه نمیشه که سر میزنی علاقه داشته باشید و بدونید که میزان هیت ریت یا به قول معروف آمار ریز و درشت وبلاگ از چه قراره.
اگر در هنگام لود وبلاگ کمی دقت کنید به گوگل آنالایتیکز پکتی ارسال میکند. که این همان آمار نهان وبلاگ است. و به دلیل سرعت لود پایین و دقت آمار گیری از این ابزار قدرتمند استفاده کردایم.
اگر شما قصد دارید از این آمار اطلاع پیدا کنید. ایمیل خودتون را در قسمت نظرات بگذارید تا طبق زمان بندی که میتونی براش تعیین کنیم برای مشترکان خاص ایمیل مذکوره را بفرسته. که حاوی فایلی مثل فایل زیر است.
شما میتونید نمونه فایل پی دی اف (اکس ال اس هم داره) را در این زیر نگاه کنید.
*
در مورد مطلب قبلی بهنام هم که همانطور که از ظرافت بیان آقای آزادی میرفت معلوم بود که ایشان کاندید مهمی هستند برای برنده شدن. و به دلیل دوستان محترمی که به ایشان نظر مثبت داده بودند برنده این مسابقه کمی نامنظم شدند. از طرف خودم به ایشان تبریک میگم.
ولی انصافا هفته ی خیلی خوبی بود برای تقویت این ذوقمون. که یه چیزایی هم فهمیدیم. (بیخیال ادبییات شم ...)
در ضمن از نظرات آگاهانه خانم/آقا ساقی تشکر فراوان دارم.
رجوع به مطلب / بند یک/
*
در مورد مطلب بسیار درشتی که در سر در وبلاگ زده شده. کوتاه نیایید. حتما شرکت کنید. سوالهای اونایی که بلد نیستند را جواب بدید. مطمئن باشید با کمک به هم نوع چیزی از شما کم نمیشه که هیچ. به شما هم بسیار اضافه خواهد شد. و لطف الهی هم نصیب شما میشه در جهت کسب علم بیشتر.
اونایی هم که ضعف در درس دارند (با عرض شرمندگی) میتونند سوالاشونا بپرسند. شاید که یکی پیدا شد و جوابشونا داد.
برای سوال و جواب درسی از این قسمت استفاده کنید.
*
فک کنم دیگه مطلبم داره طولانی میشه. و این آخر یه چیزی را میخواستم بگم که از دستش ندید یه وقت.!!!
چند روز پیش (۴ روز یا بیشتر) من دعوتنامه ای برای تقریبا همه فرستادم.(اونایی که میشناختم) که از سایت پلاکسو بود. این سایت واقعا سایت به روز تکنولوژی وب ۲.۰ یی است. و من خواستم که شادیم را با شما در این سایت تقسیم کنم. که شما هم کیفور شیند از این سایت.
اما مطلب مهمی که هست در این قسمت مربوط میشه به یه سایت خیلی خیلی جالب که تاحالا تو ایران من ندیده بودم.و کار نوینی هم انجام میده. سایت "عکس پیرینت" که میتونید با عضویت در اون به ده عدد عکس رنگی رایگان به سفارش خودتون در منزل تحویل بگیری. و در این سایت میتونید آلبوم درست کنید. و در کلاستر های مشخصی هم قرار بدید . این سایت به طور غیر مستقیم عضو میپذیرد. این کار شاید به دلیل همه گیر شدنش باشه.(مث من که الان دارم تبلیغشا میکنم. ولی هیچی که برام سود نداره . فقط میخوام شما هم این سایتا و مخصوصا اون ده تا عکس رایگان را از دست نیدید) پس به منظور عضو شدن در این پست اعلام کنید. که اگر میخواهید من براتون دعوتنامه بفرستم.
با تشکر از اینکه به این مطلب توجه کردید.
خداحافظ
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
پس من شما را ترک می کنم تا جا برای دیگران باز باشد شاید با رفتن من دیگرانی که بی توجهی و ترد فکر متفاوت راه ورسمشان است جای پایی بیابند و ثمری برند.
در پایان از آقایان ستار و بزرگی تشکر می کنم که کمی از این درد را تحمل پذیر تر کردند.
اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم
و اما خدا نگه دار![]()
پ.ن:فکر نکنید واقعا خیلی ناراحتم من می خواستم با یک متن ادبی هم گودبای کرده باشم.
حکایت جوان و درس | قسمت ابتدا
رضا بزرگی
مینویسد (ایمیل)
روزی در بازاری فرو میرفتم. که ناگه جوانی سر از خاک زده به دیدارم تازه شد. گفتم که ای یار پس تو را چه اینچینی !! گفت - که اندر گفتارش بس بغض و بس حسرتی - پی درس سر از خاک زده و راهی بیگانه گشتم. ولی چه آه ها که کشید. و میگفت.
درس را چه گشت بر من ای نوظهور ! گهی چند روزی به مست و گهی به ز خور
شوم راهی دور بر از بحر درس ! مباشد چنین رسم بازی به می گو رود نوچهور
گلایه ای تازه گشت. بفهمیدم که از پس غفلت و نو شگونی سرش به سنگ سفتی فرو نشانده. بس ناراحت و آزرده گشتم و چنین بدو گفتم.
ای تو که در اندیشه خوبان با بدان برتری نشاید تو را زین چنین آدمی
تو رفتی ز خاک از پی درس و مرسی نشاید که باشی تو را چین آدمی
تو را جو گرفت و دادی ز دست عقلی نشاید کنون دیر گر از دست رفت چین آدمی
جوان بسیار غصه دار گشت. به وی گفتم تنها راه ت آزادی از افکار پسین و فرو رفتن به فکور آیندگان است.
چنین کردم راهنمایی آن جوان گرامی داشت مرا بس با لطف و داد
پ.ن : خوب این هم از قصه ی ما ... اگر دیدم که نوشتم به نظر شما جالب بوده . ادامه این داستان هم چند روز دیگه تعریف میکنم.
پسٍ پ.ن : اگر خواستید به زبان ساده در ادامه مطلب میگذارم
نوستالژیا(قسمت آخر-3)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
با توجه به مطالب قبلی با همین عنوان بهتر دیدم لیستم رو به 100فیلم برتر ایرانی از نگاه خودم کاهش بدم.
بنابرین من بدون هیچ توضیح اضافی لیست شخصی فیلمهای برتر داخلی را به شما عرضه میکنم.شماره بندی این لیست هیچ اولویتی برای فیلم ندارد ویک شماره بندی برای تعداد است.
فیلمهای برتر داخلی:
لیست فیلمهای خارجی انقدر طولانی شده که از ارائه آن در وبلاگ در آتیه نزدیک معذورم.![]()
خاطرات یک ذهن پست مدرن(قسمت آخر 3)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
22 تیر سال 1638 شمسی-گوگل سیتی
دنیای گوگلی
امروز با صدای مهیبی از خواب پریدم،صدای ساعت-رادیوی جدید اینترنتیم بود.داشت آهنگ یه خواننده نوظهور دیگه رو پخش می کرد،امروزه روز هرکی از خدمتکار مجازیش قهر میکنه یه آهنگ جدید میریزه روی اینترنت.به ساعت شبتابش نگاه میکنم ساعت پنجه،باز این بچه این ساعت رو دستکاری کرده،وای به حال کسی که بچش تو این دوره زمونه نابغه رایانه باشه،حالا خوبه شرکت گوگل تضمین ضد حک شدن داده بود وگرنه تا حالا با صدای توپ 90 میلیمتری بیدار می شدم.دکمه صبحانه اتوماتیک رو میزنم که دیگه خواب از سرم پریده است.صبحانه بعد 10 دقیقه با یه آهنگ راک اعلام آمادگی میشه،از دست این بچه تا منم حک نکنه ول کن نیست.سکرتر مکانیکیم رو احظار میکنم تا متن سخنرانی امروزمو ماشین کنم.همه از روبوت همه کاره گوگل استفاده میکنن اما من یه کمی قدیمی فکر می کنم و از سکرتر قدیمی خودم استفاده میکنم.ساعت-رادیو را روی سایت پخش 24 ساعته آهنگهای قدیمی میزارم،داره یه آهنگ از دیلن میزاره احساس میکنم الان هم به انقلاب اجتماعی مثل دهه 60 احتیاج داریم اما با این حکومت جهانی گوگلی مگه میشه از این امیدها داشت،همه جارو قبضه کردن تازه ذهن بچه ها رو هم یه جوری تنظیم کردن که به گوگل عشق بورزن تازه کلیساها و مسجدها و کنیسه ها و معبد ها رو هم مجازی کردن که کنار علائم مذهبی نشان گوگل هم دیده میشه.پسره رو صدا میزنم "آلکس بیدارشو باید آمده بشی بری مدرسه" مدرسه اش توی هابزسنتره،اون فقط هشت سالشه ولی اندازه یه مهندس نرم افزار سرش میشه برای به مدرسه ویژه گوگل میره.مادرش دو سال پیش ما رو ترک کرد.اون با یک گروه تحقیقاتی به مشتری رفت میگفت گکار من اصلاُ هیجان نداره ولی دلیل اصلیش این بود که یه مدیر عامل 20 ملیون دلاری زیر سرش نشسته بود الان هم با اون داره شهر جدیدی تو کالیستو میسازه.
توی راه سیستم مرکزی ارتباطی ماشین اعلام میکنه جاده 8886 به علت چپ کردن یه کامیون زباله کش بستس،باید از جاده قدیمی 76 برم این جاده که از میون محله های قدیمی میگذره همیشه یه حس نوستالژیای گذشته تو من ایجاد میکنه.جلوی یه چراغ قرمز قدیمی نگه میدارم،حالا تقریباُ اکثر چراغهای شهر با شبکه ترافیکی گوگل کار میکنن .چراغ سبز میشه به راهم ادامه میدم،یاد سخنرانی دوسال پیش خودم میوفتم که گوگل رو هدیه خداوند روی زمین میدونستم و مردم رو به استفاده اون تشویق میکردم ولی الان از اینکه حتی توی توالت تجهیزات گوگلی نسب شده حالم بد میشه میترسم چند وقت دیگه انسان شبیه سازی شده گوگلی هم بیرون بیاد.این فکرا رو از سرم بیرون میکنم و به نطق مهم امروزم درباره هشدار عدم کنترل انسان بر مقدرات خود فکر می کنم،باید مثل بمب صدا کند.
نطقم بسیار مورد توجه قرار گرفت مثلاُ رئیس شورای شهر با چشمانی گریان جلسه رو ترک کرد و اسقف شهر هم بابهت و حیرت به من نگاه میکرد.البته من توجهی نکردم و به خونه رفتم.صبح روز بعد برای کار به محل کارم رفتم همه با صدای بلند به من به خاطر این موفقیت تبریک گفتن.من هم با متانت از اونا تشکر کردم و به اتاقم رفتم.ماری منشیم به اتاقم اومد تا لیست قرارهامو چک کنیم:"ملاقات با رئیس بازاریابی شرکت،ملاقات با خبرنگارهاو ملاقات اختصاصی با پاپ برای بستن قرار داد ایجاد واتیکان مجازی".من تلویزیون رو روشن میکنم تا اخبار ساعت 10 رو ببینم.گوینده میگه:"دیروز رئیس شرکت جهانی گوگل در اظهاراتی مهم از طرح کارگذاری چیپهای گوگلی در مغز نوزادان دفاع و آن را گامی بلند برای پیشرفت بشریت نامیدند.پاپ هم با اعلام موافقت با این موضوع آن را تلاشی برای رسیدن انسان به مدینه فاضله یا بهشت انسانی موعود نامید و اعلام کرد نشان ویژه پاپ به آفای کانینگهان رئیس محترم شرکت گوگل اعطا میشود.".
تلویزیون رو خاموش میکنم و با آمار آنلاین شرکت نگاه میکنم.ما در این بیست سال مدیریت من به بزرگترین و قویترین شرکت-دولت جهان بدل شدیم.
بله من "آرتور کانینگهام" رئیس و مدیر کل شرکت-دولت جهانی گوگل هستم.
نوستالژیا(2)
محمدرضا آزادی
مینویسد (ایمیل)
راستش بعد از مطلب قبلی و استقبال سردی که شد میخواستم قلممو غلاف کنم بزنم به خاکی ولی یه کتاب تازه دوباره منو به صحنه فریاد بیدارباش کشید.
آهای شماها که سر چیزای غیر ممکن به هم می پرید یا فکر می کنید خیلی می فهمید یا تلاش صادقانه دیگران رو برای متفاوت شدن مورد حمله قرار می دید،یه کم یاد بگیرید فضای ذهنیتون رو باز کنید.یاد بگیرید که اگه یکی با تفکرات شما متفاوت یا با سلیقتون جور در نمیاد بایکوتش نکنین یا خودتونو به بیخیالی نزنید.یا نگین اینا با ما آبشون توی جوب نمیره یا یه خط بینهایت بین همدیگه نکشید.این دیوار رو خراب کنید به این ذهن فسیل شدتون یه فشاری بیارید.
سخته اما تلاش کنید حرف همدیگه رو بفهمید.مشکل اصلی ما و دنیای ما عدم درک متقابله این که ما هر کدوم یه دیوار دور دنیامون کشیدیم و به دیگرون به خاطر عدم درکشون اعتراض میکنیم.
ما با هم حرف می زنیم بیرون می ریم دوست می شیم می خندیم حتی عاشق هم می شیم اما هیچ وقت توی حیاط خلوت طرف مقابل نگاهی نمیندازیم چون یا میترسیم یه چیز ناخوشایند ببینیم یا
اصلا حالشو نداریم میگیم ادم عاقل دنبال دردسر نمی افته.
اینم یه نوستالژیای مهم من از گذشتس زمونی که مردم براشون مهم بود دیگرون چی میگن یا چه نظری راجع به هم دارن هنوز انقدر توی لاک خودشون قایم نشده بودن انوقتا روابط اجتماعی خیلی جدی ترو پر ملات تر از الان بود.کاش فنآوری ارتباطی هم انقر پیشرفته بود که همه صداشونو بشنون.امروز نه اون فضا مونده و نه اون آدما.همه با هم حرف میزنن فقط برای اینکه زده باشن نه اینکه یه چیز یادبگیرنیا یا همدیگرو بفهمن.ما همه دچار انباشت بیرویه انرژی شدیم،اما در عین حال از تحول درونی میترسیم.ما همه به یه مشت دهان،چشم و گوش متحرک بدون روحیه انسانی تبدیل شدیم.
کتاب راهی راحت و کم دردسر برای بهبود این وضعیته اما چرا چون همه آدمهای بزرگ تاریخ اینو میگن.کلاسیکها یا همون شاهکار های ابدی به نظر اونها زنده ان ومثل یه انسان میشه با اونا تعامل کرد.
آنها در این دوران دور شدن آدمها از هم مثل یه رفیق شفیق به یاری ما میان تا خودمونو نجات بدیم.
حالا یه سری از اثار ادبی که برای من خیلی مهمن از ادبیات خارجی رو براتون به عنوان مثال میارم شاید این جماعت خواب یه کم به خودشون و مغز و روح یخزده شون گرمایی بدن.
اینها حتی یک هزارم کتابهایی نیستند که در طول این 27 سال بر من تاثیر گذاشته اند.اینها هر کدام به صورت منفرد یک دنیای زنده اند با همه عناصر یک دنیای زنده.
حال آیا این تعلق خاطر به این گذشته های مکتوب اما همواره زنده اشتباه است؟
پ.ن:لطفا حتی برای ابراز مخالفت یه نظری بدید بدونیم هنوز خوابتون نبرده!!!
کپي برداري از مطالب اين وبلاگ با درج منبع آن اشکالي ندارد .